🖤پادشاه من🖤 پارت۵۰
فلش بک صبح:
از زبان ا.ت:
صبح با سر و صپا بیدار شدم دیدم آنیا کنارم نیس با همون لباس خوابم( لباس خوابش از اون لباس های اهم اهم هست😈) رفتم پایین که دیدم به به آقای جئون چشم منو دور دیده با بچم داره کیف میکنه ولی نباید بزارم زیاد به هم نزدیک بشن ممکنه لو برن وایسا ایننننننن چیه دارن نگا میکنن وایسا الان حسابشو میرسم:
ا.ت: کوککککک این چیه نشون بچه میدیبیی هانن😡( عصبانی)
آنیا: مامان بیدار شدی بیا ببین چه فیلم بینظیری هست😊
کوک: میذاشتی هفته ی دیگه بلند میشدی این چه کاریه بعدشم مگه فیلم چه مشکلی داره؟ 😏
ا.ت: اول اینکه زهرمار دوم اینکه این فیلم اکشن هست برای سن این بچه مناسب نیست نگا یارو داره با تفنگ همه رو میکشه🤬
کوک: تازه این عادیشونه تو خواب بودی ما اکشن ۲۰۰ سال به بالاشم دیدیم 🙂
ا.ت: دختر قشنگم برو تو اتاقت من با این آقا کار دارم😌
آنیا: باشه مامان😉
ا.ت: خب خب الان فقط منو تو اینجاییم ترجیح میدی با چه شکلی بمیری ۱ با چاقو خرخره تو دربیارم ۲ با این ساطور دل و رودتو در بیارم ۳ انقدر بزنمت تا خون بالا بیاری انتخاب با توعه 🙂
کوک: گزینه ی ۳ بهتره 😁
ا.ت: عنتر برای چی به بچم از این فیلما نشون دادی هانن حق دارم جرت بدم یا نه؟ انقدر ندو وایسا کاری باهات ندارم😡
کوک: زه به خیال باطل یه لحظه هم واینمیستم 😏
داشتم دنبالش میدوییدم فرار کرد تو اتاقش تا اومد درو ببنده رفتم تو افتادم روش انقدر زدمش تا اینکه یهو پام لیز خورد افتادم رو تختش اونم افتاد روم چند ثانیه به هم زل زدیم بعدش گفتم:
ا.ت: میشه از روم پا شی؟ 😑
کوک: اوکی راستی به لباست دقت کردی؟ 😏
ا.ت: آره مگه چشه یا هفت جد بنگتن پسره ی هیز عنتر چرا زودتر بهم نگفتییییی😱😠
کوک: به من چه خودش اینطوری اومده به من میگی🤨
ا.ت: من میرم لباسمو عوض کنم😒
رفتم اتاق لباسمو عوض کردم رفتیم صبحونه خوردیم رفتم لباس خودم و آنیا رو عوض کردم( عکسشو گذاشتم) و رفتیم بیرون تا بریم همون جایی که یونا
گفت دیدم کوک آنیا رو بقل کرد و گذاشت رو پاش پشت فرمون رفتم جلو نشستم و گفتم:
ا.ت: عقلتو ازدست دادی نمیگی خطرناکه😱
کوک: اصنم خطرناک نیست مگه نه آنیا😏
آنیا: مامان عمو راست میگه خودمم دوس دارم😄
ا.ت: آنیا عمو🤣 شت کوک شدی عمو آخی نمردیم این اسید هم شنیدیم 😅
کوک: ا.ت خانوم بعدا برات دارم😌
ا.ت: اوکی ولی اگه بلایی سر آنیا بیاد تیکه تیکت میکنم 🙂
کوک: اوکی بریم😗
کوک ماشینو روشن کرد و راه افتادیم که کوک گفت:
کوک: تو دوباره از این لباسا پوشیدی😒
ا.ت: مشکلش چیه؟ 🤨
کوک: بازه😑
ا.ت: دلم میخواد که میپوشم نظرم نخواستم😏
کوک: هر هر هر😐
آنیا: عمو میدونستی من خیلی مافیاها رو دوست دارم یه بار تو تلوزیون یه فیلمی دیدم درباره ی یه مافیا بود😄
کوک:میدونستی منم..
از زبان ا.ت:
صبح با سر و صپا بیدار شدم دیدم آنیا کنارم نیس با همون لباس خوابم( لباس خوابش از اون لباس های اهم اهم هست😈) رفتم پایین که دیدم به به آقای جئون چشم منو دور دیده با بچم داره کیف میکنه ولی نباید بزارم زیاد به هم نزدیک بشن ممکنه لو برن وایسا ایننننننن چیه دارن نگا میکنن وایسا الان حسابشو میرسم:
ا.ت: کوککککک این چیه نشون بچه میدیبیی هانن😡( عصبانی)
آنیا: مامان بیدار شدی بیا ببین چه فیلم بینظیری هست😊
کوک: میذاشتی هفته ی دیگه بلند میشدی این چه کاریه بعدشم مگه فیلم چه مشکلی داره؟ 😏
ا.ت: اول اینکه زهرمار دوم اینکه این فیلم اکشن هست برای سن این بچه مناسب نیست نگا یارو داره با تفنگ همه رو میکشه🤬
کوک: تازه این عادیشونه تو خواب بودی ما اکشن ۲۰۰ سال به بالاشم دیدیم 🙂
ا.ت: دختر قشنگم برو تو اتاقت من با این آقا کار دارم😌
آنیا: باشه مامان😉
ا.ت: خب خب الان فقط منو تو اینجاییم ترجیح میدی با چه شکلی بمیری ۱ با چاقو خرخره تو دربیارم ۲ با این ساطور دل و رودتو در بیارم ۳ انقدر بزنمت تا خون بالا بیاری انتخاب با توعه 🙂
کوک: گزینه ی ۳ بهتره 😁
ا.ت: عنتر برای چی به بچم از این فیلما نشون دادی هانن حق دارم جرت بدم یا نه؟ انقدر ندو وایسا کاری باهات ندارم😡
کوک: زه به خیال باطل یه لحظه هم واینمیستم 😏
داشتم دنبالش میدوییدم فرار کرد تو اتاقش تا اومد درو ببنده رفتم تو افتادم روش انقدر زدمش تا اینکه یهو پام لیز خورد افتادم رو تختش اونم افتاد روم چند ثانیه به هم زل زدیم بعدش گفتم:
ا.ت: میشه از روم پا شی؟ 😑
کوک: اوکی راستی به لباست دقت کردی؟ 😏
ا.ت: آره مگه چشه یا هفت جد بنگتن پسره ی هیز عنتر چرا زودتر بهم نگفتییییی😱😠
کوک: به من چه خودش اینطوری اومده به من میگی🤨
ا.ت: من میرم لباسمو عوض کنم😒
رفتم اتاق لباسمو عوض کردم رفتیم صبحونه خوردیم رفتم لباس خودم و آنیا رو عوض کردم( عکسشو گذاشتم) و رفتیم بیرون تا بریم همون جایی که یونا
گفت دیدم کوک آنیا رو بقل کرد و گذاشت رو پاش پشت فرمون رفتم جلو نشستم و گفتم:
ا.ت: عقلتو ازدست دادی نمیگی خطرناکه😱
کوک: اصنم خطرناک نیست مگه نه آنیا😏
آنیا: مامان عمو راست میگه خودمم دوس دارم😄
ا.ت: آنیا عمو🤣 شت کوک شدی عمو آخی نمردیم این اسید هم شنیدیم 😅
کوک: ا.ت خانوم بعدا برات دارم😌
ا.ت: اوکی ولی اگه بلایی سر آنیا بیاد تیکه تیکت میکنم 🙂
کوک: اوکی بریم😗
کوک ماشینو روشن کرد و راه افتادیم که کوک گفت:
کوک: تو دوباره از این لباسا پوشیدی😒
ا.ت: مشکلش چیه؟ 🤨
کوک: بازه😑
ا.ت: دلم میخواد که میپوشم نظرم نخواستم😏
کوک: هر هر هر😐
آنیا: عمو میدونستی من خیلی مافیاها رو دوست دارم یه بار تو تلوزیون یه فیلمی دیدم درباره ی یه مافیا بود😄
کوک:میدونستی منم..
۱۱.۸k
۰۱ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.