درگیر عشق تو...
••دَرگیرِ عِشقِ تُو••
زمانی که دست در دست پدرش روبهروی در های بزرگ تالار ایستاده بود. پشت اون در آیندهاش نهفته بود. کسانی منتظر او بودند که حتی آنها را نمیشناخت.
با باز شدن درها؛ کایلا از افکارش بیرون امد و سرش را بالا آورد.
پدرش کمی سرش را به سمت کایلا خم کرد و پچپچ کنان گفت " لبخند بزن! " و خودش هم لبخندی مصنوعی بر لب هایش نشاند.
کایلا سعی کرد لبخند از جنس شادی روی لب هایش نقاشی کند ولی؛ هر قدمی که بر میداشت لبخند زدن سخت تر میشد. کیم تهیونگ با چشمانی خالی از احساسات به او خیره شده بود. حتی ذرهای تلاش برای خندیدن و ایجاد شادی نمیکرد. مشخص بود اون هم علاقهای به این ازدواج اجباری نداشته. بعد از چند قدم دقیقا کنار اون مرد یخی قرار گرفت و کشیش سخنرانیاش را شروع کرد.
کیلا تقریبا هیچ چیز نمیشنید و هنوز در خلصه افکارش گیر کرده بود که با تلنگری که به بازوش خورد دوباره اون رو داخل مجلس کشان.
همه منتظر جواب اون بودند. اما کایلا هنوز گیج بود. که کشیش دوباره تکرار کرد
"خانم جئون کایلا. آیا شما مایل هستید تا آخر عمر همراه و همسر جناب کیم باشید و تا پایان زندگی به او عشق بورزید؟"
کایلا نگاهی به مادرش انداخت که لبخندی که از روی رضایت بود به او خیره شده بود. و بعد به پدرش که بدون هیچ گونه حسی به او چشم دوخته بودو در آخر به اون مرد یخی که بدون هیچ احساسی به اون خیره بود انداخت و با صدایی که از ته چاه در میاومد گفت
"ب..بله "
و ناگهان صدای کف زدن و خوشحالی مهمان ها بلند شد.
که با جمله کشیش تیر خلاص به سمت کایلا پرتاب شد.
"میتونید هم رو ببوسید"
... ادامه دارد ...
زمانی که دست در دست پدرش روبهروی در های بزرگ تالار ایستاده بود. پشت اون در آیندهاش نهفته بود. کسانی منتظر او بودند که حتی آنها را نمیشناخت.
با باز شدن درها؛ کایلا از افکارش بیرون امد و سرش را بالا آورد.
پدرش کمی سرش را به سمت کایلا خم کرد و پچپچ کنان گفت " لبخند بزن! " و خودش هم لبخندی مصنوعی بر لب هایش نشاند.
کایلا سعی کرد لبخند از جنس شادی روی لب هایش نقاشی کند ولی؛ هر قدمی که بر میداشت لبخند زدن سخت تر میشد. کیم تهیونگ با چشمانی خالی از احساسات به او خیره شده بود. حتی ذرهای تلاش برای خندیدن و ایجاد شادی نمیکرد. مشخص بود اون هم علاقهای به این ازدواج اجباری نداشته. بعد از چند قدم دقیقا کنار اون مرد یخی قرار گرفت و کشیش سخنرانیاش را شروع کرد.
کیلا تقریبا هیچ چیز نمیشنید و هنوز در خلصه افکارش گیر کرده بود که با تلنگری که به بازوش خورد دوباره اون رو داخل مجلس کشان.
همه منتظر جواب اون بودند. اما کایلا هنوز گیج بود. که کشیش دوباره تکرار کرد
"خانم جئون کایلا. آیا شما مایل هستید تا آخر عمر همراه و همسر جناب کیم باشید و تا پایان زندگی به او عشق بورزید؟"
کایلا نگاهی به مادرش انداخت که لبخندی که از روی رضایت بود به او خیره شده بود. و بعد به پدرش که بدون هیچ گونه حسی به او چشم دوخته بودو در آخر به اون مرد یخی که بدون هیچ احساسی به اون خیره بود انداخت و با صدایی که از ته چاه در میاومد گفت
"ب..بله "
و ناگهان صدای کف زدن و خوشحالی مهمان ها بلند شد.
که با جمله کشیش تیر خلاص به سمت کایلا پرتاب شد.
"میتونید هم رو ببوسید"
... ادامه دارد ...
- ۳.۴k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط