مافیایه عشق P:51
امشب بهترین شب فلیکس تو این چندوقت بود کلی گفتن و خندیدن و بازی کردن و البته از اذیت کردن فلیکس نگذاریم بلاخره خسته شدن و همه رفتن تو اتاق ها که بخوابن ولی فلیکس داخل پذیرایی منتظر هیونجین بود که خوابش برده بود...
ساعت سه بود و هیونجین تازه امد خونه و فلیکس رو روی کاناپه دید اول کمی عصبی شد که روی چرا تخت نخوابیده ولی مگه میتونست عصبانیتش رو در برابر اون پسر ناز و کیوت که به ارومی توی خودش جمع شده بود و خواب رفته بود نگهداره سمتش رفت همینطور که نزدیکش میشد چندتا از دکمه های پیراهنش رو باز کرد که سینه اش کامل دیده میشد وقتی بهش رسید خم شد و براید استایل بلندش کرد که فلیکس سرش رو روی سینه اش گذاشت و با درست آزادش لبه پیراهنش رو در مشتش گرفت که هیونجین لبخندی زد و از پله ها بالا رفت در اتاقش رو باز کرد و با پاش بستش اروم سمت تخت رفت و فلیکس رو روش گذاشت و خواست ازش دور بشه که فلیکس نشست و دستش رو گرفت که هیونجین برگشت و به اون چشم های خمار و خوابآلود نگاه کرد فلیکس امشب خیلی کیوت شده بود و این برای قلب هیونجین زیادی بود فلیکس کمی تو جاش تکون خورد
فلیکس: ه...هیونجین
هیونجین کنارش نشست و منتظر ادامه حرفش بود
فلیکس :خب... میخواستم بگم که...ممنونم
هیونجین لبخندی زد
هیونجین: چرا بیبی؟
فلیکس: برای همین که اجازه دادی دوستام بیان اینجا و پیشم بمونن
هیونجین: اره ولی خودت هم میدونی چرا این اجازه رو دادم درسته؟
فلیکس اخم کوچیکی کرد که دل هیونجین براش رفته دیگه تحملش رو نداشت امشب قلبش خیلی بی جنبه شده بود ...
فلیکس: اره یادمه گفتی باید کنارت بمونم
هیونجین: آفرین پسر خوب
فلیکس کمی سرش رو پایین انداخت و لبخندی زد که هیونجین کمی نزدیکش شد و بوسه ای روی موهاش گذاشت و سرش رو داخل گردنش برد و با دستاش پلوی فلیکس رو گرفت
هیونجین: امروز خیلی خسته شدم بیبی حتی حال ندارم لباسام رو عوض کنم میشه این کارو برام انجام بدی ...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
ساعت سه بود و هیونجین تازه امد خونه و فلیکس رو روی کاناپه دید اول کمی عصبی شد که روی چرا تخت نخوابیده ولی مگه میتونست عصبانیتش رو در برابر اون پسر ناز و کیوت که به ارومی توی خودش جمع شده بود و خواب رفته بود نگهداره سمتش رفت همینطور که نزدیکش میشد چندتا از دکمه های پیراهنش رو باز کرد که سینه اش کامل دیده میشد وقتی بهش رسید خم شد و براید استایل بلندش کرد که فلیکس سرش رو روی سینه اش گذاشت و با درست آزادش لبه پیراهنش رو در مشتش گرفت که هیونجین لبخندی زد و از پله ها بالا رفت در اتاقش رو باز کرد و با پاش بستش اروم سمت تخت رفت و فلیکس رو روش گذاشت و خواست ازش دور بشه که فلیکس نشست و دستش رو گرفت که هیونجین برگشت و به اون چشم های خمار و خوابآلود نگاه کرد فلیکس امشب خیلی کیوت شده بود و این برای قلب هیونجین زیادی بود فلیکس کمی تو جاش تکون خورد
فلیکس: ه...هیونجین
هیونجین کنارش نشست و منتظر ادامه حرفش بود
فلیکس :خب... میخواستم بگم که...ممنونم
هیونجین لبخندی زد
هیونجین: چرا بیبی؟
فلیکس: برای همین که اجازه دادی دوستام بیان اینجا و پیشم بمونن
هیونجین: اره ولی خودت هم میدونی چرا این اجازه رو دادم درسته؟
فلیکس اخم کوچیکی کرد که دل هیونجین براش رفته دیگه تحملش رو نداشت امشب قلبش خیلی بی جنبه شده بود ...
فلیکس: اره یادمه گفتی باید کنارت بمونم
هیونجین: آفرین پسر خوب
فلیکس کمی سرش رو پایین انداخت و لبخندی زد که هیونجین کمی نزدیکش شد و بوسه ای روی موهاش گذاشت و سرش رو داخل گردنش برد و با دستاش پلوی فلیکس رو گرفت
هیونجین: امروز خیلی خسته شدم بیبی حتی حال ندارم لباسام رو عوض کنم میشه این کارو برام انجام بدی ...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۲۰.۷k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط