وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

یه جور شبیه انیمه نام تو یا همون اسم تو هست... ولی خودم ساختم... کپی هم به شدت ممنوع!

🌧️ رمان: «وقتی یادت رفت که مرا دوست داشتی»

ژانر: عاشقانه، فانتزی، درام، رازآلود

شخصیت‌های اصلی: آریا و الین

فصل اول: دختری که در عکس نبود



---

🥀 پارت اول: «تو کی هستی؟»

ساعت ۶:۱۷ صبح، توکیو، ژاپن

باران از نیمه‌شب شروع شده بود.

قطره‌ها روی شیشه‌ی پنجره می‌لغزیدند و صدای قطارهایی که از ایستگاه نزدیک خانه می‌گذشتند، سکوت اتاق را می‌شکستند.

آریا روی تختش نشسته بود و به عکسی نگاه می‌کرد که نمی‌دانست چرا هر شب آن را زیر بالش خود پنهان می‌کند.

عکس، تصویری از یک ایستگاه قطار بود.

روی نیمکت، پسری نشسته بود که خودش بود.

اما کنار او...

جای خالی کسی دیده می‌شد.

کسی که انگار از عکس حذف شده بود.

آریا انگشتش را روی فضای خالی تصویر کشید.

ـ تو کی بودی؟

نمی‌دانست چرا این سؤال را پرسیده.

فقط می‌دانست هر بار به آن عکس نگاه می‌کند، احساس می‌کند چیزی بسیار مهم را از دست داده است.

چیزی که حتی اسمش را هم به خاطر نمی‌آورد.


---

ساعت ۸:۴۰ صبح

ـ آریا! باز دیرت شد!

صدای مادرش از طبقه‌ی پایین بلند شد.

آریا کیفش را برداشت و از خانه بیرون زد. هوا سرد بود و ابرهای خاکستری تمام آسمان را پوشانده بودند.

وقتی به ایستگاه قطار رسید، ناگهان ایستاد.

دختری کنار دستگاه فروش بلیت ایستاده بود.

موهای بلند مشکی‌اش از باران خیس شده بود. روبان قرمزی به موهایش بسته بود و در دستش چتری سفید داشت.

دختر سرش را بلند کرد.

چشم‌هایشان به هم افتاد.

برای یک لحظه، صدای تمام آدم‌های اطراف محو شد.

آریا احساس کرد قلبش چیزی را به یاد آورده که ذهنش مدت‌ها پیش فراموش کرده بود.

دختر لب‌هایش را از هم باز کرد.

ـ ...آریا؟

آریا خشکش زد.

ـ منو می‌شناسی؟

دختر چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد لبخند زد.

لبخندی عجیب؛ انگار از دیدنش خوشحال بود، اما هم‌زمان داشت برای اتفاقی که هنوز نیفتاده بود، غصه می‌خورد.

ـ نه.

آریا اخم کرد.

ـ پس اسم منو از کجا می‌دونی؟

دختر چترش را محکم‌تر گرفت.

ـ چون تو هر روز همین ساعت از این ایستگاه رد می‌شی.

ـ هر روز؟

ـ آره.

آریا به اطراف نگاه کرد.

ـ من تا حالا تو رو ندیده بودم.

دختر آرام سرش را پایین انداخت.

ـ می‌دونم.

لحنش آن‌قدر غمگین بود که آریا دیگر چیزی نپرسید.

قطار وارد ایستگاه شد.

مردم به سمت درها هجوم بردند و دختر یک قدم عقب رفت.

قبل از اینکه سوار شود، رو به آریا کرد.

ـ یه سؤال بپرسم؟

ـ بپرس.

ـ اگه یه روز یکی رو دیدی که اسم تو رو می‌دونه، خاطراتت رو به یاد میاره و از تمام چیزهایی که دوست داری خبر داره... ولی تو حتی صورتش رو هم یادت نمیاد، چی کار می‌کنی؟

آریا با تعجب نگاهش کرد.

ـ احتمالاً فکر می‌کنم دیوونه‌ست.

دختر خندید.

خنده‌ای کوتاه و لرزان.

ـ آره... احتمالاً همین فکر رو می‌کنی.

درهای قطار بسته شدند.

آریا پشت شیشه، دختر را دید که آرام لب‌هایش را تکان داد.

این بار صدایش را نشنید.

اما توانست کلماتش را بخواند.

«بالاخره پیدات کردم.»

قطار دور شد.

و آریا برای نخستین بار در زندگی‌اش، از اینکه کسی را نمی‌شناخت، ترسید.


---

ساعت ۱۱:۵۳ شب

آریا با صدای لرزش تلفنش از خواب پرید.

یک پیام از شماره‌ای ناشناس دریافت کرده بود.

«آریا، اگه فردا منو دیدی، لطفاً وانمود کن که منو می‌شناسی.»

چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

سپس جواب داد:

«تو همون دختر ایستگاهی؟»

پیام خوانده شد.

اما پاسخی نیامد.

یک دقیقه گذشت.

دو دقیقه.

بعد تلفنش دوباره لرزید.

«آره.»

آریا نوشت:

«اسمت چیه؟»

این بار جواب فوراً رسید.

«الین.»

آریا لبخند کمرنگی زد.

«خب، الین. چرا باید وانمود کنم می‌شناسمت؟»

پیام بعدی دیرتر از بقیه رسید.

«چون فردا آخرین روزیه که می‌تونی منو ببینی.»

لبخند آریا محو شد.

«یعنی چی؟»

سه نقطه روی صفحه ظاهر شدند.

ناپدید شدند.

دوباره ظاهر شدند.

سرانجام، پیام آمد.

«فردا ساعت ۶:۱۷ صبح، وقتی قطار به ایستگاه رسید، اگه منو دیدی، نذار سوار بشم.»

آریا با عصبانیت تایپ کرد:

«الین، این چه مسخره‌بازیه؟»

پیام بعدی فقط یک جمله بود.

جمله‌ای که باعث شد آریا تا صبح چشم روی هم نگذارد.

«چون دفعه‌ی قبل که سوار شدم، تو برای همیشه منو فراموش کردی.»

آریا به عکس روی میز نگاه کرد.

همان ایستگاه.

همان نیمکت.

همان پسر.

اما این بار، برای نخستین بار متوجه چیزی شد.

روی انگشت کوچک دست خودش، نخ قرمز باریکی بسته شده بود.

نخی که مطمئن بود صبح آنجا نبود.

و انتهای دیگرش...

به عکس گره خورده بود.

به همان فضای خالی کنار خودش.

پایان پارت اول. 🌧️💔


---

پارت یک.... چطوره؟
دیدگاه ها (۰)

پشت دوربین شنیده شد.ـ آریا؟ داری با کی حرف می‌زنی؟پسر داخل ت...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین نگاهش را به او دوخت.«اینکه چه کسی در...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

چند پارتی بازیچه

THE GIRL IN HIS DREAMSپارت ۴اسلاید ۲ رو ببین و تصور کنساعت ۱...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط