### پارت دوازدهم: طوفان پیش از نبرد
### پارت دوازدهم: طوفان پیش از نبرد
نور کمنورِ چراغهای کافه روی میز چوبی میرقصید. آرتمیس به صفحهی گوشی نگاه کرد، سرش را بالا آورد و نگاه مصمم و تیغوارش را دوخت به چشمهای آرم:
— «فردا شب انبار مرکزی؟ اونا دارن دعوتت میکنن توی تله، آرم! فکر کردی تنهایی میتونی از پسشون بربیای؟»
آرم نگاهی به پیام انداخت، گوشی را روی میز گذاشت و لبخند سرد و بیباکی زد:
— «تله؟ اونا دارن دستوپا میزنن چون میدونم نقطهضعفشون کجاست. ولی راست میگی... این بار قرار نیست تنها برم.»
چشمهای آرتمیس از تعجب و در عین حال تحسین ریز شد. گیتار الکتریکِ خاطرات و آهنگهای راکی که توی ذهنش پلی میشد، حالا ضربآهنگِ تندتری به خودش گرفته بود. آرتمیس از روی صندلی بلند شد، زیپ کاپشن چرمیاش را تا بالا کشید و با لحنی که هیچ شک و تردیدی توش نبود گفت:
— «معلومه که تنها نمیری! من توی این بازی باهاتم، تا آخرش.»
آرم از جایش بلند شد. قدِ بلندش سایه انداخت روی میز. فاصلهی بینشان آنقدر کم بود که نفسهایشان به هم گره خورده بود. آرم با همان نگاهِ عمیق و گیرایش دستش را دراز کرد، تار موی آشفتهای را که روی پیشانی آرتمیس افتاده بود کنار زد و گفت:
— «تو خطرناکترین و در عین حال قویترین دختری هستی که دیدم، آرتمیس... مراقب خودت باش.»
از کافه خارج شدند. باران بند آمده بود، اما خیابانهای شهر هنوز خیس و براق بودند و هوای سردِ شب، نوید یک طوفانِ واقعی را میداد. فردا شب قرار بود سرنوشتِ همهچیز رقم بخورد...
نور کمنورِ چراغهای کافه روی میز چوبی میرقصید. آرتمیس به صفحهی گوشی نگاه کرد، سرش را بالا آورد و نگاه مصمم و تیغوارش را دوخت به چشمهای آرم:
— «فردا شب انبار مرکزی؟ اونا دارن دعوتت میکنن توی تله، آرم! فکر کردی تنهایی میتونی از پسشون بربیای؟»
آرم نگاهی به پیام انداخت، گوشی را روی میز گذاشت و لبخند سرد و بیباکی زد:
— «تله؟ اونا دارن دستوپا میزنن چون میدونم نقطهضعفشون کجاست. ولی راست میگی... این بار قرار نیست تنها برم.»
چشمهای آرتمیس از تعجب و در عین حال تحسین ریز شد. گیتار الکتریکِ خاطرات و آهنگهای راکی که توی ذهنش پلی میشد، حالا ضربآهنگِ تندتری به خودش گرفته بود. آرتمیس از روی صندلی بلند شد، زیپ کاپشن چرمیاش را تا بالا کشید و با لحنی که هیچ شک و تردیدی توش نبود گفت:
— «معلومه که تنها نمیری! من توی این بازی باهاتم، تا آخرش.»
آرم از جایش بلند شد. قدِ بلندش سایه انداخت روی میز. فاصلهی بینشان آنقدر کم بود که نفسهایشان به هم گره خورده بود. آرم با همان نگاهِ عمیق و گیرایش دستش را دراز کرد، تار موی آشفتهای را که روی پیشانی آرتمیس افتاده بود کنار زد و گفت:
— «تو خطرناکترین و در عین حال قویترین دختری هستی که دیدم، آرتمیس... مراقب خودت باش.»
از کافه خارج شدند. باران بند آمده بود، اما خیابانهای شهر هنوز خیس و براق بودند و هوای سردِ شب، نوید یک طوفانِ واقعی را میداد. فردا شب قرار بود سرنوشتِ همهچیز رقم بخورد...
- ۹۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط