فیک shadow of death پارت⁸
با ذوق رفتم پیش میهی و تا صبح گفتیم و خندیدیم.. چون دکتر جانگ اونو به عنوان همراهش میبرد توی بیمارستان....فردا هر دو تامون دنیای بیرون رو میدیدیم.....تا صبح از شدت استرس و خوشحالی خوابم نبرد.....
لونا « صبح با صدای آلارم گوشیم از جا پریدم اگه دیرم میشد ارباب جیمین کله ام رو میکند....به لباسی که برام فرستاده بود نگاه کردم.....نه بابا سلیقه اشم خوبه یه مانتوی زرد بلند با کفش مشکی مخملی.....لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین و به موقع رسیدم چون چند دقیقه بعد همراه اون کیم رو مخ اومد پایین
جیمین « خیلی خب بریم همه هستن....نگاهی به لونا کردم و گفتم « برای اولین امتحان خوب بود
لونا « چی؟ امتحان.... ارباب از کنارم رد شد و رفت و بعدش تهیونگ اما وقتی میخواست رد بشه گفت
تهیونگ « سرم رو خم کردم توی کمترین فاصله که نفس های گرمم به صورتش میخورد گفتم « از امروز وارد جهنمی میشی که اگه بچه حرف گوش کنی نباشی آتشش بدجور دامنت رو میگیره.....اینجا زمین بازی و خاله بازی نیست....پس حواستو جمع کن.....
لونا « هوف حسابی از دیشب تا حالا منو ترسونده بودن اینم اضاف شد... دنبال تهیونگ و ارباب سوار ماشین شدیم و چون اولین باری بود که بیرونو میدیدم عین گربه ها چسبیدم به شیشه ماشین و با ذوق بیرونو نگاه میکردم.... اصلا هواسم به وجود ارباب و تهیونگ نبود....
تهیونگ « داشتم با گوشیم اخبار رو چک میکردم...یهو سرم رو بلند کردم و با لونایی مواجح شدم که عین گربه چسبیده بود به شیشه ماشین.... به جیمین نگاه کردم... سعی داشت جلوی خنده اشو بگیره و با چشم های ریز شده بهش نگاه میکرد.... شت// جیمینا این هنوز بچه اس چرا وارد باند مافیاش کردی.... اهی کشیدم و دوباره به صفحه گوشیم نگاه کردم....
جیمین «رسیدیم به دارک.وب و از ماشین پیاده شدیم....
لونا « با پیاده شدن ارباب به خودم اومدم و سریع پشت سر تهیونگ پیاده شدم....و به سازمان مخوفی که جیمین ساخته بود نگاه کردم......حتی در و دیوار هاشم ترسناک بود....اونم توی روز....شب دیگه چی میشه اینجا...داخل سالن که شدیم صدای جیغ و آه و آله بلندی به گوش میرسید.....بدم میومد از شنیدن همچین صدا هایی.....دستام رو روی گوشم گذاشتم و دنبالشون رفتم....اما صدا ها رفته رفته بلندتر میشد و من خیلی ترسیده بودم.....دست خودم نبود...
تهیونگ « اینقدر صدای جیغ و آله شنیده بودم که برام تکراری شده بود....جیمین قرار بود اون پلیس جاسوس رو دوباره اینجا ملاقات کنه....و خب نمیدونم چرا لونا رو اورده بود....به اتاقی رسیدیم که اون دختر توش بود با ورودمون به اتاق و دیدن صورت دختره که غرق خون بود احساس کردم یکی آستین لباسم رو کشید....برگشتم و دیدم لونا آستین لباسم رو محکم گرفته و پشت سر من قایم شده.....
لونا « صبح با صدای آلارم گوشیم از جا پریدم اگه دیرم میشد ارباب جیمین کله ام رو میکند....به لباسی که برام فرستاده بود نگاه کردم.....نه بابا سلیقه اشم خوبه یه مانتوی زرد بلند با کفش مشکی مخملی.....لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین و به موقع رسیدم چون چند دقیقه بعد همراه اون کیم رو مخ اومد پایین
جیمین « خیلی خب بریم همه هستن....نگاهی به لونا کردم و گفتم « برای اولین امتحان خوب بود
لونا « چی؟ امتحان.... ارباب از کنارم رد شد و رفت و بعدش تهیونگ اما وقتی میخواست رد بشه گفت
تهیونگ « سرم رو خم کردم توی کمترین فاصله که نفس های گرمم به صورتش میخورد گفتم « از امروز وارد جهنمی میشی که اگه بچه حرف گوش کنی نباشی آتشش بدجور دامنت رو میگیره.....اینجا زمین بازی و خاله بازی نیست....پس حواستو جمع کن.....
لونا « هوف حسابی از دیشب تا حالا منو ترسونده بودن اینم اضاف شد... دنبال تهیونگ و ارباب سوار ماشین شدیم و چون اولین باری بود که بیرونو میدیدم عین گربه ها چسبیدم به شیشه ماشین و با ذوق بیرونو نگاه میکردم.... اصلا هواسم به وجود ارباب و تهیونگ نبود....
تهیونگ « داشتم با گوشیم اخبار رو چک میکردم...یهو سرم رو بلند کردم و با لونایی مواجح شدم که عین گربه چسبیده بود به شیشه ماشین.... به جیمین نگاه کردم... سعی داشت جلوی خنده اشو بگیره و با چشم های ریز شده بهش نگاه میکرد.... شت// جیمینا این هنوز بچه اس چرا وارد باند مافیاش کردی.... اهی کشیدم و دوباره به صفحه گوشیم نگاه کردم....
جیمین «رسیدیم به دارک.وب و از ماشین پیاده شدیم....
لونا « با پیاده شدن ارباب به خودم اومدم و سریع پشت سر تهیونگ پیاده شدم....و به سازمان مخوفی که جیمین ساخته بود نگاه کردم......حتی در و دیوار هاشم ترسناک بود....اونم توی روز....شب دیگه چی میشه اینجا...داخل سالن که شدیم صدای جیغ و آه و آله بلندی به گوش میرسید.....بدم میومد از شنیدن همچین صدا هایی.....دستام رو روی گوشم گذاشتم و دنبالشون رفتم....اما صدا ها رفته رفته بلندتر میشد و من خیلی ترسیده بودم.....دست خودم نبود...
تهیونگ « اینقدر صدای جیغ و آله شنیده بودم که برام تکراری شده بود....جیمین قرار بود اون پلیس جاسوس رو دوباره اینجا ملاقات کنه....و خب نمیدونم چرا لونا رو اورده بود....به اتاقی رسیدیم که اون دختر توش بود با ورودمون به اتاق و دیدن صورت دختره که غرق خون بود احساس کردم یکی آستین لباسم رو کشید....برگشتم و دیدم لونا آستین لباسم رو محکم گرفته و پشت سر من قایم شده.....
۶۳.۷k
۱۴ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۲۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.