یادش بخیران روزهایی
یادش بخیران روزهایی
که میفهمیدم عشق داردچه معنایی
یک زمانی من هم میتوانستم دلتنگ شوم
یک وقتهایی ازنبودنت چون سنگ شوم
یک وقتهایی دردیاس رامیفهمیدم
یک وقتهایی ارام وبی صداگریه میکردم
یک وقتهایی پرمیزدمرغ خیالم سمت تو
یک وقتهایی زندگی ام رامیدادم دست تو
یک وقتهایی وقتی غصه داشتم
وقتی که ازهمه غصه داشتم
وقتی که ازهمه چیزمیبریدم
وقتی که میدیدی بیقرارم
توبودی آرامم
مرحم تمام دردهایم
اماحالاچه؟یک سنگ سیاه وسرد
که باهرباردیدنش له میشوم زیردرد
یک لباس مشکی ویک عکس یادگاری
آخرتوبگوچه کنم. بااین بیقراری
حالاچه کسی وقتی غصه دارم
وقتی حال مرغی خسته دارم
آرام وشادم میکند
دوباره همان پرنده ی آزادم میکند
من حالابرای که ازدردم بگویم
پیش چه کسی اززندگی شکوه کنم
چه بگویم برای سنگی سردوبی حس
ازپنجشنبه هامتنفرشدم
خیلی دردداردجای خالی ات
ازاین همه دردسرشدم
چقدرچشمانم راببندم وخیال کنم کنارم هستی
چقدرآرزوی محال چرابایدبسوزم
یک تکه سنگ سردوسیاه جایت راگرفت
چرابایدبرایت سیاه بپوشم
یک بغض سردوسنگین درگلویم
عکس توباربان مشکی روبه رویم
دیوارهای اتاقم خسته شده اند
هرشب صدای ناله میشنوند
تازگیهادیگرحتی نمیتوانم اشک بریزم
فقط یک عکس ویک ربان مشکی
فقط من وسنگ سردوسخت
من ویک لباس پرازخون وخاکی
توکه لیلاومجنون رادوست داشتی
چراساده لیلایت رادراتش سوختی
ازهرچه فاصله وجاده متنفرم
یک روزهمه ی جاده هاراسرمیبرم
ازهرچه رنگ سیاه داردمیسوزم
ازهرچه جنس سنگ است یخ میزنم
امشب دلم گرفته ودردستم تیغی سرد
ورگی که پرازخون است وپرازدرد
میدانم جایی انورپل درانتظارم هستی
نمیدانم چه کنم بزنم تیغ رایاکنارم هستی
عجیب دلم هوای قبرستان داردامشب
هوای سنگ ساکت وسردت را
فریادزدم خاکش نکنیداولیلای من است
وقتی ازدوردیدم تابوتت را
وبعدازان من ماندم وغوغایی ازبی کسی ها
وتورفت دراغوش خاکی سردباعطراطلسی ها
(الهه ی آتش)
که میفهمیدم عشق داردچه معنایی
یک زمانی من هم میتوانستم دلتنگ شوم
یک وقتهایی ازنبودنت چون سنگ شوم
یک وقتهایی دردیاس رامیفهمیدم
یک وقتهایی ارام وبی صداگریه میکردم
یک وقتهایی پرمیزدمرغ خیالم سمت تو
یک وقتهایی زندگی ام رامیدادم دست تو
یک وقتهایی وقتی غصه داشتم
وقتی که ازهمه غصه داشتم
وقتی که ازهمه چیزمیبریدم
وقتی که میدیدی بیقرارم
توبودی آرامم
مرحم تمام دردهایم
اماحالاچه؟یک سنگ سیاه وسرد
که باهرباردیدنش له میشوم زیردرد
یک لباس مشکی ویک عکس یادگاری
آخرتوبگوچه کنم. بااین بیقراری
حالاچه کسی وقتی غصه دارم
وقتی حال مرغی خسته دارم
آرام وشادم میکند
دوباره همان پرنده ی آزادم میکند
من حالابرای که ازدردم بگویم
پیش چه کسی اززندگی شکوه کنم
چه بگویم برای سنگی سردوبی حس
ازپنجشنبه هامتنفرشدم
خیلی دردداردجای خالی ات
ازاین همه دردسرشدم
چقدرچشمانم راببندم وخیال کنم کنارم هستی
چقدرآرزوی محال چرابایدبسوزم
یک تکه سنگ سردوسیاه جایت راگرفت
چرابایدبرایت سیاه بپوشم
یک بغض سردوسنگین درگلویم
عکس توباربان مشکی روبه رویم
دیوارهای اتاقم خسته شده اند
هرشب صدای ناله میشنوند
تازگیهادیگرحتی نمیتوانم اشک بریزم
فقط یک عکس ویک ربان مشکی
فقط من وسنگ سردوسخت
من ویک لباس پرازخون وخاکی
توکه لیلاومجنون رادوست داشتی
چراساده لیلایت رادراتش سوختی
ازهرچه فاصله وجاده متنفرم
یک روزهمه ی جاده هاراسرمیبرم
ازهرچه رنگ سیاه داردمیسوزم
ازهرچه جنس سنگ است یخ میزنم
امشب دلم گرفته ودردستم تیغی سرد
ورگی که پرازخون است وپرازدرد
میدانم جایی انورپل درانتظارم هستی
نمیدانم چه کنم بزنم تیغ رایاکنارم هستی
عجیب دلم هوای قبرستان داردامشب
هوای سنگ ساکت وسردت را
فریادزدم خاکش نکنیداولیلای من است
وقتی ازدوردیدم تابوتت را
وبعدازان من ماندم وغوغایی ازبی کسی ها
وتورفت دراغوش خاکی سردباعطراطلسی ها
(الهه ی آتش)
- ۵۲۲
- ۰۸ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط