رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 50 𐙚

رفتم خونه.

وقتی رسیدم، خونه به‌هم‌ریخته بود.

اول رفتم بالا، لباس‌هام رو درآوردم و یه دوش نسبتاً کوتاه گرفتم.

بعد اومدم بیرون، یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم پایین.

شروع کردم به تمیز کردن خونه.

گردگیری کردم، جارو کشیدم و ظرف‌ها رو شستم.

بعد از کلی خستگی، برای خودم یه پاستا درست کردم و خوردم.

بعد از غذا نگاهی به ساعت انداختم.

ساعت ۳ ظهر بود.

بلند شدم، رفتم بالا، لباس پوشیدم، یه میکاپ لایت کردم و از خونه زدم بیرون.

به سمت کتابخونه حرکت کردم.

بعد از حدود ۳۰ دقیقه رسیدم به کتابخونه مرکزی.

اون‌قدر بزرگ بود که چند لحظه دهنم باز مونده بود.

بی‌خیال شدم و رفتم سر میزی که رزرو کرده بودم.

کتاب‌هام رو روی میز گذاشتم، هایلایتر و مدادم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝟗 𝐇𝐨𝐮𝐫𝐬 𝐋𝐚𝐭𝐞𝐫 𐙚

بالاخره خسته شدم.

نگاهی به ساعت انداختم.

ساعت ۱۲ شب بود.

وسایلم رو جمع کردم و از کتابخونه بیرون اومدم.

همین که بیرون رفتم، بارون شروع شد.

یه چتر از داخل کتابخونه برداشتم و توی خیابون راه افتادم.

صدای بارون که به چتر می‌خورد، عجیب دلنشین بود.

هوا سرد بود و تقریباً هیچ‌کس توی خیابون نبود.

مجبور بودم پیاده برم خونه.

راستش، بعد از اتفاق صبح، کمی می‌ترسیدم.

برای همین موقع راه رفتن، مدام پشت سرم رو نگاه می‌کردم.

با هزار دردسر بالاخره رسیدم خونه.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭'𝐬 𝐇𝐨𝐦𝐞 𐙚

رفتم داخل.

کفش‌هام رو درآوردم و دمپایی پوشیدم.

رفتم توی اتاقم، لباس‌هام رو درآوردم و آویزون کردم.

بعد میکاپم رو پاک کردم.

یه چیزی خوردم و رفتم توی تخت نرم و گرمم.

چشم‌هام رو بستم و خوابیدم.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐑𝐚𝐯𝐢 𐙚

آت در تخت نرم و گرمش، به خواب شیرینی فرو رفت.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚

از خواب بیدار شدم.

رفتم حموم، بعد اومدم لباس‌هام رو پوشیدم و رفتم پایین.

خدمتکار صبحونه آماده کرده بود.

صبحونه‌م رو خوردم و به سمت خونه آت راه افتادم.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝟑𝟎 𝐌𝐢𝐧𝐮𝐭𝐞𝐬 𝐋𝐚𝐭𝐞𝐫 𐙚

به خونه آت رسیدم و منتظر موندم تا بیاد پایین.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚

با صدای آلارم از خواب بیدار شدم.

بلند شدم و تختم رو مرتب کردم.

رفتم دستشویی، کارهای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون.

روتین پوستی‌م رو انجام دادم و موهام رو دم‌اسبی بستم.

رفتم پایین و یه شیر پاکتی خوردم.

بعد دوباره رفتم بالا، لباس‌هام رو پوشیدم، ضدآفتاب زدم و یه تینت کوچیک هم استفاده کردم.

بعد از خونه زدم بیرون.

همین که بیرون اومدم، ماشین ته رو دیدم.

لبخند محوی روی لبم نشست.

ته از ماشین پیاده شد.

&: سلام، پرنسس خوابالو.

اخم مصنوعی کردم.

×: من هیچم خوابالو نیستم!

ته خندید.

منم خندیدم. 😂

&: باشه... باشه.

ته در ماشین رو برام باز کرد.

سوار شدم و خودش هم پشت فرمون نشست.

ماشین حرکت کرد.

𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐈𝐧 𝐓𝐡𝐞 𝐂𝐚𝐫 𐙚

توی راه سکوت بینمون بود.

تا اینکه ته سکوت رو شکست...

𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪

𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۴)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

به زیباییه مشکی

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

رئیس دوست داشتنی من پارت دومصبح شد ومن با صدای آلارم گوشیم ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط