عشق ادایی{پارت آخر}
ویو شو:
همه چیز عجیب شده، دقیقا از لحظه ای که این انسان فانی رو دیدم که الان توی بغلم خوابش برده.
نمیدونم چرا ولی زمانی که با گریه التماس کرد که بزارم بره، ی درد خاصی رو داخل قلبی که نمی زد حس کردم.
بدون اینکه بیدارش کنم،گذاشتمش روی تخت و خودم هم کنارش دراز کشیدم ، شاید در ظاهر همه چیز آروم بود، ولی درون من مغزم و قلبی که از کار افتاده بود سرجنگ برداشته بودند.
نباید اجازه میدادم بره اون فقط ی انسان ضعیف و وظیفه اش خدمت به منه ولی از طرف دیگه دلم میگه که باید بزارم بره.
نمیدونم چه حسی فقط میدونم داخلش گم شدم...
همینطور که توی افکارم غرق شده بودم با صدای در به خودم اومدم، و بعد رجی اومد داخل، و با همون لحن همیشگی گفت:{باید حرف بزنیم...}
معمولاً زیاد با من سروکله نمیزنه پس احتمالا ی چیز مهم، پس بلند شدم و نشستم و جواب دادم:{فقط زودتر تمامش کن، خوابم میاد.}
رجی:{خب میرم سر اصل مطلب، قضیه این دختره رو به پدر گفتم و دستور دادن که از شرش خلاص بشیم}
از شرش خلاص بشیم ؟ من خوب معنی این جمله رو میفهمم ، میخوان که بکشنش.
میخواستم اعتراض کنم و بگم که هرگز ولی از اونجایی که میدونستم بی فایده است فقط سرم رو به نشانه تایید تکون دادم و گفتم:{خیله خب...}
بعد از اینکه رفت دوباره دراز کشیدم و بغلش کردم ، یعنی واقعا قرار بود بزارم بکشنش؟ از طرفی مهم نبود از طرف دیگه حتی نمیتونستم با فکر نبودش کنار بیام.
هرچند احمقانه بود ولی تصمیمی گرفتم، که خارج از خواسته های خودم بود.
ویو ا/ت:
با سردرد عجیبی بیدار شدم ، ولی به محض باز شدن چشمام خودم داخل اتاقم دیدم، یعنی همش خواب بود؟واقعا تمام شده بود؟
با فکر اینکه همش ی خواب عجیب غریب بود نشستم روی تخت ولی چیزی نگذشت که، یاد شو افتادم، یعنی اونم فقط ی خواب بود؟ ی حس عجیبی توی سینم داشتم ،مثل دلتنگی ، ولی اگه فقط خواب بود چرا باید دل تنگ میشدم؟
همینطور که توی افکارم غرق شده بودم چشمم افتاد به هندزفری های عجیبی که روی میز کنار تخت بودن، بیشتر که دقت کردم یادم اومد شبیه مال شو بودن.
پ..پس یعنی خواب نبود ؟ از این فکر که واقعی بوده هم خوشحال بودم هم دلشوره داشتم تا اینکه چشمم به کاغذ کنار هندزفری افتاد ، که روش نوشته بود{حواسم بهت هست...} این اثبات می کرد که همه چیز واقعی هرچند که با نوشته خط بعد نتونستم جلوی لبخندم و بگیرم، شکی درش نبود که کار شو بوده چون نوشته بود{دیگه هم اون دامن رو نپوش}...
*چند ماه بعد*
الان چند ماه از اون قضیه میگذره و ا/ت مثل قبل به زندگیش ادامه میده، البته این بار به همراه سایه ای که همه جا باهاش و جای دندون های نیشی که چند روزی یکبار روی گردنش ظاهر میشن.
هرچند که خود ا/ت میدونه همه اش کار اون کوالا خوابالوش هست....
خب دوستان عزیز اینم از این، در واقع قرار بود طولانی تر باشه ولی از اونجایی که درخواست ها برای ادامه دادن فن فیک {قهرمان من} و چند پارتی {جوجه کوچولو من} زیاد بود گفتم این رو زودتر تمام کنم تا به بقیه اشون هم برسم.
راستی حتماً نظرتون درباره این چند پارتی بگید و حتما بگید که اول با کدام یک از چند پارتی ها شروع کنم.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
همه چیز عجیب شده، دقیقا از لحظه ای که این انسان فانی رو دیدم که الان توی بغلم خوابش برده.
نمیدونم چرا ولی زمانی که با گریه التماس کرد که بزارم بره، ی درد خاصی رو داخل قلبی که نمی زد حس کردم.
بدون اینکه بیدارش کنم،گذاشتمش روی تخت و خودم هم کنارش دراز کشیدم ، شاید در ظاهر همه چیز آروم بود، ولی درون من مغزم و قلبی که از کار افتاده بود سرجنگ برداشته بودند.
نباید اجازه میدادم بره اون فقط ی انسان ضعیف و وظیفه اش خدمت به منه ولی از طرف دیگه دلم میگه که باید بزارم بره.
نمیدونم چه حسی فقط میدونم داخلش گم شدم...
همینطور که توی افکارم غرق شده بودم با صدای در به خودم اومدم، و بعد رجی اومد داخل، و با همون لحن همیشگی گفت:{باید حرف بزنیم...}
معمولاً زیاد با من سروکله نمیزنه پس احتمالا ی چیز مهم، پس بلند شدم و نشستم و جواب دادم:{فقط زودتر تمامش کن، خوابم میاد.}
رجی:{خب میرم سر اصل مطلب، قضیه این دختره رو به پدر گفتم و دستور دادن که از شرش خلاص بشیم}
از شرش خلاص بشیم ؟ من خوب معنی این جمله رو میفهمم ، میخوان که بکشنش.
میخواستم اعتراض کنم و بگم که هرگز ولی از اونجایی که میدونستم بی فایده است فقط سرم رو به نشانه تایید تکون دادم و گفتم:{خیله خب...}
بعد از اینکه رفت دوباره دراز کشیدم و بغلش کردم ، یعنی واقعا قرار بود بزارم بکشنش؟ از طرفی مهم نبود از طرف دیگه حتی نمیتونستم با فکر نبودش کنار بیام.
هرچند احمقانه بود ولی تصمیمی گرفتم، که خارج از خواسته های خودم بود.
ویو ا/ت:
با سردرد عجیبی بیدار شدم ، ولی به محض باز شدن چشمام خودم داخل اتاقم دیدم، یعنی همش خواب بود؟واقعا تمام شده بود؟
با فکر اینکه همش ی خواب عجیب غریب بود نشستم روی تخت ولی چیزی نگذشت که، یاد شو افتادم، یعنی اونم فقط ی خواب بود؟ ی حس عجیبی توی سینم داشتم ،مثل دلتنگی ، ولی اگه فقط خواب بود چرا باید دل تنگ میشدم؟
همینطور که توی افکارم غرق شده بودم چشمم افتاد به هندزفری های عجیبی که روی میز کنار تخت بودن، بیشتر که دقت کردم یادم اومد شبیه مال شو بودن.
پ..پس یعنی خواب نبود ؟ از این فکر که واقعی بوده هم خوشحال بودم هم دلشوره داشتم تا اینکه چشمم به کاغذ کنار هندزفری افتاد ، که روش نوشته بود{حواسم بهت هست...} این اثبات می کرد که همه چیز واقعی هرچند که با نوشته خط بعد نتونستم جلوی لبخندم و بگیرم، شکی درش نبود که کار شو بوده چون نوشته بود{دیگه هم اون دامن رو نپوش}...
*چند ماه بعد*
الان چند ماه از اون قضیه میگذره و ا/ت مثل قبل به زندگیش ادامه میده، البته این بار به همراه سایه ای که همه جا باهاش و جای دندون های نیشی که چند روزی یکبار روی گردنش ظاهر میشن.
هرچند که خود ا/ت میدونه همه اش کار اون کوالا خوابالوش هست....
خب دوستان عزیز اینم از این، در واقع قرار بود طولانی تر باشه ولی از اونجایی که درخواست ها برای ادامه دادن فن فیک {قهرمان من} و چند پارتی {جوجه کوچولو من} زیاد بود گفتم این رو زودتر تمام کنم تا به بقیه اشون هم برسم.
راستی حتماً نظرتون درباره این چند پارتی بگید و حتما بگید که اول با کدام یک از چند پارتی ها شروع کنم.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۳.۵k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط