عاشقانه

ز فکرت تا سحر جانا، خدا داند که بیدارم
من از درد ِ جدایی‌ها پریشان روح‌و بیمارم
غمی دارم درون دل، به پهنای خیال ِ تو
بیا یک شب به بالینم، مکن اینقدر آزارم
نهاده بار ِ سنگینی، فراقت روی دوش ِ من
خودم روی خودم هَردَم، ز هجران ِ تو آوارم
توهستی تار و پود ِ من، برایت شعر می‌بافم
تمام عمر بعد از تو، به توصیفت گرفتارم
جنون بلعیده عقلم را، منم تنها‌ترین شیدا
مخواه ای عشق یک لحظه، من از تو، دست بردارم
دیدگاه ها (۰)

ز فکرت تا سحر جانا، خدا داند که بیدارممن از درد ِ جدایی‌ها پ...

السلام علیک یا خليفه الله ع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط