{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگهان آمد و دلشوره به دلها انداخت

ناگهان آمد و دلشوره به دلها انداخت
عشق، اینگونه جهان را به تقلا انداخت

قطره از ابر جدا شد که به دریا برسد
تشنگی دام به اندازه‌ی صحرا انداخت

ترس در جامه‌ی صبر آمد و دستم را بست
کار امروز مرا باز به فردا انداخت

عقل چون در قلمم جوهر معنا می ریخت
عشق در دفتر خود نام مرا جا انداخت

آنقدر در طلب هیچ دویدم که سراب
کودک شوق مرا عاقبت از پا انداخت

هیچ جز تکیه به  خوش عهدی ایام نبود
اشتباهی که دلم گردن دنیا انداخت

مثل سهراب دلم از همه عالم که گرفت
قایقی ساخت و یک روز به دریا انداخت...
دیدگاه ها (۱)

ناگهان آمد و دلشورہ بہ دل‌ها انداختعشق، این‌گونہ جهان را بہ ...

🦋 ناگهان آمد و دلشوره به دل‌ها انداختعشق این‌گونه جهان را به...

من و معشوق… حرم… عرض ادب یا معشوق!حرم و عرض ادب… عشق… خدا… ب...

فرار میکنم از سکوتِ بی منطق شهر دیگر نمی ایستم مرد ماندن ن...

اول قصه ی ما :یکی بود و یکی بود ، زیر گنبد کبود جای عاشقی نب...

شاعر: استاد پناهیان امشب چه غوغا کرده ‏اى، طوفان چه برپا ک...

گفت دوستت دارم... بی هیچ دریغی بی هیچ فریبی گفت تنها تو را ...

باز باران با ترانهگریه های بی بهانهمیخورد بر سقف قلبمباورت ش...

حسین جعفری

قصددارم عشق را گریان کنمبا مدد از فاطمه طوفان کنممرد جانبازی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط