پارت ۱۰
پارت ۱۰
ویوی سودا
تقریبا شب بود شیفتو تحویل داد برگشتم خونه
سودا:سادیا تو چرا خونه ایی نباید سر کار باشی؟!
ستین:استفاع داد
سادیا:مشکلش چیه خونه ام ؟
سودا:هیچی نمیخاد بزنیم
ستین:شام حاضر لباستو عوض کن بیا
یهو زنگ خونه ب صدا در اومد ب آیفون نگا کردم تا فهمیدم کیع ی نگا و لبخند شیطانی اومدی روی صورتم برگشتم سمت ستین و سادیا
سادیا:چیه کیع مگ ؟!!!
سودا:مزاحمه خاهر جانمون
ستین:میلاد؟
سودا:با مختلفات
سادیا:باز کن بیا برو لباستو بپوش
با ستین سمت اتاق رفتیم
ویوی ستین
ستین:مخلفات چیه؟!
سودا:خانواده اش اومدن خاستگاری هی نازتو برم میلاد چقد مردی تو
سریع آماده شدیم از اتاق زدیم بیرون میلاد با گل وایستاده بود ستین رفت جلو سلام کرد گلو از دستش گرفت سمت آشپزخونه رفت
ویوی ستین
سادیا:چایی آماده کن زود وایی چ گله قشنگی پس میزو جمع کنم ؟!
ستین:اره من چایو میبرم بعد بیا
چایی ها رو ک ریختم سمت حال رفتم
مهرداد:ببخشید بی خبر اومدیم رفیق جان میلاد اینقد عجله خرید و اومدن داشت نزاشت خبر بدیم
سحر:عه مهرداد اذیت نکن
م.م:دخترم بد موقع مزاحم شدیم
ستین:ن بابا این حرفا چیه بفرماید چایی
چایی رو پخش کردم کنار سودا نشستم
پ.م:بریم سر اصل مطلب میلاد جان شما رو پسندیده ما رو مامور کرده ک الان مزاحمتون بشیم برای خاستگاری از شما دخترم
سودا:ببخشید من صحبت میکنم توی جمع بزرگترا واقعا پوشش میطلبم ازتون ستین بزرگتره ماست پدر و مادره ما بوده و هست خوشبختیش آرزومونه دلخوشیش دلخوشیه ماست اگر ک ستین بخاد ازدواج کنه ما نمیتونیم مخالفت کنیم و دخالت کنیم خاسته خدشه هرچی ک حرفه خدشع
سادیا اومد و کنارمون نشست
سادیا:ببخشید شام خوردین؟!!
مهرداد:ن والا مگ میلاد گذاشت گشنه اومدیم
م.م.:عه پسرم زبون ب دهن بگیر
پ.م:داره تلافی میکنه مگ شب خاستگاریش یادت نیست
سودا:شام حاضره میزو میچینیم الان
سحر:منم کمکتون کنم
سادیا:زحمت میشه
سه تاشون رفتن سمت آشپزخونه
مهرداد:حالا عکس سربازی میلادو نشون بدم بخندیم
م.م:مهرداد!!!
پ.م:الحق ک پسرمی
ی چند دقیقه گذشت
سودا:بفرماید شام
ویوی سودا
سمت آشپز خونه رفتیم
سادیا:خاهره مهرداد و میلاد هستین دیگ ؟!
سحر:بعله
سودا:میگفتن خیلی شیطونین
سحر:ن دیگ اینقد ی بار فقط اذیتش کردم همین
سادیا:مطمئن؟!
سودا:چیکارش داری خاهر و برادرن دیگ
سحر:حالا فکرش میکنم میشه گفت بیشتر از ۱۰ بار اذیتشون کردم ستین از دختراست ک اخمو قانون دار و این حرفا
سودا:والا ما ک خاهرشیم هنو نشناختیمش
سحر:میلاد ک میگ خیلی دختر خوبیع
سادیا:ما نگفتیم بده خیلی هم خوب و پایه است چی میخایی ازش بدونی
سودا:خب میز آماده است خدم میرم صداشون میزنم بشینین
ویوی سودا
تقریبا شب بود شیفتو تحویل داد برگشتم خونه
سودا:سادیا تو چرا خونه ایی نباید سر کار باشی؟!
ستین:استفاع داد
سادیا:مشکلش چیه خونه ام ؟
سودا:هیچی نمیخاد بزنیم
ستین:شام حاضر لباستو عوض کن بیا
یهو زنگ خونه ب صدا در اومد ب آیفون نگا کردم تا فهمیدم کیع ی نگا و لبخند شیطانی اومدی روی صورتم برگشتم سمت ستین و سادیا
سادیا:چیه کیع مگ ؟!!!
سودا:مزاحمه خاهر جانمون
ستین:میلاد؟
سودا:با مختلفات
سادیا:باز کن بیا برو لباستو بپوش
با ستین سمت اتاق رفتیم
ویوی ستین
ستین:مخلفات چیه؟!
سودا:خانواده اش اومدن خاستگاری هی نازتو برم میلاد چقد مردی تو
سریع آماده شدیم از اتاق زدیم بیرون میلاد با گل وایستاده بود ستین رفت جلو سلام کرد گلو از دستش گرفت سمت آشپزخونه رفت
ویوی ستین
سادیا:چایی آماده کن زود وایی چ گله قشنگی پس میزو جمع کنم ؟!
ستین:اره من چایو میبرم بعد بیا
چایی ها رو ک ریختم سمت حال رفتم
مهرداد:ببخشید بی خبر اومدیم رفیق جان میلاد اینقد عجله خرید و اومدن داشت نزاشت خبر بدیم
سحر:عه مهرداد اذیت نکن
م.م:دخترم بد موقع مزاحم شدیم
ستین:ن بابا این حرفا چیه بفرماید چایی
چایی رو پخش کردم کنار سودا نشستم
پ.م:بریم سر اصل مطلب میلاد جان شما رو پسندیده ما رو مامور کرده ک الان مزاحمتون بشیم برای خاستگاری از شما دخترم
سودا:ببخشید من صحبت میکنم توی جمع بزرگترا واقعا پوشش میطلبم ازتون ستین بزرگتره ماست پدر و مادره ما بوده و هست خوشبختیش آرزومونه دلخوشیش دلخوشیه ماست اگر ک ستین بخاد ازدواج کنه ما نمیتونیم مخالفت کنیم و دخالت کنیم خاسته خدشه هرچی ک حرفه خدشع
سادیا اومد و کنارمون نشست
سادیا:ببخشید شام خوردین؟!!
مهرداد:ن والا مگ میلاد گذاشت گشنه اومدیم
م.م.:عه پسرم زبون ب دهن بگیر
پ.م:داره تلافی میکنه مگ شب خاستگاریش یادت نیست
سودا:شام حاضره میزو میچینیم الان
سحر:منم کمکتون کنم
سادیا:زحمت میشه
سه تاشون رفتن سمت آشپزخونه
مهرداد:حالا عکس سربازی میلادو نشون بدم بخندیم
م.م:مهرداد!!!
پ.م:الحق ک پسرمی
ی چند دقیقه گذشت
سودا:بفرماید شام
ویوی سودا
سمت آشپز خونه رفتیم
سادیا:خاهره مهرداد و میلاد هستین دیگ ؟!
سحر:بعله
سودا:میگفتن خیلی شیطونین
سحر:ن دیگ اینقد ی بار فقط اذیتش کردم همین
سادیا:مطمئن؟!
سودا:چیکارش داری خاهر و برادرن دیگ
سحر:حالا فکرش میکنم میشه گفت بیشتر از ۱۰ بار اذیتشون کردم ستین از دختراست ک اخمو قانون دار و این حرفا
سودا:والا ما ک خاهرشیم هنو نشناختیمش
سحر:میلاد ک میگ خیلی دختر خوبیع
سادیا:ما نگفتیم بده خیلی هم خوب و پایه است چی میخایی ازش بدونی
سودا:خب میز آماده است خدم میرم صداشون میزنم بشینین
۱.۱k
۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.