پرنسس ناخواسته
P۶
چند قدم جلو می آید.
جلوی رویم پادشاه وردلیا ایستاده است. اگر دیروز میگفتند همچین اتفاقی برایت می افتد، قطعا میخندیدم و با خود میگفتم طرف دیوانه است.
از ترس دست و پایم را گم کرده ام. قلبم تند میزند و نمیدانم چه کنم.
اصلا شاید بخاطر حرف های مزخرف دیزوزم به بیلیبیک است که من را آورده اند اینجا و به بهونه پرنسس بودن میخواهند مرا بکشند.
صدایش رشته افکارم را پاره میکند.
«سلام دختر عزیزم. به خانه خوش آمدی!»
با شنیدن حرفش مطمئن میشوم یا همه دیوانه شده اند و یا این آدم ها یک مشت دروغگو هستند.
با ترس به او میگویم«ازتون خواهش میکنم بگذارید از اینجا برم. من نه دختر شما هستم و نه آن پرنسس گمشده که درباره اش حرف میزنند.»
جوابم را نمیدهد فقط از سر تا پا براندازم میکند. نگاهش روی پیراهن سفید رنگم ثابت میماند.
همراه با لبخندی که به لبش آمده میگوید«پیراهن مادرته مگه نه؟»
شوکه میشوم. او از کجا میداند؟
«این پیراهن را بعد از به دنیا آمدن تو بهش هدیه دادم.»(اسلاید دو)
دروغ میگوید و من از این موضوع مطمئنم ولی جرئت نمیکنم به پادشاه کشور چیزی بگویم.
وقتی میبیند حرفی نمیزنم به نرمی میگوید«دنبالم بیا»
نگاه نافذش باعث میشود به او گوش بدهم و دنبالش بروم.
اتاق بزرگ و خود اندازه یک خانه است. انتهای اتاق کتابخانه ای زیبا و بزرگ وجود دارد.
پادشاه مشعل کنار کتابخانه را میکشد و مشعل به سمت جلو خم میشود. در کمال تعجب میبینم که قعسه ها به سمت چپ حرکت میکنند و راهرویی تاریک و خفناک به سمت پایین نمایان میشود.
پادشاه به همراه فانوس از پله ها پایین میرود و من هم با ترس دنبالش میروم.
از پله ها که پایین می آییم راهروی بلند و درازی روبه رویمان نمایان میشود.
پادشاه فانوس را خاموش، میکند و همان یک ذره نور هم از بین میرود.
به سمت راهروی خفقان آور میرویم اما بعد از چند قدم فانوس هایی که در تاریکی ندیده بودم خود به خود مقابلمان روشن میشوند.
با تعجب به دیوار ها نگاه میکنم که میگوید«کار جادوگر قصره»
جلو تر که می رویم تابلوهای عکسی دیده میشوند.
به سمت اولین قاب عکس میروم. این تصویر...
اگر بیشتر دقت نمیکردم خیال میکردم که تصویر خودم است.
«آلیس زیبا ترین زنی بود که در عمرم دیده ام.»
به سمت پادشاه می چرخم. با لبخند کوچکی که بر لب دارد میگوید«تو واقعا شبیهش هستی. این رو میدونستی؟»
دوباره نگاهی به تصویر رو به رویم می اندازم و لبخند میزنم.
خاله مارتا قبلا هم بهم گفته بود که من خیلی شبیه مادرم هستم.
میدانم که این عکس متعلق به مادرم است. اما هنوز دلم شور میزند. نمی توانم باور کنم که من یک پرنسس باشم. این امکان ندارد.
جلو تر که میروم آلبوم دیگری به دیوار است.
این تصویر مادرم به همراه پادشاه است. اینجا پادشاه بسیار جوان تر و خوش قیافه تر از چهره ی الانش است.
نگاهم روی گردنبندی که در گردن مادرم است ثابت می ماند و دستم را رویش میکشم.
«این گردنبند را هم من به او هدیه دادم. بعد از عروسی مان این را بهش دادم تا به او یادآوری کنم که چقدر عاشقش هستم.»
گردنبند قلبی شکل است و الماس صورتی رنگ درخشانی را در خود دارد.(اسلاید سه)
با وجود ساده بودنش واقعا از گردنبند خوشم آمده است.
هر چه که جلو تر میروم عکس های مختلفی از مادرم و پادشاه است.
در یکی از آن ها لباس عروس به تن دارد.
در دیگری وسط طبیعت هستند و....
در دو طرف دیوار ها عکس های بسیاری آویزان است و من یکی یکی به آن ها نگاه میکنم تا وقتی که میرسم به آخرین عکس.
در این یکی پادشاه و مادرم یکدیگر را در آغوش گرفته اند و نوزادی نیز در بغل هر دوی آنها جای گرفته است.
پیراهنی که مادرم به تن دارد، دقیقا همان پیراهنی است که من الان پوشیده ام.
پس او دروغ نمی گفت.
کودک درست شبیه مادرم است. چشمان سبز زمردی و موهای خرمایی همچون مادرم و.... من.
این کودک... منم؟
به پادشاه نگاه میکنم. به آرامی میگوید«این عکس متعلق به یک ماه بعد از تولدت است.»
«برایم تعریف کن.»
«چی؟»
«درباره مادرم برایم بگو. این که او چگونه آدمی بود؟ اخلاقش چطوری بود؟ یک پرنسس بود؟ چیشد که ازدواج کردید؟»
«مطمئنی الان میخوای بشنوی؟»
سر تکان میدهم.
لبخند غمگینی میزند و میگوید«پس بگذار از اول برایت تعریف کنم...»
🌷👑💖
چند قدم جلو می آید.
جلوی رویم پادشاه وردلیا ایستاده است. اگر دیروز میگفتند همچین اتفاقی برایت می افتد، قطعا میخندیدم و با خود میگفتم طرف دیوانه است.
از ترس دست و پایم را گم کرده ام. قلبم تند میزند و نمیدانم چه کنم.
اصلا شاید بخاطر حرف های مزخرف دیزوزم به بیلیبیک است که من را آورده اند اینجا و به بهونه پرنسس بودن میخواهند مرا بکشند.
صدایش رشته افکارم را پاره میکند.
«سلام دختر عزیزم. به خانه خوش آمدی!»
با شنیدن حرفش مطمئن میشوم یا همه دیوانه شده اند و یا این آدم ها یک مشت دروغگو هستند.
با ترس به او میگویم«ازتون خواهش میکنم بگذارید از اینجا برم. من نه دختر شما هستم و نه آن پرنسس گمشده که درباره اش حرف میزنند.»
جوابم را نمیدهد فقط از سر تا پا براندازم میکند. نگاهش روی پیراهن سفید رنگم ثابت میماند.
همراه با لبخندی که به لبش آمده میگوید«پیراهن مادرته مگه نه؟»
شوکه میشوم. او از کجا میداند؟
«این پیراهن را بعد از به دنیا آمدن تو بهش هدیه دادم.»(اسلاید دو)
دروغ میگوید و من از این موضوع مطمئنم ولی جرئت نمیکنم به پادشاه کشور چیزی بگویم.
وقتی میبیند حرفی نمیزنم به نرمی میگوید«دنبالم بیا»
نگاه نافذش باعث میشود به او گوش بدهم و دنبالش بروم.
اتاق بزرگ و خود اندازه یک خانه است. انتهای اتاق کتابخانه ای زیبا و بزرگ وجود دارد.
پادشاه مشعل کنار کتابخانه را میکشد و مشعل به سمت جلو خم میشود. در کمال تعجب میبینم که قعسه ها به سمت چپ حرکت میکنند و راهرویی تاریک و خفناک به سمت پایین نمایان میشود.
پادشاه به همراه فانوس از پله ها پایین میرود و من هم با ترس دنبالش میروم.
از پله ها که پایین می آییم راهروی بلند و درازی روبه رویمان نمایان میشود.
پادشاه فانوس را خاموش، میکند و همان یک ذره نور هم از بین میرود.
به سمت راهروی خفقان آور میرویم اما بعد از چند قدم فانوس هایی که در تاریکی ندیده بودم خود به خود مقابلمان روشن میشوند.
با تعجب به دیوار ها نگاه میکنم که میگوید«کار جادوگر قصره»
جلو تر که می رویم تابلوهای عکسی دیده میشوند.
به سمت اولین قاب عکس میروم. این تصویر...
اگر بیشتر دقت نمیکردم خیال میکردم که تصویر خودم است.
«آلیس زیبا ترین زنی بود که در عمرم دیده ام.»
به سمت پادشاه می چرخم. با لبخند کوچکی که بر لب دارد میگوید«تو واقعا شبیهش هستی. این رو میدونستی؟»
دوباره نگاهی به تصویر رو به رویم می اندازم و لبخند میزنم.
خاله مارتا قبلا هم بهم گفته بود که من خیلی شبیه مادرم هستم.
میدانم که این عکس متعلق به مادرم است. اما هنوز دلم شور میزند. نمی توانم باور کنم که من یک پرنسس باشم. این امکان ندارد.
جلو تر که میروم آلبوم دیگری به دیوار است.
این تصویر مادرم به همراه پادشاه است. اینجا پادشاه بسیار جوان تر و خوش قیافه تر از چهره ی الانش است.
نگاهم روی گردنبندی که در گردن مادرم است ثابت می ماند و دستم را رویش میکشم.
«این گردنبند را هم من به او هدیه دادم. بعد از عروسی مان این را بهش دادم تا به او یادآوری کنم که چقدر عاشقش هستم.»
گردنبند قلبی شکل است و الماس صورتی رنگ درخشانی را در خود دارد.(اسلاید سه)
با وجود ساده بودنش واقعا از گردنبند خوشم آمده است.
هر چه که جلو تر میروم عکس های مختلفی از مادرم و پادشاه است.
در یکی از آن ها لباس عروس به تن دارد.
در دیگری وسط طبیعت هستند و....
در دو طرف دیوار ها عکس های بسیاری آویزان است و من یکی یکی به آن ها نگاه میکنم تا وقتی که میرسم به آخرین عکس.
در این یکی پادشاه و مادرم یکدیگر را در آغوش گرفته اند و نوزادی نیز در بغل هر دوی آنها جای گرفته است.
پیراهنی که مادرم به تن دارد، دقیقا همان پیراهنی است که من الان پوشیده ام.
پس او دروغ نمی گفت.
کودک درست شبیه مادرم است. چشمان سبز زمردی و موهای خرمایی همچون مادرم و.... من.
این کودک... منم؟
به پادشاه نگاه میکنم. به آرامی میگوید«این عکس متعلق به یک ماه بعد از تولدت است.»
«برایم تعریف کن.»
«چی؟»
«درباره مادرم برایم بگو. این که او چگونه آدمی بود؟ اخلاقش چطوری بود؟ یک پرنسس بود؟ چیشد که ازدواج کردید؟»
«مطمئنی الان میخوای بشنوی؟»
سر تکان میدهم.
لبخند غمگینی میزند و میگوید«پس بگذار از اول برایت تعریف کنم...»
🌷👑💖
- ۱۲.۶k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط