رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت¹⁴
کایا:

بعد از اون تماس، تا چند ساعت هیچ‌کس حرفی نزد.

حتی خودم نمی‌دونستم باید به چی فکر کنم.

پدرم زنده بود.

بعد از این همه سال دوباره پیداش شده بود.

اما عجیب این بود که وسط تمام این اتفاقات، چیزی بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود.

روژین.

از وقتی وارد زندگی من شده بود، همه‌چیز تغییر کرده بود.

اول فکر می‌کردم فقط به خاطر اینه که جونم رو نجات داده.

بعد فکر کردم به خاطر اینه که زیادی شجاعه.

اما هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم قضیه چیز دیگه‌ایه.

من به بودنش عادت کرده بودم.

به صدای قدم‌هاش توی عمارت.

به اینکه صبح‌ها می‌اومد و اول از همه حال منو می‌پرسید.

به اینکه وقتی عصبانی می‌شد، بدون ترس جلوی من می‌ایستاد.

و از همه بدتر...

به اینکه وقتی کنارم نبود، دنبالش می‌گشتم.

اون شب توی حیاط عمارت تنها ایستاده بودم.

صدای قدم‌هایی از پشت سرم اومد.

نیازی نبود برگردم.

می‌دونستم کیه. از بوی عطرش که دیوونم می‌کرد میفهمیدم

هنوز بیداری؟

روژین کنارم ایستاد.

تو هم همین‌طور.

خوابم نمی‌بره.

به خاطر پدرت؟

چند لحظه سکوت کردم.

آره.

روژین به حیاط نگاه کرد.

نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟

نه.

باشه.

همین.

اصرار نکرد.

مثل همیشه.

چند دقیقه کنارم ایستاد.

بعد گفت:

کایا؟

بله؟

این چند روز خیلی عوض شدی.

برگشتم سمتش.

چه تغییری کردم؟

کمتر حرف می‌زنی.

من از اول هم زیاد حرف نمی‌زدم.

ولی الان فرق داره.

از کجا می‌فهمی؟

نگاهم کرد.

چون بهت عادت کردم.

همین یک جمله کافی بود تا تمام حرف‌هایی که توی ذهنم بود، بیشتر از قبل به هم بریزه. بهش خیره شدم.نگاهم بین چشم هاش و لب های خوش فرمش در گردش بود
لحظه یه صدا تو مغزم پخش شد!:ببوسش
مچ دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش
بخاطر حرکت ناگهانی من تعادلش به هم خورد و افتاد توی بغلم.کمرشو گرفتم و فاصله رو به صفر رسوندم خواست لب باز کنه و حرف بزنه که لب هاشو بین لبای خودم اسیر کردم
عمیق محکم و مالکانه بوسیدم
شیرین بود.گرم.نرم صداش تپش قلبش رو خوب احساس می‌کردم
اولش شوکه بود اما وقتی لباشو گاز گرفتم
فهمید که همراهی کنه و چقدر این لحظه خواست نی بود! ازش جدا شدم اما تو بغلم نگهش داشتم

روژین...

جان؟

چند ثانیه ساکت موندم.

نمی‌دونستم چطور باید بگم.

من بلد نبودم درباره احساساتم حرف بزنم.

هیچ‌وقت لازم نبود.

اما این بار فرق داشت.

یه چیزی هست که باید بهت بگم.

روژین منتظرم موند.

از وقتی اومدی اینجا، خیلی چیزها تغییر کرده.

لبخند کوچیکی زد.

مثلاً؟

مثلاً قبلاً برام مهم نبود کسی کجاست.

الان مهمه؟

وقتی تو باشی، آره.

لبخندش کم‌کم از روی لبش رفت.

من ادامه دادم.

اول فکر می‌کردم فقط به خاطر اینه که جونم رو نجات دادی.

ولی؟

ولی هرچی بیشتر گذشت، فهمیدم دلیلش اون نیست.

روژین چیزی نگفت.

وقتی نیستی، حواسم دنبالته.

وقتی چیزی می‌شه، اولین نفری که می‌خوام ببینم تویی.

وقتی می‌گی می‌خوای بری، عصبانی می‌شم.

روژین آرام پرسید:

چرا؟

برای چند لحظه به چشم‌هاش نگاه کردم.

بعد بالاخره گفتم:

چون نمی‌خوام بری.

سکوت کرد.

کایا...

بذار حرفم رو تموم کنم.

سرش رو تکون داد.

من نمی‌دونم دقیقاً از چه زمانی شروع شد.

شاید همون شبی که کنارم موندی.

شاید وقتی اولین بار جلوی من وایسادی و بهم گفتی باید استراحت کنم.

لبخند کوچیکی زد.

یا شاید خیلی قبل‌تر.

نفس عمیقی کشیدم.

ولی الان مطمئنم.

چشم تو چشمش شدم.

من عاشقت شدم، روژین.

چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد.

فقط نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

تو مطمئنی؟

برای اولین بار توی زندگیم، آره.

کایا، من نمی‌خوام این حرف فقط به خاطر اتفاقایی باشه که برات افتاده.

نیست.

مطمئنی؟

اگر فقط به خاطر اون شب بود، بعد از خوب شدنم فراموشت می‌کردم.

مکث کردم.

ولی نکردم.

روژین نگاهش رو پایین انداخت.

نمی‌دونم چی بگم.

لازم نیست الان جواب بدی.

ولی...

من ازت جواب فوری نمی‌خوام.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد سرش رو بلند کرد.

فقط یه چیز رو بدون.

چی؟

لبخند خیلی کوچیکی زد.

منم دیگه نمی‌تونم تصور کنم این عمارت بدون تو چه شکلیه.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم چیزی توی زندگی من واقعاً سر جاش قرار گرفته.
دوباره بوسیدمش
این بار اونم مثل من اَتَش داشت
نه قدرت.

اما هنوز یک چیز بین ما باقی مونده بود.

پدرم.

و می‌دونستم قبل از اینکه بتونیم به زندگی‌ای که می‌خوایم برسیم، باید گذشته‌ای رو که سال‌ها ازش فرار کرده بودم، روبه‌رو بشم.
#رمان
دیدگاه ها (۲)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت بعد از رفتن کا...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

تو برای من تماماً رنجی. از وقتی یادم میاد تا همین لحظه، بیشت...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت ۱۵

part 12

چند پارتی جیمین پارت هفتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط