پارت 20/و21
پارت_20/و21
علی هم ک داشت
حرفاشو باور میکرد
این دفعه دیگه واقعا ازش متنفر شد
پس چرا هنوز ب عکسش نگاه میکنه؟
نمیدونم فقط میدونم
علی اون رو جلو مامان بابا خورد کرد
بهش گفت حالم ازت بهم میخوره
علی بهش گفت تو میدونستی
من خواهرمو خیلی دوست دارم
باز اونو از ما گرفتی جوری ک ازش هیچ خبری نداریم
همش تقصیره توعه
دو بار دست ب خودکشی زد
ولی خو باز نجات پیدا کرد مث دیوونه ها شده بود
همش خودشو از ی جا پرت میکرد خودشو زخمی
میکرد میگفت من اجیمو میخوام بردنش پیش روان
شناس دکتر گفت ک فقط دیدن دوباره ای تو حالشو
خوب میکنه ولی تو نبودی
سرشو اورد بالا چشاش پر اشک بود
به چشاش خیره شدم ی قطره از چشاش چکید
سریع پاکش کرد تا من نبینم ولی دیدم چشای منم
بارونی شد باز قلبم براش لرزید حالا ک فهمیده بودم
چرا ولم کرده باز دوستش داشتم من این عشقو
نمیخوام ولی خودمم میدونسم دارم خودمو گول
میزنم باز شروع کرد ب حرف زدن
دلم براش میسوخت اونهمه بلا سرت اورده بود
حالا فقط دیدن تو خوبش میکرد
اون لحظه بود ک فهمیدم خدا جواب تموم بدیاشو داده
فهمیدم ک اینا تاوان دله شکسته ای توعه
پارت 21
بهش لبخندی زدمو گفتم
احسان
جووونم
بهش زنگ بزن میخوام باهاش حرف بزنم
با تعجب نگام کرد چشاش برق زد
گوشیشو ب سمتش گرفتم
از دستم گرفت شروع کرد ب شماره گرفتن
بعد دو تا بوق صدای الهام تو گوشم پیچید
سلام داداشییی
گفتم علیک سلام با صدای گیجی گفت
السا ابجی تویی
بله الهام خانوم شنیدم میخواستید
بامن حرف بزنید حرفی دارید بگید باید برم
السا منو ببخش ابجی
من احسان رو ازت گرفتم من کاری کردم تنها بمونی
همش تقصیره منه ک تو ناپدید شدی تقصیره منه ک
داداشت داغون شد همش تقصیره من ک مامانت قرص
مصرف میکنه
با دهن باز داشتم ب حرفای الهام پشت گوشی گوش
میکردم باورم نمیشد اینهمه بلا سره خانوادم اومده
بعد من ازشون هیچ خبری نداشتم با نفرت گفتم
ازت متنفرم گوشیو قطع کردم ب احسان نگاه کردم
با بغض گفت السا دیگه دوستم نداری
اروم با پاهای لرزون ب تختش نزدیک شدم
روش نشستم با صدای اروم تری گفتم
خیلی دوست دارم بی معرفت
صدای دادش خجالتمو از بین برد با داد
گفت الساااا نوووکرتم
با داد اون علی پرید تو اتاق
با دیدن من تو بغل احسان هم خندش گرفت
هم خجالت کشید مثلا میخواس نشون نده
اخم کرد ولی با دیدن اخم احسان از خنده ترکید
احسان گفت فک کنم این درو واسه زدن گذاشتن
مگه ن اقا علی داداشم لبخنده دندونمایی زد و گفت
عه جدی فک کردم واسه گند زدن ب روز عاشقای
مث تو هس
حرص احسان بدجور دراومد
از جاش پاشد بره علی رو کتک بزنه داداشم اومد
خودشو پشتم مخفی کرد و گفت
وای السا منو از دس این بربر (یعنی وحشی)
نجات بده
وایی من ک کلا کف زمین پهن شده بودم
این دوتا چشونه چرا اینجوری میکنن
دکتر اومد تو اتاق با دیدن احسان گفت
عه بچه چرا پاشدی برو بخواب وگرنه مرخصت نمیکنما
اونم چشاشو مظلوم کرد گفت
دکی جون احسان بزار برم اخه قراره همین روزا
دامادشم دکتر رو میشناختم داداش تیامم بود
بهم نگاهی انداخت و گفت مبارک باشه بدون خبر
میخوای عروسشی هان؟!!
خندیدم گفتم
عه داداش این چ حرفیه هنوز مامان بابا
ازم هیچ خبری ندارن بزار اول اونا بیان ایران
حالا بعد عروس میشم تو که نیازی ب دعوت نداری
مگه ن دادا بعد دندونامو ب نمایش گذاشتم
خندید گفت ارره ناسلامتی یدونه ابجیمی ها
احسان بعد چند ساعت مرخص شد
رفتیم خونه ما مجبور شد بره اتاق علی
نمیخواستم فعلا بزارم بره پیش خانوادش
مخصوصا اینکه اونا منو تو بیمارستان دیدن
فهمیدن برگشتم پیش احسان
فقط حالشو پرسیدن دیگه نگفتن بیا خونه چون
میدونستن عمرا بزارم بره فرداش
علی زنگ زد ب مامان اینا همه چیو گفت
بهشون اونا اول باور نکردن ولی خو کلی
هم گریه کردیم با مامان از پشت گوشی
ی روز بعدش اومدن ایران تو فرودگاه
بابا زد زیرگوشم درکش کردم بعد اینکه
بهم سیلی زد محکم بغلم کرد میدونستم
اون سیلی حقمه من سه سال
اونا رو بی خبر گذاشته بودم خو
مامان بابای احسان اومدن خاستگاریم
همچی خیلی خوب بود و اینکه علی درسا رو
خواستگاری کرد فردا عروسی دوتامونه هم من هم
درسا خیلی خوشحالم ی ماه پیش مامان بابای درسا
اومدن ایران رفتیم خواستگاری اونام
تا دیدن علی پسره خوبیه قبول کردن
خیلی ذوق دارم هم من هم درسا
اخه قراره فردا عروسشیم ایوول
علی هم ک داشت
حرفاشو باور میکرد
این دفعه دیگه واقعا ازش متنفر شد
پس چرا هنوز ب عکسش نگاه میکنه؟
نمیدونم فقط میدونم
علی اون رو جلو مامان بابا خورد کرد
بهش گفت حالم ازت بهم میخوره
علی بهش گفت تو میدونستی
من خواهرمو خیلی دوست دارم
باز اونو از ما گرفتی جوری ک ازش هیچ خبری نداریم
همش تقصیره توعه
دو بار دست ب خودکشی زد
ولی خو باز نجات پیدا کرد مث دیوونه ها شده بود
همش خودشو از ی جا پرت میکرد خودشو زخمی
میکرد میگفت من اجیمو میخوام بردنش پیش روان
شناس دکتر گفت ک فقط دیدن دوباره ای تو حالشو
خوب میکنه ولی تو نبودی
سرشو اورد بالا چشاش پر اشک بود
به چشاش خیره شدم ی قطره از چشاش چکید
سریع پاکش کرد تا من نبینم ولی دیدم چشای منم
بارونی شد باز قلبم براش لرزید حالا ک فهمیده بودم
چرا ولم کرده باز دوستش داشتم من این عشقو
نمیخوام ولی خودمم میدونسم دارم خودمو گول
میزنم باز شروع کرد ب حرف زدن
دلم براش میسوخت اونهمه بلا سرت اورده بود
حالا فقط دیدن تو خوبش میکرد
اون لحظه بود ک فهمیدم خدا جواب تموم بدیاشو داده
فهمیدم ک اینا تاوان دله شکسته ای توعه
پارت 21
بهش لبخندی زدمو گفتم
احسان
جووونم
بهش زنگ بزن میخوام باهاش حرف بزنم
با تعجب نگام کرد چشاش برق زد
گوشیشو ب سمتش گرفتم
از دستم گرفت شروع کرد ب شماره گرفتن
بعد دو تا بوق صدای الهام تو گوشم پیچید
سلام داداشییی
گفتم علیک سلام با صدای گیجی گفت
السا ابجی تویی
بله الهام خانوم شنیدم میخواستید
بامن حرف بزنید حرفی دارید بگید باید برم
السا منو ببخش ابجی
من احسان رو ازت گرفتم من کاری کردم تنها بمونی
همش تقصیره منه ک تو ناپدید شدی تقصیره منه ک
داداشت داغون شد همش تقصیره من ک مامانت قرص
مصرف میکنه
با دهن باز داشتم ب حرفای الهام پشت گوشی گوش
میکردم باورم نمیشد اینهمه بلا سره خانوادم اومده
بعد من ازشون هیچ خبری نداشتم با نفرت گفتم
ازت متنفرم گوشیو قطع کردم ب احسان نگاه کردم
با بغض گفت السا دیگه دوستم نداری
اروم با پاهای لرزون ب تختش نزدیک شدم
روش نشستم با صدای اروم تری گفتم
خیلی دوست دارم بی معرفت
صدای دادش خجالتمو از بین برد با داد
گفت الساااا نوووکرتم
با داد اون علی پرید تو اتاق
با دیدن من تو بغل احسان هم خندش گرفت
هم خجالت کشید مثلا میخواس نشون نده
اخم کرد ولی با دیدن اخم احسان از خنده ترکید
احسان گفت فک کنم این درو واسه زدن گذاشتن
مگه ن اقا علی داداشم لبخنده دندونمایی زد و گفت
عه جدی فک کردم واسه گند زدن ب روز عاشقای
مث تو هس
حرص احسان بدجور دراومد
از جاش پاشد بره علی رو کتک بزنه داداشم اومد
خودشو پشتم مخفی کرد و گفت
وای السا منو از دس این بربر (یعنی وحشی)
نجات بده
وایی من ک کلا کف زمین پهن شده بودم
این دوتا چشونه چرا اینجوری میکنن
دکتر اومد تو اتاق با دیدن احسان گفت
عه بچه چرا پاشدی برو بخواب وگرنه مرخصت نمیکنما
اونم چشاشو مظلوم کرد گفت
دکی جون احسان بزار برم اخه قراره همین روزا
دامادشم دکتر رو میشناختم داداش تیامم بود
بهم نگاهی انداخت و گفت مبارک باشه بدون خبر
میخوای عروسشی هان؟!!
خندیدم گفتم
عه داداش این چ حرفیه هنوز مامان بابا
ازم هیچ خبری ندارن بزار اول اونا بیان ایران
حالا بعد عروس میشم تو که نیازی ب دعوت نداری
مگه ن دادا بعد دندونامو ب نمایش گذاشتم
خندید گفت ارره ناسلامتی یدونه ابجیمی ها
احسان بعد چند ساعت مرخص شد
رفتیم خونه ما مجبور شد بره اتاق علی
نمیخواستم فعلا بزارم بره پیش خانوادش
مخصوصا اینکه اونا منو تو بیمارستان دیدن
فهمیدن برگشتم پیش احسان
فقط حالشو پرسیدن دیگه نگفتن بیا خونه چون
میدونستن عمرا بزارم بره فرداش
علی زنگ زد ب مامان اینا همه چیو گفت
بهشون اونا اول باور نکردن ولی خو کلی
هم گریه کردیم با مامان از پشت گوشی
ی روز بعدش اومدن ایران تو فرودگاه
بابا زد زیرگوشم درکش کردم بعد اینکه
بهم سیلی زد محکم بغلم کرد میدونستم
اون سیلی حقمه من سه سال
اونا رو بی خبر گذاشته بودم خو
مامان بابای احسان اومدن خاستگاریم
همچی خیلی خوب بود و اینکه علی درسا رو
خواستگاری کرد فردا عروسی دوتامونه هم من هم
درسا خیلی خوشحالم ی ماه پیش مامان بابای درسا
اومدن ایران رفتیم خواستگاری اونام
تا دیدن علی پسره خوبیه قبول کردن
خیلی ذوق دارم هم من هم درسا
اخه قراره فردا عروسشیم ایوول
۹.۲k
۱۷ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.