چندپارتی یونگی (درخواستی)

پارت ۲

صبح روز بعد، یونگی وقتی از خواب بیدار شد، ات هنوز خواب بود.
این بار برخلاف دیشب، خودش رو خیلی نزدیک یونگی کشیده بود.
سرش تقریباً روی شونه‌ی یونگی بود.
یونگی چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد.
بعد آروم دستش رو دورش حلقه کرد.
ات تکون کوچیکی خورد ولی بیدار نشد.
یونگی لبخند زد.
موهای ریخته روی صورتش رو کنار زد و خیلی آروم پیشونیش رو بوسید.
ات چند ثانیه بعد چشم‌هاشو باز کرد.
اولین چیزی که دید صورت یونگی بود.
ـ صبح بخیر.
ات چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی بی‌حرف خودش رو از بغلش بیرون کشید.
یونگی با تعجب گفت:
ـ چی شد؟
ات نشست روی تخت.
ـ هیچی.
ـ ولی همین الان بغلم کرده بودی.
ـ خوابم می‌اومد.
ـ آها.
ات از تخت بلند شد.
ـ من می‌رم صبحونه درست کنم.
یونگی هم بلند شد.
ـ کمکت می‌کنم.
ـ لازم نیست.
ـ ولی من می‌خوام.
ـ هر کاری می‌خوای بکن.
یونگی چند لحظه به پشت سرش نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ـ باشه.
سر میز، یونگی یه لقمه برداشت و بعد گفت:
ـ امروز یه جلسه دارم.
ـ هوم.
ـ احتمالاً دیر برگردم.
ـ باشه.
ـ شام منتظرم نمونی.
ـ نمی‌مونم.
یونگی سرش رو بلند کرد.
ـ حتی یه ذره؟
ات با بی‌تفاوتی گفت:
ـ نه.
یونگی خندید.
ـ خیلی بی‌رحمی.
ات چیزی نگفت.
ولی وقتی یونگی رفت سمت در، ات چند ثانیه ایستاد و نگاهش کرد.
یونگی کفش پوشید و برگشت.
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ پس چرا نگام می‌کنی؟
ات سریع نگاهش رو دزدید.
ـ نمی‌کردم.
یونگی لبخند زد.
ـ باشه.
بعد رفت.
در که بسته شد، ات نفسش رو با حرص بیرون داد.
ـ آدم رو دیوونه می‌کنه...

شب، یونگی دیر برگشت ولی اینبا. با دسته گلی که شاید ات اونو بخشید .
وقتی وارد خونه شد، چراغ اتاق نشیمن روشن بود.
ات روی مبل نشسته بود و تلویزیون نگاه می‌کرد.
یونگی کت‌ش رو درآورد.
ات نگاهی به گل کرد که یونگی گفت :
ـ بیداری؟
ـ آره.
ـ منتظرم بودی؟
ات سریع گفت:
ـ نه.
یونگی لبخند زد.
ـ خب اینم گل برای دختری که زیباییش صد برابر تمام گل های دنیاس.
ات لبخندی روی لبش شکل گرفت ولی سریع جمعش کرد و با لحنی عادی گفت
-ممنونم
یونگی لبخندی زد و بوسه ای کوتاه روی چشم های ات گذاشت.
بعد رفت دست و صورتش رو شست و برگشت.
ات هنوز همون‌جا بود.
یونگی کنارش نشست.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ امروز یه اتفاق جالب افتاد.
ات نگاهش نکرد.
ـ چی؟
ـ یکی از همکارام گفت من خیلی آرومم.
ات یه نگاه کوتاه بهش انداخت.
ـ تو؟
ـ آره.
ـ آروم؟
ـ آره.
ات یه لبخند خیلی ریز زد.
ـ اشتباه دیده.
یونگی خندید.
ـ تو فکر می‌کنی من آروم نیستم؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ات بالاخره نگاهش کرد.
ـ چون خیلی لجبازی.
ـ من؟
ـ آره.
ـ تو که از دیروز باهام حرف درست‌وحسابی نزدی.
ات ساکت شد.
یونگی آروم‌تر گفت:
ـ ات...
این بار ات نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ من واقعاً نمی‌دونم چی کار کردم.
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد تلویزیون رو خاموش کرد و بلند شد.
ـ بریم بخوابیم.
یونگی هم بلند شد.
توی تخت، مثل شب قبل، کنار هم دراز کشیدن.
ولی این بار ات پشتش رو به یونگی نکرد.
فقط فاصله‌شون رو حفظ کرد.
یونگی به سقف نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ هنوز قهری؟
ات جواب نداد.
یونگی ادامه داد:
ـ اگه نمی‌خوای بگی، اشکال نداره.
چند ثانیه سکوت.
بعد ات خیلی آهسته گفت:
ـ تو دیشب چیزی نگفتی.
یونگی فکر کرد.
ـ چی؟
ـ خودت باید بدونی.
یونگی چند لحظه ساکت موند.
بعد ناگهان چشم‌هاش گرد شد.
ـ اوه...
ات چیزی نگفت.
یونگی برگشت سمتش.
ـ برای همینه؟
ات همچنان به روبه‌رو نگاه می‌کرد.
ـ نمی‌دونم.
ـ یعنی به خاطر اینکه جوابت رو ندادم؟
ات بالاخره برگشت سمتش.
ـ من منتظر بودم حداقل یه چیزی بگی.
یونگی خیلی آروم گفت:
ـ من واقعا خسته بودم حتی جون حرف زدن هم نداشتم .
ـ بیخیال.
ـ نه نه نه باهام حرف بزن سکوت کردن چیزی رو درست نمیکنه.
ات لب‌هاشو جمع کرد.
ـ تازه وقتی گفتم، تو حتی لبخند هم نزدی.
یونگی چند ثانیه ساکت موند.
بعد نزدیک‌تر شد.
ـ ات.
ـ هوم؟
ـ عاشقتم.
ات چیزی نگفت.
یونگی نزدیک‌تر شد.
ـ این دفعه منتظر جوابم نمون.
ات با وجود اخم‌هاش، لبخند کوچیکی زد.
ـ دیر گفتی.
ـ ولی گفتم.
ـ دو روز دیر گفتی.
ـ خب، جبران می‌کنم.
ـ چطوری؟
یونگی دستش رو آروم روی گونه‌ی ات گذاشت.
ـ مثلاً این‌طوری.
آروم پیشونیش رو بوسید.
بعد گونه‌ش رو.
ات هنوز لبخند می‌زد.
یونگی خیلی نزدیک صورتش شد.
ـ اجازه هست؟
ات با صدای آرومی گفت:
ـ خودت می‌دونی.
یونگی لب‌هاش رو خیلی کوتاه روی لب‌های ات گذاشت.
یه بوسه‌ی آروم و گرم.
وقتی فاصله گرفت، ات هنوز لبخند می‌زد.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۹)

چند پارتی تهیونگ

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۸

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪ات با تعجب به جیمین نگ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

Last leaves/رمان جیمین

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط