{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هنوز هم واهمه دارم از بردن نامی که...

هنوز هم واهمه دارم از بردن نامی که...
خاطره ای که...
حسرتی که...
آهی که...
خلاصه می شوند به یک قاب عکس!
و من...
نقش یک تماشاچی فراموشکار را بازی می کنم،
که هرسال که میگذرد ،
سعی می کنم به خاطر نیاورم،
حسرت و آه اینهمه سال نبودنت را...!
و دلخوش می شوم به تمام لبخندهایی که امروز،
دیگر نیست!
و لبهایی که دیگر نمی خندند!
و دستانی که دیگر گرم نیستند!
و چشمانی که دیگر نمیبینند...
در دنیایِ من
بعد از رفتنت
سالهاست که عقربه ها از نبودنت یخ زده اند
و از من شبی جا گذاشتی که هرگز آسمانش طلوع نمیکند...
دیدگاه ها (۱۳)

حسرت ...چه واژه ی عجیبی ...اما نه کمی که دقت می کنم میبینم م...

بعد از تواحساسی برای پنج شنبه ها نماند !!دیگر کافه ها قهوه ه...

بغض!واژه‌ی عجیبیست ..غم و دردش در تک تک حرفهایش حس میشود ..و...

سال که به اینجا میرسد این بیقراریها که نمیدانم از کجا سر و ک...

بفرست براش😍😍💞💞@m5555s

@m5555s

اگر قرار باشد پاییز را در یک تصویر خلاصه کنم، تویی که با لبخ...

همه باغ دلم!!!! آثار خزان دارد!!

🔸در انتظار بارانم؛نه برای خیس شدنِ خیابان،برای آن لحظه‌ایکه ...

پاکسازی پوست فقط همین😂😂

جاده شمال، بارون و یه دلِ بی‌عجله… 🌧️🌿☕️همین یعنی حالِ خوب!❤...

آدمی رو انتخاب کنید؛که خوب بودن رو بهتون یاد بده،حتی اگه شما...

خیلی دلمو شکستی 💔امیدوارم انگشت کوچیکه پات بخوره به گوشه ی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط