خاطرات ناتمام
خاطرات ناتمام
Part1
تو اون شبِ پاییزی ، باد تندو خشن لباس هاش رو تکون میداد.. به این طوفان، قطره های بارون هم اضافه شد ....
این ساز مخالف ها حتما براش مشکل ساز میشد..قطعا برای یک موتور سوار سخته که تو روز های طوفانی، موتور سواری کنه و حتی زمانی که بارون میاد؛ این مسئله سخت تر هم میشه چون باید از سرعت ایده عالش بگذره تا یک موقع زمینِ سُر باعث نشه، سانحه رخ بده... البته که باید به اینم توجه داشت که ، مدت زیادی بود که سوار موتور نشده بود ...و اینهم فقط صرفا گشت زدن با موتور تو خیابون ها نیست ، مسابقهٔ کوچیکیه که باعث شده نَفْس، اون دختر قلقلک بشه و این ریسکو قبول کنه..
متاسفانه با توجه به درصد خطر بالا، آسیب رسیدن براش مهم نبود، چون حس رقابتش گل کرده بود و با پرو گََریه تمام میخواست تو این، روز طوفانی ؛بارونی برد غیر ممکن رو ممکن کنه...
لرزه گوشیش ، خبر از زنگ خوردنش میداد...
تماس گوشیش رو بدون دیدن شخصی که درحال زنگ زدنه به واسطهٔ ایرپادی که تو گوشش قرار داشت وصل کرد و بلافاصله صدای مهربون نامادریش توی گوشش پیچید...
_سویی دخترم.. کجایی ؟
هُل کرده گوشه لبش رو گزید ... نمیدونست چی باید بگه.. نمیخواست نگرانش کنه... هنوز دهن باز نکرده بود؛ که صدای اون زن رنگ نگرانی گرفت:
_تو این هوای خراب ، رفتی بیرون؟!
ماشینی از مقابل نزدیک میشد و نوره زننده اش باعث یه جرقه کوچیک.. تجدید خاطره ای که حتی نمیدونست ماله چه زمانیه...
برای جلوگیری از برخورد با ماشین از مسیر خارج شد ...صدای ازار دهنده ترمز...گوشهاش سوت میکشید..موتور سر خورد و در نهایت روی زمین افتاد....ناخواسته آخ کوتاهی از بین لبهاش پرکشید و این باعث شد فرد پشت گوشی نگران تر از قبل فریاد بزنه:
_سوییی!!! حالت خوبه؟!!! چیزی شد؟؟!
گوشهاش بیشتر از قبل سوت میکشید و سرش سنگین شده بود..
ضربه بدی خورده بود.. اونقدری که نمیتونست به راحتی به ایسته..
کف دستش زخم شده بود و بازویی که روش فرود اومده بود درد میکرد..
فقط جای شکر داشت؛ که کلاه کاسکت سرش بود و مانع ضربه خوردن سرش شده بود..
برای تنفس بهتر، کلاه رو از سرش بیرون اورد و به سمتی پرت کرد..
دستاشو رو سرش گذاشت و چشماشو بست ..
پارت کامل آپ نمیشد ادامه اش پست بعد..
(پست قبلیم چک شه خوشگلا)
Part1
تو اون شبِ پاییزی ، باد تندو خشن لباس هاش رو تکون میداد.. به این طوفان، قطره های بارون هم اضافه شد ....
این ساز مخالف ها حتما براش مشکل ساز میشد..قطعا برای یک موتور سوار سخته که تو روز های طوفانی، موتور سواری کنه و حتی زمانی که بارون میاد؛ این مسئله سخت تر هم میشه چون باید از سرعت ایده عالش بگذره تا یک موقع زمینِ سُر باعث نشه، سانحه رخ بده... البته که باید به اینم توجه داشت که ، مدت زیادی بود که سوار موتور نشده بود ...و اینهم فقط صرفا گشت زدن با موتور تو خیابون ها نیست ، مسابقهٔ کوچیکیه که باعث شده نَفْس، اون دختر قلقلک بشه و این ریسکو قبول کنه..
متاسفانه با توجه به درصد خطر بالا، آسیب رسیدن براش مهم نبود، چون حس رقابتش گل کرده بود و با پرو گََریه تمام میخواست تو این، روز طوفانی ؛بارونی برد غیر ممکن رو ممکن کنه...
لرزه گوشیش ، خبر از زنگ خوردنش میداد...
تماس گوشیش رو بدون دیدن شخصی که درحال زنگ زدنه به واسطهٔ ایرپادی که تو گوشش قرار داشت وصل کرد و بلافاصله صدای مهربون نامادریش توی گوشش پیچید...
_سویی دخترم.. کجایی ؟
هُل کرده گوشه لبش رو گزید ... نمیدونست چی باید بگه.. نمیخواست نگرانش کنه... هنوز دهن باز نکرده بود؛ که صدای اون زن رنگ نگرانی گرفت:
_تو این هوای خراب ، رفتی بیرون؟!
ماشینی از مقابل نزدیک میشد و نوره زننده اش باعث یه جرقه کوچیک.. تجدید خاطره ای که حتی نمیدونست ماله چه زمانیه...
برای جلوگیری از برخورد با ماشین از مسیر خارج شد ...صدای ازار دهنده ترمز...گوشهاش سوت میکشید..موتور سر خورد و در نهایت روی زمین افتاد....ناخواسته آخ کوتاهی از بین لبهاش پرکشید و این باعث شد فرد پشت گوشی نگران تر از قبل فریاد بزنه:
_سوییی!!! حالت خوبه؟!!! چیزی شد؟؟!
گوشهاش بیشتر از قبل سوت میکشید و سرش سنگین شده بود..
ضربه بدی خورده بود.. اونقدری که نمیتونست به راحتی به ایسته..
کف دستش زخم شده بود و بازویی که روش فرود اومده بود درد میکرد..
فقط جای شکر داشت؛ که کلاه کاسکت سرش بود و مانع ضربه خوردن سرش شده بود..
برای تنفس بهتر، کلاه رو از سرش بیرون اورد و به سمتی پرت کرد..
دستاشو رو سرش گذاشت و چشماشو بست ..
پارت کامل آپ نمیشد ادامه اش پست بعد..
(پست قبلیم چک شه خوشگلا)
- ۹۶
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط