تکپارتی جونگ کوک
پارت ۱:
راوی:
(با سریع زیادی داشت میروند همش گاز میداد و با آینه بغل ماشین پشت سرش رو نگاه میکرد ...خیلی ترسیده بود ...اون موجود عجیب افتاده بود نبالش...همینجور داشت میرفت که یهو یه چیزی جلوش ظاهر شد.)
ا/ت:جیییییغغغغغغع(سریع پیچید اونور ماشین نزدیک بود چپ بشه ولی وایساد)
(از ماشین سریع پیاده شد رفتم توی جنگل هی میدوید با گریه میکرد)
کوک: فرار کردن بی فایدست موش کوچولو...فقط خودت رو خسته میکنی😈😈(خنده شیطانی، صداش توی کل جنگل میپیچه)
ا/ت: ولم کن عوضییی، کمکککک کمککک😭😭🥺 (گریه و جیغ و فرار)
کوک:(خنده شیطانی بلند)
(یهو ا/ت میخوره زمین...یه سایه نزدیک میشه و ا/ت رو میگیره)
ا/ت: هق...خواهش میکنم هق، هق...ولم کن،😢
(جونگ کوک گردنش رو عمیق بود میکنه و یه لیس میزنه)
کوک: اااممم بوی خیلی خوبی داری،...طعمتم حرف نداره...خیلی خوشمزه ای😈😈
ا/ت: خواهش میکنم باهام هق کاری نکن هق من خیلی میترسم، منو نخور بزار برم لعنتی🥺🥺(گریه)
راوی:
(جونگ کوک با دیدن قیافه ا/ت خند میگیره...درسته، این گرگینه ما عاشق این دختر زیبا شده بود ولی از این اگه فهمیده اون ازش میترسه خیلی ناراحت شد ولی تصمیم گرفت که ا/ت رو هم به خودش علاقمند کنه...)
کوک: هی...ببین من نمیخواستم بترسونمت، فقط میخواست باهات حرف بزنم...ببخشید که اینجوری باهات برخورد کردم...من فقط...میخوام ببینمت و کنارم باشی
راوی:
(ا/ت گریش بند میاد و متوجه حرف های جونگ کوک میشه...ا/ت تا حالا جونگ کوک گرگینه ما رو به چشم ندیده بود، ولی جونگ کوک سال هاست که داره از دور بهش نگاه میکنه...و دیوونه وار عاشقشه)
ا/ت: تو...یه گرگینه ای...چرا میخوای منو ببینی؟
کوک: چون عاشقتم...خیلی زیاد
ا/ت:(شوکه)
کوک: نمیخوام الان بهم جواب بدی...ولی میخوام یه چند روزی رو با من زندگی کنی
ا/ت: نهههههههههههه😫
کوک:ای زهر مگس کر شدم بچه
ا/ت: آخه من چطور با یه گرگینه زندگی کنم؟ میخوان توی علق های بخوابم؟😱
کوک: تو فکر کردی من مثل بز زندگی میکنم؟
نخیر خانوم کوچولو😑
ا/ت: پس چی؟🤨
کوک:(ا/ت رو براید استایل بغل میکنه)منو محکم بگیر تا نشونت بدم😏
(ا/ت هم سریع از ترس میچسبه بهش)
(در عمارت جونگ کوک)
راوی:
(اونجا یه عمارت خیلی بزرگ بود. و ا/ت با دیدنش خیلی تعجب کرد، جونگ کوک با دیدن چهره ا/ت پوزخند جذابی میزنه(ژژژاااننن) و آروم میزارش روی زمین)
ا/ت:وااایی اینجا خیلی خوشگلههه🤩🤩
کوک: ولی تو خوشگل تری😏
ا/ت: میشه اینجا رو بزنی به نامم؟
کوک: جاااانننن؟؟؟؟؟!!!!!نیومده میخوای عمارتم رو ببری برای خودت؟!
ا/ت: ای بابا ایششش...(یهو پاش میره روی دم کوک)
کوک: ااااااایییییی مامان مامان پات رو بردااااااررررر اااایییی
ا/ت: ای وای ببخشید(سریع پاش رو برمیداره)
کوک: اایی اشکال نداره پیش میاد...اینجا همه وسایل مورد نیازت هست...پس سعی نکن بهونه بیاری که از اینجا فرار کنی.
ا/ت: باشه آقای گرگ
کوک:(میاد کمر ا/ت رو میگیره) اسمم جونگ کوکه...جئون جونگ کوک...(یه بوس کوچیک روی لپ ا/ت میزاره و میرن داخل...)
ادامه دارد...
اگه دوست داستین ادامش رو بزارم توی کامنت ها بگین
نظرتون چیه؟ خوب بود؟
راوی:
(با سریع زیادی داشت میروند همش گاز میداد و با آینه بغل ماشین پشت سرش رو نگاه میکرد ...خیلی ترسیده بود ...اون موجود عجیب افتاده بود نبالش...همینجور داشت میرفت که یهو یه چیزی جلوش ظاهر شد.)
ا/ت:جیییییغغغغغغع(سریع پیچید اونور ماشین نزدیک بود چپ بشه ولی وایساد)
(از ماشین سریع پیاده شد رفتم توی جنگل هی میدوید با گریه میکرد)
کوک: فرار کردن بی فایدست موش کوچولو...فقط خودت رو خسته میکنی😈😈(خنده شیطانی، صداش توی کل جنگل میپیچه)
ا/ت: ولم کن عوضییی، کمکککک کمککک😭😭🥺 (گریه و جیغ و فرار)
کوک:(خنده شیطانی بلند)
(یهو ا/ت میخوره زمین...یه سایه نزدیک میشه و ا/ت رو میگیره)
ا/ت: هق...خواهش میکنم هق، هق...ولم کن،😢
(جونگ کوک گردنش رو عمیق بود میکنه و یه لیس میزنه)
کوک: اااممم بوی خیلی خوبی داری،...طعمتم حرف نداره...خیلی خوشمزه ای😈😈
ا/ت: خواهش میکنم باهام هق کاری نکن هق من خیلی میترسم، منو نخور بزار برم لعنتی🥺🥺(گریه)
راوی:
(جونگ کوک با دیدن قیافه ا/ت خند میگیره...درسته، این گرگینه ما عاشق این دختر زیبا شده بود ولی از این اگه فهمیده اون ازش میترسه خیلی ناراحت شد ولی تصمیم گرفت که ا/ت رو هم به خودش علاقمند کنه...)
کوک: هی...ببین من نمیخواستم بترسونمت، فقط میخواست باهات حرف بزنم...ببخشید که اینجوری باهات برخورد کردم...من فقط...میخوام ببینمت و کنارم باشی
راوی:
(ا/ت گریش بند میاد و متوجه حرف های جونگ کوک میشه...ا/ت تا حالا جونگ کوک گرگینه ما رو به چشم ندیده بود، ولی جونگ کوک سال هاست که داره از دور بهش نگاه میکنه...و دیوونه وار عاشقشه)
ا/ت: تو...یه گرگینه ای...چرا میخوای منو ببینی؟
کوک: چون عاشقتم...خیلی زیاد
ا/ت:(شوکه)
کوک: نمیخوام الان بهم جواب بدی...ولی میخوام یه چند روزی رو با من زندگی کنی
ا/ت: نهههههههههههه😫
کوک:ای زهر مگس کر شدم بچه
ا/ت: آخه من چطور با یه گرگینه زندگی کنم؟ میخوان توی علق های بخوابم؟😱
کوک: تو فکر کردی من مثل بز زندگی میکنم؟
نخیر خانوم کوچولو😑
ا/ت: پس چی؟🤨
کوک:(ا/ت رو براید استایل بغل میکنه)منو محکم بگیر تا نشونت بدم😏
(ا/ت هم سریع از ترس میچسبه بهش)
(در عمارت جونگ کوک)
راوی:
(اونجا یه عمارت خیلی بزرگ بود. و ا/ت با دیدنش خیلی تعجب کرد، جونگ کوک با دیدن چهره ا/ت پوزخند جذابی میزنه(ژژژاااننن) و آروم میزارش روی زمین)
ا/ت:وااایی اینجا خیلی خوشگلههه🤩🤩
کوک: ولی تو خوشگل تری😏
ا/ت: میشه اینجا رو بزنی به نامم؟
کوک: جاااانننن؟؟؟؟؟!!!!!نیومده میخوای عمارتم رو ببری برای خودت؟!
ا/ت: ای بابا ایششش...(یهو پاش میره روی دم کوک)
کوک: ااااااایییییی مامان مامان پات رو بردااااااررررر اااایییی
ا/ت: ای وای ببخشید(سریع پاش رو برمیداره)
کوک: اایی اشکال نداره پیش میاد...اینجا همه وسایل مورد نیازت هست...پس سعی نکن بهونه بیاری که از اینجا فرار کنی.
ا/ت: باشه آقای گرگ
کوک:(میاد کمر ا/ت رو میگیره) اسمم جونگ کوکه...جئون جونگ کوک...(یه بوس کوچیک روی لپ ا/ت میزاره و میرن داخل...)
ادامه دارد...
اگه دوست داستین ادامش رو بزارم توی کامنت ها بگین
نظرتون چیه؟ خوب بود؟
- ۱۵۱.۴k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط