خودکار ابری
پارت اول
کلمات صدای مغز را خفه میکنند.
این جمله ای بود که دختر آن را میپرستید، همان طور که انسان های دیگر، عقاید خود را میپرستیدند.
برای همین بود که کتابی همیشه در گوشه ی کیفش دیده میشد.
برای فرار از صداهای مغزش، از صدا های دنیا!
در کتابخانه ی همیشگی نشسته بود، همان کتابخانه ای که اولین کتابخانه ی بچگیش بود. همان کتابخانه ای که اولین قرار با دوست صمیمیش رو انجا گذاشته بود.
در لا به لای قفسه های کتاب قدم میزد. جسم او آنجا لا به لای قفسه ها و روحش با به لای صفحات بود.
بعد از مدتی چشمش به کتابی افتاد که دنبالش بود «شاید عروس دریایی»
کتاب را برداشت و به قسمت مطالعه ی کودکان رفت. قسمتی که کودکان، دور تا دور در حال خواندن کتاب هایی بودند که دنیای کوچکشان در آن به تصویر کشیده شده بود.
تصمیم میگرفت اینجا در لا به لای کودکان میبود تا در دغدغه ی بزرگسالان غرق میشد.
ولی انگار این بار فرد دیگری در جایش نشسته بود.
مردی با قدی بلند و بدن عضلانی.
عینکی به چشم داشت که قشنگی چشمانش را بیشتر به تصویر میکشید.
اهمی از لب های دختر خارج شد
+میبخشید، امکانش هست بلند بشید من اینجا بشینم؟
مرد، پوزخندی زد و به بالا نگاه کرد
-میبخشم، ولی مگه اینجا مال شماست!؟
این بار نوبت دختر بود که پوزخند به لبانش بنشیند، او همیشه آماده ی موقعیت ها بود تا زبون تیزش رو به رخ بکشه.
+فکر نکنم جای شما هم باشه که براش تصمیم بگیرید؟
صندلی بغلی رو به شدت کشید و کوبید به صندلی بغلی که مرد نشسته بود، طوری که مطمئن بشه با صندلی مرد برخود داشته باشه، و بعد نشست روی صندلی
-کیم هستم، کیم نامجون
+دلیل خاصی داره که دارید خودتون رو معرفی میکنید؟
-این طوری که معلومه، راه درازی رو در پیش داریم خانم محترم
#کیم_نامجون
#پارت۱
کلمات صدای مغز را خفه میکنند.
این جمله ای بود که دختر آن را میپرستید، همان طور که انسان های دیگر، عقاید خود را میپرستیدند.
برای همین بود که کتابی همیشه در گوشه ی کیفش دیده میشد.
برای فرار از صداهای مغزش، از صدا های دنیا!
در کتابخانه ی همیشگی نشسته بود، همان کتابخانه ای که اولین کتابخانه ی بچگیش بود. همان کتابخانه ای که اولین قرار با دوست صمیمیش رو انجا گذاشته بود.
در لا به لای قفسه های کتاب قدم میزد. جسم او آنجا لا به لای قفسه ها و روحش با به لای صفحات بود.
بعد از مدتی چشمش به کتابی افتاد که دنبالش بود «شاید عروس دریایی»
کتاب را برداشت و به قسمت مطالعه ی کودکان رفت. قسمتی که کودکان، دور تا دور در حال خواندن کتاب هایی بودند که دنیای کوچکشان در آن به تصویر کشیده شده بود.
تصمیم میگرفت اینجا در لا به لای کودکان میبود تا در دغدغه ی بزرگسالان غرق میشد.
ولی انگار این بار فرد دیگری در جایش نشسته بود.
مردی با قدی بلند و بدن عضلانی.
عینکی به چشم داشت که قشنگی چشمانش را بیشتر به تصویر میکشید.
اهمی از لب های دختر خارج شد
+میبخشید، امکانش هست بلند بشید من اینجا بشینم؟
مرد، پوزخندی زد و به بالا نگاه کرد
-میبخشم، ولی مگه اینجا مال شماست!؟
این بار نوبت دختر بود که پوزخند به لبانش بنشیند، او همیشه آماده ی موقعیت ها بود تا زبون تیزش رو به رخ بکشه.
+فکر نکنم جای شما هم باشه که براش تصمیم بگیرید؟
صندلی بغلی رو به شدت کشید و کوبید به صندلی بغلی که مرد نشسته بود، طوری که مطمئن بشه با صندلی مرد برخود داشته باشه، و بعد نشست روی صندلی
-کیم هستم، کیم نامجون
+دلیل خاصی داره که دارید خودتون رو معرفی میکنید؟
-این طوری که معلومه، راه درازی رو در پیش داریم خانم محترم
#کیم_نامجون
#پارت۱
- ۱.۵k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط