اینه،،ای اینه بس کن مگو
اینه،،ای اینه بس کن مگو
این همه افسانه دیروز را
رفته،،گذشته است ونیاید دگر
باز مگو قصه جانسوز را.
شاعر افسرده و.تنهای شهر
لحظه ای ازهستی خود شاد نیست
خوب،،تو می بینی ای اینه.
یکنفس ازبند.غم ازاد نیست
گشتم، بازیچه این زندگی
گر چه توانی وشکیبم نبود
بود قماری که دران ایدریغ
هیچ بجز باخت نصیبم نبود
شمع صفت عاشقی اموختم
سوختم وهیچ نشانم نماند
اه کزین زندگی بی ثمر
جز تن بی تاب وتوانم نماند
عمری،، بگذشت همه اشتباه
برد به بیراهه مرا روح دل
با لب خندان ودل پر زغم
رفتم،، انقدر که ماندم به گل.
.....
این همه افسانه دیروز را
رفته،،گذشته است ونیاید دگر
باز مگو قصه جانسوز را.
شاعر افسرده و.تنهای شهر
لحظه ای ازهستی خود شاد نیست
خوب،،تو می بینی ای اینه.
یکنفس ازبند.غم ازاد نیست
گشتم، بازیچه این زندگی
گر چه توانی وشکیبم نبود
بود قماری که دران ایدریغ
هیچ بجز باخت نصیبم نبود
شمع صفت عاشقی اموختم
سوختم وهیچ نشانم نماند
اه کزین زندگی بی ثمر
جز تن بی تاب وتوانم نماند
عمری،، بگذشت همه اشتباه
برد به بیراهه مرا روح دل
با لب خندان ودل پر زغم
رفتم،، انقدر که ماندم به گل.
.....
- ۹۴۸
- ۳۱ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط