{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 19

بعد از رفتن لرد ورن، کایل تا مدت زیادی ساکت بود.

لیا: چی شده؟

کایل: هیچ.

لیا: از اون «هیچ»هایی که یعنی یه چیزی شده؟

کایل نگاهم کرد.

کایل: تو همیشه این‌قدر فضولی؟

لیا: بله.

کایل: متوجه شدم.

لبخند کوچیکی زدم.

لیا: راستی... چرا از لرد ورن خوشت نمیاد؟

کایل: به آدم‌هایی که زیادی لبخند می‌زنن اعتماد ندارم.

لیا: پس از منم خوشت نمیاد؟

کایل چند لحظه ساکت موند.

کایل: تو فرق داری.

لیا: چه فرقی؟

کایل نگاهش رو ازم گرفت.

کایل: هنوز خودت رو نشناختم.

قبل از اینکه جواب بدم، یکی از خدمتکارها صدام کرد.

خدمتکار: بانو لیا، بیمار جدیدی آورده‌اند.

به سمت درمانگاه رفتم، اما کایل هم دنبالم آمد.

لیا: تو که قرار نیست درمان کنی.

کایل: می‌دونم.

لیا: پس چرا میای؟

کایل: چون نمی‌خوام دوباره وسط درمان از حال بری.

برای چند لحظه چیزی نگفتم.

لیا: ...نگرانمی؟

کایل: وظیفه‌مه.

لبخند زدم.

لیا: آره، حتماً «وظیفته».

کایل چیزی نگفت.

اما این بار...

من مطمئن بودم گوشه لبش کمی بالا رفته بود.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط