تنها با دل بر جا ماندم چون آهی بر لبها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم چون آهی بر لبها ماندم
راز خود، به کس نگفتم عشقت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم چون غنچهی سحر شکفتم
دل من ز غمت فغان برآرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این نخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
وصلت را ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من، من و غم تا کی
دردی هست نبود درمانم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
راز خود، به کس نگفتم عشقت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم چون غنچهی سحر شکفتم
دل من ز غمت فغان برآرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این نخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
وصلت را ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من، من و غم تا کی
دردی هست نبود درمانم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
- ۸۵۵
- ۲۱ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط