پارت 100
**عصر**
*کلی جشن و غذا و سرود بین مردم رد و بدل شد و مهم تر از همه، هیمل و ونتی خیلی عالی بودن. تا اینکه موقع دعا کردن فرا رسیده بود.
مادر روحانی کلیسا رو به روی همه ایستاد و شروع به دعا کرد*
مادر روحانی: خدای عزیز و مهربان، از تو و فرشته آزادی مچکریم که سالی دیگر رو هم به ما از نعمت آزادی بخشیدین. تمامی این ها رو مدیون شماییم. فرشته آزادی ، باربِیتوس، از تو میخواهیم که نشونه ای بفرستی. تمام این سال ها منتظریم و کمی هم دلسرد پس ازت میخوایم تا نشون بدی که هنوز حافظ ما هستی..
*تمامی مردم سکوت کرده بودن و ما هم از دور تماشا میکردیم، هیمل و ونتی هم بین مردم برای حفظ ظاهر دست به دعا برده بودن تا اینکه نسیمی وزیده شد..نه هر نسیمی..نسیمی که بوی آزادی میداد انگار که همین الان فرشته آزادی ظهور کرده*
امبر: اون اینجاست..اون اومده پیشمون
*تمام مردم خوشحال بودن و هیمل و ونتی با لبخند هایی که نشون دهنده ی همه چیز بود به هم نگاه کردن..مثل اینکه هیمل خوب بلده نقش بازی کنه*
هیمل: باشد که باد های فرشته آزادی مارو در ماجراجویی مون راهنمایی کنه
*تمام روز به خوشحالی و جشن گذشت و حالا میفهمم که هیمل چه کار بزرگی انجام داده تا اینکه شب میشه و هیمل و ونتی رو آروم تا خونشون دنبال کردیم*
**نزدیکای نصف شب**
*آروم در میزنیم..و ونتی درو باز میکنه*
ونتی: امی؟ اینجا چیکار میکنی؟ و شما ها...اوه
امی: میدونم که خیلی اتفاقا افتاده ولی ما فقط برا حرف اینجاییم
ونتی: اشکالی نداره، فقط آروم باشین هیمل خوابش برده
*آروم میریم داخل و میبینیم که هیمل روی میز غذاخوری کوچیکی خوابش برده و ونتی یه پتو روش میندازه*
ونتی: امروز واقعا خسته شد..دنبالم بیاین
*ونتی ما رو به اتاق کوچیکی که پذیرایی بود میبره..روی میز یه کاسه چوبی خوشگل سیب بود*
ونتی: ببخشید..چیز زیادی اینجا نداریم، خواهش میکنم از خودتون پذیرایی کنید
عزی: ما واسه این اینجا نیستیم
*لبخند ونتی ناپدید شد و چهرش نگران شد*
ونتی: درسته.. ببخشید
لئو: هیمل باید برگرده.. هیچ چیز تو بهشت مثل همیشه نیست
جوئل: نمیدونیم چرا ولی تعادل تو بهشت داره از بین میره
گالیم: هیمل هر جوری هست باید برگرده
امی: ام بچه ها..
عزی: به عنوان کسی که هیمل رو بیشتر از هرکسی میشناسه-
ونتی: می بخشین ولی..جوری صحبت میکنید که انگار تقصیر کنه.. من خودمم بار ها به هیمل گفتم که باید برگردیم..ولی اون گوش نمیده
*یهو هیمل وارد اتاق میشه و کنار ونتی میشینه*
هیمل: خب میگفتین
ونتی: هیمل...من..
هیمل: اشکال ندارد عزیزم به هر حال بی ادبی بود که بفرستیمشون برن..من ناراحت نیستم
عزی: هیمل..ببین من متاسفم باشه هممون متأسفیم، باید حق رو بهت میدادیم ولی خب ما عصبانی بودیم.. تو باید بهمون میگفتی
هیمل: میدونم..باید بهتون میگفتم ولی اگه میدونستی، بازم اجازه میدادی امی رو ببرم؟
عزی: نه..نمیذاشتم
هیمل: آره..پس بهت حق میدم که عصبانی بشی..ولی..شکستن و خراب کردن چیزی که برام عزیزه..اونم بدون دلیل و ضرورتی..اونم در حالتی که میدونستی برام عزیزه..نه..اینو دیگه حق نمیدم..
عزی: میدونم..و متأسفم
لئو: هیمل..بعد از رفتنت اوضاع بهشت خراب شده..چرا؟
هیمل: شما چیزی از وظیفه من نمیدونین درسته؟
کاسیوس: نمیدونیم، نه پدر چیزی گفته نه تو..
هیمل: که اینطور.. باشه.. میبخشمتون..فقط چون خونوادمین و معذرت خواهی کردین
*هیمل لبخندی میزند که باعث لبخند ما میشه*
امی: و خب برای معذرت خواهی میخوایم که بهت کمک کنیم تا اون چنگ رو-
ونتی: راستش من و هیمل خودمون درستش کردیم..یدونه جدید
لروی: واقعا؟
*ونتی بلند شد و ساز چنگشو آورد..این.. واقعا خوشگله*
مایکل: این واقعا قشنگه..خودت درست کردی؟
هیمل: آره..همش کار خودمه
عزی: بچه ی وروجک
*هیمل خندید و بالاخره اوضاع تقریباً درست شد..ولی آیا هیمل قراره راجب قدرتش بهشون بگه..؟ نمیدونم*
*کلی جشن و غذا و سرود بین مردم رد و بدل شد و مهم تر از همه، هیمل و ونتی خیلی عالی بودن. تا اینکه موقع دعا کردن فرا رسیده بود.
مادر روحانی کلیسا رو به روی همه ایستاد و شروع به دعا کرد*
مادر روحانی: خدای عزیز و مهربان، از تو و فرشته آزادی مچکریم که سالی دیگر رو هم به ما از نعمت آزادی بخشیدین. تمامی این ها رو مدیون شماییم. فرشته آزادی ، باربِیتوس، از تو میخواهیم که نشونه ای بفرستی. تمام این سال ها منتظریم و کمی هم دلسرد پس ازت میخوایم تا نشون بدی که هنوز حافظ ما هستی..
*تمامی مردم سکوت کرده بودن و ما هم از دور تماشا میکردیم، هیمل و ونتی هم بین مردم برای حفظ ظاهر دست به دعا برده بودن تا اینکه نسیمی وزیده شد..نه هر نسیمی..نسیمی که بوی آزادی میداد انگار که همین الان فرشته آزادی ظهور کرده*
امبر: اون اینجاست..اون اومده پیشمون
*تمام مردم خوشحال بودن و هیمل و ونتی با لبخند هایی که نشون دهنده ی همه چیز بود به هم نگاه کردن..مثل اینکه هیمل خوب بلده نقش بازی کنه*
هیمل: باشد که باد های فرشته آزادی مارو در ماجراجویی مون راهنمایی کنه
*تمام روز به خوشحالی و جشن گذشت و حالا میفهمم که هیمل چه کار بزرگی انجام داده تا اینکه شب میشه و هیمل و ونتی رو آروم تا خونشون دنبال کردیم*
**نزدیکای نصف شب**
*آروم در میزنیم..و ونتی درو باز میکنه*
ونتی: امی؟ اینجا چیکار میکنی؟ و شما ها...اوه
امی: میدونم که خیلی اتفاقا افتاده ولی ما فقط برا حرف اینجاییم
ونتی: اشکالی نداره، فقط آروم باشین هیمل خوابش برده
*آروم میریم داخل و میبینیم که هیمل روی میز غذاخوری کوچیکی خوابش برده و ونتی یه پتو روش میندازه*
ونتی: امروز واقعا خسته شد..دنبالم بیاین
*ونتی ما رو به اتاق کوچیکی که پذیرایی بود میبره..روی میز یه کاسه چوبی خوشگل سیب بود*
ونتی: ببخشید..چیز زیادی اینجا نداریم، خواهش میکنم از خودتون پذیرایی کنید
عزی: ما واسه این اینجا نیستیم
*لبخند ونتی ناپدید شد و چهرش نگران شد*
ونتی: درسته.. ببخشید
لئو: هیمل باید برگرده.. هیچ چیز تو بهشت مثل همیشه نیست
جوئل: نمیدونیم چرا ولی تعادل تو بهشت داره از بین میره
گالیم: هیمل هر جوری هست باید برگرده
امی: ام بچه ها..
عزی: به عنوان کسی که هیمل رو بیشتر از هرکسی میشناسه-
ونتی: می بخشین ولی..جوری صحبت میکنید که انگار تقصیر کنه.. من خودمم بار ها به هیمل گفتم که باید برگردیم..ولی اون گوش نمیده
*یهو هیمل وارد اتاق میشه و کنار ونتی میشینه*
هیمل: خب میگفتین
ونتی: هیمل...من..
هیمل: اشکال ندارد عزیزم به هر حال بی ادبی بود که بفرستیمشون برن..من ناراحت نیستم
عزی: هیمل..ببین من متاسفم باشه هممون متأسفیم، باید حق رو بهت میدادیم ولی خب ما عصبانی بودیم.. تو باید بهمون میگفتی
هیمل: میدونم..باید بهتون میگفتم ولی اگه میدونستی، بازم اجازه میدادی امی رو ببرم؟
عزی: نه..نمیذاشتم
هیمل: آره..پس بهت حق میدم که عصبانی بشی..ولی..شکستن و خراب کردن چیزی که برام عزیزه..اونم بدون دلیل و ضرورتی..اونم در حالتی که میدونستی برام عزیزه..نه..اینو دیگه حق نمیدم..
عزی: میدونم..و متأسفم
لئو: هیمل..بعد از رفتنت اوضاع بهشت خراب شده..چرا؟
هیمل: شما چیزی از وظیفه من نمیدونین درسته؟
کاسیوس: نمیدونیم، نه پدر چیزی گفته نه تو..
هیمل: که اینطور.. باشه.. میبخشمتون..فقط چون خونوادمین و معذرت خواهی کردین
*هیمل لبخندی میزند که باعث لبخند ما میشه*
امی: و خب برای معذرت خواهی میخوایم که بهت کمک کنیم تا اون چنگ رو-
ونتی: راستش من و هیمل خودمون درستش کردیم..یدونه جدید
لروی: واقعا؟
*ونتی بلند شد و ساز چنگشو آورد..این.. واقعا خوشگله*
مایکل: این واقعا قشنگه..خودت درست کردی؟
هیمل: آره..همش کار خودمه
عزی: بچه ی وروجک
*هیمل خندید و بالاخره اوضاع تقریباً درست شد..ولی آیا هیمل قراره راجب قدرتش بهشون بگه..؟ نمیدونم*
- ۱۴.۳k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط