داستان
The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 2️⃣
یه روز آنتوان پیش لونا نیومد. لونا هم که از این اتفاق غیر منتظره شوکه شده بود نگران سلامتی آنتوان شد. با خودش فکر کرد شاید مریض شده و نتونسته بیاد. ناگهان صدای وحشتناک سپر و لباس های آهنی که به هم برخورد میکنن کل فضای بیرون رو در بر گرفت. صدای نعل اسب ها روز کاشی ورودی لرزه به بر تن لونا مینداخت. ناگهان لگدی محکم به در چوبی پوسیده کلبه باعث خورد شدن در شد. لونا بخاطر اینکه نابینا بود نمیتونست ببینه چه کسی دم در ایستاده. ناگهان صدای گریه آنتوان رو شنید.(علامت لونا# آنتوان&)
#آنتی چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟
صدای بم و ترسناک یک مرد توی خونه پیچید در حالی که میگفت:«تو پسر منو از کجا میشناسی؟»
Pov پدر آنتوان ($)
تو این چند ماه گذشته خیلی آنتوان رو در حال پرسه زدن اطراف قصر میبینم. با مامور کردن چند نفر از سربازان فهمیدم که آنتوان از قصر خارج میشه و هر روز این کار رو انجام میده. یک روز از راهی که همیشه آنتوان برای بیرون رفتن استفاده میکرد استفاده کردم و منتظر آنتوان موندم تا اون هم بیاد. و وقتی دیدم اومد سریع توی تاریکی قایم شدم و وقتی رد شد سریع به سمتش رفتم و گوشش رو کشیدم.
&(آنتوان) آی آی آی آییی! بابا ببخشید باشه باشه آی!
$ الان میفهمم چرا هیچوقت تو در حال تمرین یا درس خواندن نیستی!
&آخ آخ آخ!
$ آنتوان همین الان بهم میگی که هر دفعه که میری بیرون کجا میری! همین الان!
.....
با عصبانیت سریع به سمت کلبه ای که آنتوان همیشه میرفت رفتم با چند تا از سرباز هام که اون فردی که باعث سرپیچی پسرم شده بود رو دستگیر کنم. به محض شکستن در...
به محض شکستن در و وارد کلبه شدن از صحنه جلو چشمام شوکه شدم. یک دختر با موهایی بلند و طلایی به زیبایی خورشید، چشمهایی درخشان و آبی به زیبایی الماس با لباسای پاره و حقیر کنار تخت ایستاده بود. داخل اتاق تنها یک تخت قدیمی و یک قفسه پوسیده کتاب بود که داخلش یک لباس و چند کتاب با خط بریل (خط نابینایان) بود. احساس گناه کردم که به عنوان پادشاه این کشور از امکان وجود افرادی که ممکنه اینطوری زندگی کنن بیخبرم. وقتی با دقت بیشتری به صورت دختر نگاه کردم ترس و نگرانی رو تو صورتش دیدم. کلبه تنها یه پنجره کوچک داشت که آفتاب از اون پنجره به صورت سفید و درخشان دختر میخورد. دختر با مهربونی گفت:«آنتی چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟»پس از فهمیدن اینکه تقریبا یه دقیقست که به صورت دختر زل زدم بالاخره اولین جمله ام رو گفتم.
$ تو پسر منو از کجا میشناسی؟
بچه ها تو کامنت حدساتون رو درباره ادامه داستان بگین.👩❤️👨🤭
بوس به کلتون باییی🔥🔥
Part 2️⃣
یه روز آنتوان پیش لونا نیومد. لونا هم که از این اتفاق غیر منتظره شوکه شده بود نگران سلامتی آنتوان شد. با خودش فکر کرد شاید مریض شده و نتونسته بیاد. ناگهان صدای وحشتناک سپر و لباس های آهنی که به هم برخورد میکنن کل فضای بیرون رو در بر گرفت. صدای نعل اسب ها روز کاشی ورودی لرزه به بر تن لونا مینداخت. ناگهان لگدی محکم به در چوبی پوسیده کلبه باعث خورد شدن در شد. لونا بخاطر اینکه نابینا بود نمیتونست ببینه چه کسی دم در ایستاده. ناگهان صدای گریه آنتوان رو شنید.(علامت لونا# آنتوان&)
#آنتی چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟
صدای بم و ترسناک یک مرد توی خونه پیچید در حالی که میگفت:«تو پسر منو از کجا میشناسی؟»
Pov پدر آنتوان ($)
تو این چند ماه گذشته خیلی آنتوان رو در حال پرسه زدن اطراف قصر میبینم. با مامور کردن چند نفر از سربازان فهمیدم که آنتوان از قصر خارج میشه و هر روز این کار رو انجام میده. یک روز از راهی که همیشه آنتوان برای بیرون رفتن استفاده میکرد استفاده کردم و منتظر آنتوان موندم تا اون هم بیاد. و وقتی دیدم اومد سریع توی تاریکی قایم شدم و وقتی رد شد سریع به سمتش رفتم و گوشش رو کشیدم.
&(آنتوان) آی آی آی آییی! بابا ببخشید باشه باشه آی!
$ الان میفهمم چرا هیچوقت تو در حال تمرین یا درس خواندن نیستی!
&آخ آخ آخ!
$ آنتوان همین الان بهم میگی که هر دفعه که میری بیرون کجا میری! همین الان!
.....
با عصبانیت سریع به سمت کلبه ای که آنتوان همیشه میرفت رفتم با چند تا از سرباز هام که اون فردی که باعث سرپیچی پسرم شده بود رو دستگیر کنم. به محض شکستن در...
به محض شکستن در و وارد کلبه شدن از صحنه جلو چشمام شوکه شدم. یک دختر با موهایی بلند و طلایی به زیبایی خورشید، چشمهایی درخشان و آبی به زیبایی الماس با لباسای پاره و حقیر کنار تخت ایستاده بود. داخل اتاق تنها یک تخت قدیمی و یک قفسه پوسیده کتاب بود که داخلش یک لباس و چند کتاب با خط بریل (خط نابینایان) بود. احساس گناه کردم که به عنوان پادشاه این کشور از امکان وجود افرادی که ممکنه اینطوری زندگی کنن بیخبرم. وقتی با دقت بیشتری به صورت دختر نگاه کردم ترس و نگرانی رو تو صورتش دیدم. کلبه تنها یه پنجره کوچک داشت که آفتاب از اون پنجره به صورت سفید و درخشان دختر میخورد. دختر با مهربونی گفت:«آنتی چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟»پس از فهمیدن اینکه تقریبا یه دقیقست که به صورت دختر زل زدم بالاخره اولین جمله ام رو گفتم.
$ تو پسر منو از کجا میشناسی؟
بچه ها تو کامنت حدساتون رو درباره ادامه داستان بگین.👩❤️👨🤭
بوس به کلتون باییی🔥🔥
- ۹.۲k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط