چشماش
از زبان راوی: دازای چویا رو برد بیرون
+ دازای کجا میری
- یه کار ما تموم داریم
+ دازای
- جانم
- تو دیروز چرا با لیدیا اینجوری رفتار کردی
- ولش کن
چویا ساکت شد چند دقیقه بعد دازای ماشین رو پارک کرد و پیاده شدن چویا با دیدن اون مکان شوکه شد همون جایی که دازای چویا رو زندانی کرده بود چویا ترسیده عقب عقب رفت
که دستی رو شونه هاش احساس کرد
- چویا آروم باش
+ میخوای... چیکار کنی
- صبر کن
+ تو...تورو.. توروخدا من از اینجا میترسم
- سه دو یک
ناگهان اون انبار آتیش گرفت دازای محکم چویا رو بغل کرد
- گفتم یه کار ناتموم دارم ببخشید من واقعا بلد نیستم معذرت خواهی کنم با اینکه میدونم جای اشتباهاتم رو نمیگیره
چویا ساکت موند نمیدونست چی بگه
نصف شب
چویا با صدای ناله های آرومی بیدار شد دید دازای دستش رو گذاشته زخمش و درد داره سریع بلند شد و با دارو و بانداژ زخم رو پانسمان کرد
+ دازای کجا میری
- یه کار ما تموم داریم
+ دازای
- جانم
- تو دیروز چرا با لیدیا اینجوری رفتار کردی
- ولش کن
چویا ساکت شد چند دقیقه بعد دازای ماشین رو پارک کرد و پیاده شدن چویا با دیدن اون مکان شوکه شد همون جایی که دازای چویا رو زندانی کرده بود چویا ترسیده عقب عقب رفت
که دستی رو شونه هاش احساس کرد
- چویا آروم باش
+ میخوای... چیکار کنی
- صبر کن
+ تو...تورو.. توروخدا من از اینجا میترسم
- سه دو یک
ناگهان اون انبار آتیش گرفت دازای محکم چویا رو بغل کرد
- گفتم یه کار ناتموم دارم ببخشید من واقعا بلد نیستم معذرت خواهی کنم با اینکه میدونم جای اشتباهاتم رو نمیگیره
چویا ساکت موند نمیدونست چی بگه
نصف شب
چویا با صدای ناله های آرومی بیدار شد دید دازای دستش رو گذاشته زخمش و درد داره سریع بلند شد و با دارو و بانداژ زخم رو پانسمان کرد
۹.۱k
۱۳ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.