پارت ۸۴
دازای:من.....من نمیدونم...از جزئیات حرف هاشون خبر ندارم
احتمالا خودت بهتر بدونی....بخاطر حریم بین دکتر و بیمار و از جور حرفا
فئودور:آره درست میگی یادم نبود
.......راستی من اومده بودم اینجا تا یه خبر مهم رو بهت بگم یعنی بهتون بگم...
دازای با لحنی خسته جواب داد:
فقط امیدوارم خبر بدی نباشه
مرد کمی تعلل کرد چون خبری که میخواست بده چندان هم جالب نبود که بشه اون رو جزو خبر های خوب حساب کرد.
میشه گفت دقیقا برعکس چیزی بود که برادرش انتظار داشت.
مرد موقهوهای از تعلل و مکث برادرش غافل نموند پس دوباره ازش پرسید:
فئودور اتفاق بدی افتاده؟؟؟
بگو ببینم چی شده؟
در آخر پسر کوچکتر با کمی نگرانی خبرش رو به اون داد:
خب.... دازای راستش.. نیکولای مجبور شده برای مدتی از اینجا بره .
و این خبر مصادف شد با فرو رفتن دازای در بهت و نگرانی
از شدت شُک خبر چند بار دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما دریغ از یک دونه کلمه
آخر سر خودش رو جمع و جور کردنفس عمیقی کشید و با لحن که سعی میکرد خشمش رو کنترل کنه پرسید:
چی...چی میگی فئودور؟؟؟؟
یعنی چی که رفته؟
برای چی رفته؟
نیکولای نمیدونه چویا تازه داره حالش بهتر میشه؟؟؟
و حالا داری تو داری پر رو پر رو به من میگی که اون رفته؟؟
چویا همین فردا نوبت داره و الان داری به من میگی اون رفته؟
مرد مو مشکی از شدت عصبانیت و برخورد برادرش تعجب کرد.
دروغ بود اگر که نگیم ترسیده بود.
اون مرد هیچوقت انقدر برای کسی عصبانی نمیشد و این نشون از شدت علاقه مرد روی اون موحنایی بود.
اما هرچقدر هم که عصبانی میبود حق نداشت اینطور راجب نیکولای حرف بزنه.
چون همونقدر که دازای برای چویا ارزش قائل بود
فئودور هم به همون اندازه برای نیکولای ارزش قائل بود.
سعی کرد با لحن آرومی با مرد روبه روش صحبت کنه صداش رو صاف کرد کمی بعدش گفت:
دازای میفهمم عصبانی هستی.
اما این دلیل نمیشه اینطور صحبت کنی مواظب حرف هات باش.
اون هم انسانه ممکنه مشکلی براش پیش اومده باشه.
اما دازای انگار هیچی حالیش نبود.
بلند شد و با چشمایی تیره به برادرش نگاه انداخت.
سعی کرد داد نزنه اما تلاشش آنچنان نتیجه نداشت و با داد و فریاد صدا گفت:
من همچین حرفی نزدم فئودور
اما الان هیچی برام مهم تر از حال اون کسی که الان داریم راجبش صحبت میکنیم نیست.
درضمن وقتی که خودش این وضع لعنتی رو میدونه چرا گذاشته رفته؟؟؟
تو و نیکولای بهتر از هرکسی میدونید
من به چه سختی چویا رو راضی کردم که بریم پیشش تا حالش بهتر بشه؟؟؟
اما حالا که تازه داره تاثیرات مثبتش رو میبینیم اون میگه من نیستم؟؟؟؟
فئودور با صدای کنترل شده گفت:اون که نگفته که نیستم فقط گفته یه مدت مجبوره که بره همین.
دازای با حرف آخر فئودور 《فقط همین》به اوج عصبانیتش رسید و و با فریادی که کل راه رو پیچید گفت:
فقط همین؟؟؟؟
فقط همین؟؟؟؟
هاها......طوری میگی انگار که خیلی چیز سادهای هستش
فئودور:بسه دازای خیلی داری شلوغش_
اما حرفش با ورود فرد سوم داخل اتاق قطع شد.
چویا با چهرهای نگران و پریشون خودش رو به دفتر دازای رسوند.
وقتی صدای داد و بیداد رو شنید با دو خودش رو رسوند که نتیجش نفس نفس زدن و این چهرهاش شد.
در همون حین نفس نفس زدن خودش رو بین دازای و فئودور رسوند و با جدیت پرسید:
ببینم اینجا چه خبره؟
چرا انقدر داد و بیداد میکنید؟
فئودور هم با همون لحن قبلیش گفت:دوست پسرت انقدر شلوغش کرده من که کاری نکردم.
دازای هم در جواب فئودور با لحنی خشمگین تر جواب داد:
من؟ من شلوغش کردم؟
جالبه ، بهتر نیست دلیل عصبانی شدنم هم بگی فئودور؟؟؟؟
و مرد مو مشکی خسته از این بحث نفس عمیقی کشید تا خودش رو آروم کنه و بیشتر از این با برادرش دعوا رو ادامه نده.
یه کم بعد با لحن آروم گفت:
من میرم....فعلا
و سمت در حرکت کرد و از اون مکان خارج شد.
و دقیقا هنگام خروجش صدای کوبیده شدن وسایل میز روی زمین شنیده شد.
و دازای بود که از شدت خشم تمام وسایل رو میز رو با شدت روی زمین پرتاب کرده بود.
چویا با شُک به کار دازای نگاه کرد نمیدونست چه بحثی چه اتفاقی بین این دو برادر شده که همچین دعوای شدیدی کردن.
ولی میدونست باید مرد موقهوهای رو آروم کنه پس آروم سمت اون رفت.
خواست دستش رو سمت مرد ببره و اون رو به آغوش خودش دعوت کنه اما دازای با شدت اون رو پس زد
حالا دوباره اون شرایط تکرار شد فقط با این تفاوت که حالا نقش ها عوض شده بود...
اون زمان هایی که چویا در این وضع بود و اون آغوش امن رو پس میزد دازای دوباره تلاش میکرد تا اون رو بین بازو هاش بگیره و آرامش رو بهش هدیه بده.
و حالا دازای در این شرایط قرار گرفته بود و نوبت چویا بود که این کار رو بکنه.
و صد البته که اون هزاران برابر لجباز تر از دازای بود پس دوباره با لحنی آروم لب زد:
بالاخره پارت جدید
احتمالا خودت بهتر بدونی....بخاطر حریم بین دکتر و بیمار و از جور حرفا
فئودور:آره درست میگی یادم نبود
.......راستی من اومده بودم اینجا تا یه خبر مهم رو بهت بگم یعنی بهتون بگم...
دازای با لحنی خسته جواب داد:
فقط امیدوارم خبر بدی نباشه
مرد کمی تعلل کرد چون خبری که میخواست بده چندان هم جالب نبود که بشه اون رو جزو خبر های خوب حساب کرد.
میشه گفت دقیقا برعکس چیزی بود که برادرش انتظار داشت.
مرد موقهوهای از تعلل و مکث برادرش غافل نموند پس دوباره ازش پرسید:
فئودور اتفاق بدی افتاده؟؟؟
بگو ببینم چی شده؟
در آخر پسر کوچکتر با کمی نگرانی خبرش رو به اون داد:
خب.... دازای راستش.. نیکولای مجبور شده برای مدتی از اینجا بره .
و این خبر مصادف شد با فرو رفتن دازای در بهت و نگرانی
از شدت شُک خبر چند بار دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما دریغ از یک دونه کلمه
آخر سر خودش رو جمع و جور کردنفس عمیقی کشید و با لحن که سعی میکرد خشمش رو کنترل کنه پرسید:
چی...چی میگی فئودور؟؟؟؟
یعنی چی که رفته؟
برای چی رفته؟
نیکولای نمیدونه چویا تازه داره حالش بهتر میشه؟؟؟
و حالا داری تو داری پر رو پر رو به من میگی که اون رفته؟؟
چویا همین فردا نوبت داره و الان داری به من میگی اون رفته؟
مرد مو مشکی از شدت عصبانیت و برخورد برادرش تعجب کرد.
دروغ بود اگر که نگیم ترسیده بود.
اون مرد هیچوقت انقدر برای کسی عصبانی نمیشد و این نشون از شدت علاقه مرد روی اون موحنایی بود.
اما هرچقدر هم که عصبانی میبود حق نداشت اینطور راجب نیکولای حرف بزنه.
چون همونقدر که دازای برای چویا ارزش قائل بود
فئودور هم به همون اندازه برای نیکولای ارزش قائل بود.
سعی کرد با لحن آرومی با مرد روبه روش صحبت کنه صداش رو صاف کرد کمی بعدش گفت:
دازای میفهمم عصبانی هستی.
اما این دلیل نمیشه اینطور صحبت کنی مواظب حرف هات باش.
اون هم انسانه ممکنه مشکلی براش پیش اومده باشه.
اما دازای انگار هیچی حالیش نبود.
بلند شد و با چشمایی تیره به برادرش نگاه انداخت.
سعی کرد داد نزنه اما تلاشش آنچنان نتیجه نداشت و با داد و فریاد صدا گفت:
من همچین حرفی نزدم فئودور
اما الان هیچی برام مهم تر از حال اون کسی که الان داریم راجبش صحبت میکنیم نیست.
درضمن وقتی که خودش این وضع لعنتی رو میدونه چرا گذاشته رفته؟؟؟
تو و نیکولای بهتر از هرکسی میدونید
من به چه سختی چویا رو راضی کردم که بریم پیشش تا حالش بهتر بشه؟؟؟
اما حالا که تازه داره تاثیرات مثبتش رو میبینیم اون میگه من نیستم؟؟؟؟
فئودور با صدای کنترل شده گفت:اون که نگفته که نیستم فقط گفته یه مدت مجبوره که بره همین.
دازای با حرف آخر فئودور 《فقط همین》به اوج عصبانیتش رسید و و با فریادی که کل راه رو پیچید گفت:
فقط همین؟؟؟؟
فقط همین؟؟؟؟
هاها......طوری میگی انگار که خیلی چیز سادهای هستش
فئودور:بسه دازای خیلی داری شلوغش_
اما حرفش با ورود فرد سوم داخل اتاق قطع شد.
چویا با چهرهای نگران و پریشون خودش رو به دفتر دازای رسوند.
وقتی صدای داد و بیداد رو شنید با دو خودش رو رسوند که نتیجش نفس نفس زدن و این چهرهاش شد.
در همون حین نفس نفس زدن خودش رو بین دازای و فئودور رسوند و با جدیت پرسید:
ببینم اینجا چه خبره؟
چرا انقدر داد و بیداد میکنید؟
فئودور هم با همون لحن قبلیش گفت:دوست پسرت انقدر شلوغش کرده من که کاری نکردم.
دازای هم در جواب فئودور با لحنی خشمگین تر جواب داد:
من؟ من شلوغش کردم؟
جالبه ، بهتر نیست دلیل عصبانی شدنم هم بگی فئودور؟؟؟؟
و مرد مو مشکی خسته از این بحث نفس عمیقی کشید تا خودش رو آروم کنه و بیشتر از این با برادرش دعوا رو ادامه نده.
یه کم بعد با لحن آروم گفت:
من میرم....فعلا
و سمت در حرکت کرد و از اون مکان خارج شد.
و دقیقا هنگام خروجش صدای کوبیده شدن وسایل میز روی زمین شنیده شد.
و دازای بود که از شدت خشم تمام وسایل رو میز رو با شدت روی زمین پرتاب کرده بود.
چویا با شُک به کار دازای نگاه کرد نمیدونست چه بحثی چه اتفاقی بین این دو برادر شده که همچین دعوای شدیدی کردن.
ولی میدونست باید مرد موقهوهای رو آروم کنه پس آروم سمت اون رفت.
خواست دستش رو سمت مرد ببره و اون رو به آغوش خودش دعوت کنه اما دازای با شدت اون رو پس زد
حالا دوباره اون شرایط تکرار شد فقط با این تفاوت که حالا نقش ها عوض شده بود...
اون زمان هایی که چویا در این وضع بود و اون آغوش امن رو پس میزد دازای دوباره تلاش میکرد تا اون رو بین بازو هاش بگیره و آرامش رو بهش هدیه بده.
و حالا دازای در این شرایط قرار گرفته بود و نوبت چویا بود که این کار رو بکنه.
و صد البته که اون هزاران برابر لجباز تر از دازای بود پس دوباره با لحنی آروم لب زد:
بالاخره پارت جدید
- ۴۵.۲k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط