۳ پارتی
پارت ۲
روزها توی اون عمارتِ سنگی مثلِ جوهری سیاه توی آب پخش میشدن. نه طلوعی بود و نه غروبی؛ فقط ساعتهایی که جونگکوک برای خرد کردنِ باقیماندهی روحم میاومد.
اون هر بار با اون نگاهِ نافذش میاومد و با بیرحمی تمام، خاطراتِ لارا رو برام شکنجهوار بازسازی میکرد. میگفت: «یادته اون شب توی بارون چطور برای نجاتت التماس میکرد؟ ا.ت، تو دلیلِ مرگِ اون بودی. تو اون نقطهی ضعفی بودی که اون رو به کشتن داد.»
حرفهاش مثلِ اسید رویِ قلبم میریخت. هر شب که تنها میشدم، تصویرِ لارا رو تویِ سقفِ بلندِ اتاق میدیدم. حس میکردم دیگه جایی برایِ نفس کشیدن ندارم. جونگکوک من رو تویِ قفسی از طلا نگه داشته بود، اما اون قفس، گورِ من بود.
یه شب، وقتی با صدایِ باز شدنِ در، چشمهام رو باز کردم، اون بالای سرم بود. پیرسینگهایِ صورتش زیرِ نورِ ماهِ پشتِ پنجره، درخششِ ترسناکی داشت. دستش رو دراز کرد و چونهام رو گرفت. اما این بار، من دیگه حتی توانِ لرزیدن هم نداشتم.
«هنوز زندهای؟»
زمزمهاش سرد بود.
من با صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد، گفتم: «کاش… کاش میذاشتی اون شب با اون بمیرم.»
جونگکوک مکث کرد. انگار این جواب رو انتظار نداشت. برای اولین بار، اون خندهیِ سمیاش رو ندیدم. فقط سکوت کرد. انگار فهمید که اون چیزی که دنبالش بود—یعنی شکستنِ مطلقِ من—بالاخره اتفاق افتاده. من دیگه نمیترسیدم، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.
اون شب، وقتی رفت، من فهمیدم که دیگه فردا صبحی برایِ من وجود نداره. روحم خیلی زودتر از جسمم، این عمارت رو ترک کرده بود.
روزها توی اون عمارتِ سنگی مثلِ جوهری سیاه توی آب پخش میشدن. نه طلوعی بود و نه غروبی؛ فقط ساعتهایی که جونگکوک برای خرد کردنِ باقیماندهی روحم میاومد.
اون هر بار با اون نگاهِ نافذش میاومد و با بیرحمی تمام، خاطراتِ لارا رو برام شکنجهوار بازسازی میکرد. میگفت: «یادته اون شب توی بارون چطور برای نجاتت التماس میکرد؟ ا.ت، تو دلیلِ مرگِ اون بودی. تو اون نقطهی ضعفی بودی که اون رو به کشتن داد.»
حرفهاش مثلِ اسید رویِ قلبم میریخت. هر شب که تنها میشدم، تصویرِ لارا رو تویِ سقفِ بلندِ اتاق میدیدم. حس میکردم دیگه جایی برایِ نفس کشیدن ندارم. جونگکوک من رو تویِ قفسی از طلا نگه داشته بود، اما اون قفس، گورِ من بود.
یه شب، وقتی با صدایِ باز شدنِ در، چشمهام رو باز کردم، اون بالای سرم بود. پیرسینگهایِ صورتش زیرِ نورِ ماهِ پشتِ پنجره، درخششِ ترسناکی داشت. دستش رو دراز کرد و چونهام رو گرفت. اما این بار، من دیگه حتی توانِ لرزیدن هم نداشتم.
«هنوز زندهای؟»
زمزمهاش سرد بود.
من با صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد، گفتم: «کاش… کاش میذاشتی اون شب با اون بمیرم.»
جونگکوک مکث کرد. انگار این جواب رو انتظار نداشت. برای اولین بار، اون خندهیِ سمیاش رو ندیدم. فقط سکوت کرد. انگار فهمید که اون چیزی که دنبالش بود—یعنی شکستنِ مطلقِ من—بالاخره اتفاق افتاده. من دیگه نمیترسیدم، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.
اون شب، وقتی رفت، من فهمیدم که دیگه فردا صبحی برایِ من وجود نداره. روحم خیلی زودتر از جسمم، این عمارت رو ترک کرده بود.
- ۲۷.۳k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط