پارت ۱۸:

(چند پارت بعدی مهمن،پس لطفا حمایت کنید تا من هرچی زودتر براتون پست بزارم،ممنون🎀)
.
.
.
توجی:
خورده های چینی شکسته رو از روی زمین جمع میکنم و هر از گاهی به ا/ت،که با چشمای هنوز سرخش روی صندلی میز نهار خوری نشسته و بهم نگاه میکنه،نگاهی میکنم
...
+فردا سالگرد مادرمه
که اینطور،الان که فکر میکنم منطقیه
این مدت خود همیشگیش نبوده
"‌...که اینطور..."
+اوم...
"...چطوری فوت شد...؟"
بلافاصله از پرسیدن سوالم پشیمون میشم،قطعا آخرین چیزی که باید میگفتم این بود
"ولش کن،نباید میپرسی-"
+بیمار بود،ریه هاش
"...متوجه شدم"
+...اون تنها کسی بود که توی زندگیم داشتم...و الان که اون هم نیست،احتمالا تنها ترین و بدبخت ترین آدم روی کل زمینم
از وقتایی که همه چیز انقد احساسی میشه متنفرم
بلند میشم و جلو روش زانو میزنم
"ا/ت، تو تنها نیستی،تو منو داری متوجهی؟ میدونم که شاید،شاید که نه،من قطعا بدترن آدم توی دلداری دادن و مسائل احساسی ام،اما اینجا ام،هر وقت که بخوای-"
+چرا؟
"هوم...؟"
+چرا باید کمکم کنی؟چرا میخوای پیشم باشی؟!
"چون من...!"
یه نفس عمیق میکشم و سرمو روی زانو هاش میزارم
+چون تو چی...؟
"ا/ت...من یه حس عجیبی بهت دارم...نمیخوام درد و ناراحتیتو ببینم،وقتی بهم لبخند میزنی ضربان قلبم انقدر بالا میره که انگار از نوک یه دره پرت شدم پایین،دوست دارم باهات در تماس باشم،میخوام بهت نزدیک باشم،همیشه بهت فکر میکنم،چه باشی و چه نباشی،وقتایی که نیستی دلم برات تنگ میشه و لحظه شماری میکنم تا برگردی...و به همون اندازه که از گفتنش بدم میاد،فکر میکنم این چیزیه که بهش میگن...عشق..."
نمیخوام اصلا سرمو بالا بیارم،میخوام همین الان زمان متوقف بشه و من آب بشم برم توی زمین و همه ی دنیا تموم بشه
چیشد که اصلا به اینجا رسیدیدم؟اصلا الان چه وقت اعتراف کردن بود؟وقتی که توی بدترین حالته؟من واقعا توی این مسائل احمقم
کاملا بی حرکت وایساده،حتی صدای نقس کشیدنشم نمیاد،یعنی انقد حرفم بد بود؟خدایا،اصلا چرا گفتمش؟یهویی از ته قلبم فوران کرد بیرون
"فراموش کن چی گفتم"
+من...
فورا اضافه میکنم
"ببین،الان حالت خوب نیست،و من نمیخوام منو صرفا برای اینکه احساس درموندگی و تنهایی میکنی انتخاب کنی...پیشنهاد من همیشه اینجاست،اما بهش فکر کن،و هر وقت از جوابت مطمئن بودی منو با خبر کن
سرشو تکون میده
+ممنونم که درک میکنی...بابت همه چی ممنونم
و دوباره بغلم میکنه
دستامو دورش حلقه میکنم و چونه مو روی سرش میزارم
الان حس عجیبی دارم،یه حس بین سنگینی و سبکی
احساس سبکی میکنم،چون بالاخره چیزی که مدت ها ذهنمو درگیر کرده بودو گفتم
ولی احساس سنگینی میکنم،چون هنوز هیچ جوابی نشنیدم و ممکنه ردم کنه
این دختر واقعا داره منو میکشه
ذره ذره و آروم آروم،طوری که باعث میشه ازش لذت ببرم
و حتی مرگ هم یه موهبته،اگر آخرین لحظه زندگیت رو در آغوش کسی که بیشتر از همه دوستش داری بگذرونی

#انیمه #جوجوتسوکایسن #جوجوتسو_کایسن #جوجوتسو_کایزن #جوجوتسوکایزن #توجی #زنین #گوجو_ساتورو #گوجو #مگومی #وانشات #فنفیکشن #فن_فیکشن #فیکشن #کیوت #کیپاپ #بی_تی_اس #بیتیاس #بلکپینک #بلک_پینک #داستان #رمان
دیدگاه ها (۳۳)

سناریو میتسویا پارت ۲

سناریو باچیرا پارت دوم

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو خط قرمز پارت ۳

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

سناریو مایکی پارت اخر

تکپارتی جونگ کوک

سناریو ناگی پارت ۲

True Love③④یک ساعت بعد تهیونگ: کجا بودی؟ ا/ت: بیرون دیدن یه ...

سناریو سائه پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط