🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 4

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 4

#لینو #فیکشن

صبح روز بعد ـ ساعت ۸

لونا با عصبانیت از پله‌ها پایین آمد. مینهو پشت میز صبحانه نشسته بود و هم‌زمان با گوشی‌اش صحبت می‌کرد.

مینهو: «پیداش کنید. نمی‌خوام قبل از اینکه خودم بفهمم چی شده، کسی بهش نزدیک بشه.»

تماس را قطع کرد و سرش را بالا آورد.

مینهو: بالاخره خانم تشریف آوردن!

لونا: خفه شو. باید درباره‌ی اون زن باهام حرف بزنی.

مینهو دوباره مشغول خوردن صبحانه شد.

مینهو: چیزی برای گفتن ندارم.

لونا صندلی روبه‌رویش را عقب کشید و نشست.

لونا: اسمش کیم سوآ بود. نامزد سابقت بود؟

مینهو قاشقش را روی میز گذاشت.

مینهو: دیگه درباره‌ی اون سؤال نمی‌پرسی.

لونا: چرا؟ هنوز عاشقشی؟

مینهو با چنان خشمی نگاهش کرد که لونا برای لحظه‌ای ساکت شد.

مینهو: مراقب حرف زدنت باش.

لونا: جواب سؤالم رو بده!

مینهو از جایش بلند شد و دکمه‌های کتش را بست.

مینهو: تو فقط همسر اجباری منی. نه بیشتر، نه کمتر. زندگی گذشته‌ی من هم به تو مربوط نیست.

لونا: پس زندگی منم به تو مربوط نیست. امروز می‌رم دانشگاه.

مینهو: راننده ساعت نه آماده‌ست.

لونا با تعجب نگاهش کرد.

لونا: چی؟

مینهو: شنیدی چی گفتم. با ماشین من می‌ری و محافظ هم همراهته.

لونا: من محافظ نمی‌خوام!

مینهو: نظر تو برام اهمیتی نداره.

لونا با عصبانیت کیفش را برداشت و به سمت در رفت.

مینهو: لونا!

لونا بدون اینکه برگردد، گفت:

لونا: چیه؟ می‌خوای ممنوع‌الخروجم کنی؟

مینهو: گوشیت رو چک کن.

لونا گوشی‌اش را بیرون آورد. یک پیام ناشناس دریافت کرده بود.

«کیم لونا، اگه می‌خوای حقیقت رو درباره‌ی شوهرت بفهمی، امشب ساعت ده، تنهایی به آدرس زیر بیا. به مینهو اعتماد نکن. اون چیزی که فکر می‌کنی نیست.»

لونا به صفحه خیره ماند.

مینهو گوشی را از دستش گرفت و پیام را خواند.

چهره‌اش ناگهان تغییر کرد.

لونا: گوشی منو پس بده! این پیام چیه؟ تو از کجا می‌دونی کی برام فرستاده؟!

مینهو بدون جواب دادن، شماره را به یکی از محافظانش فرستاد.

لونا: لی مینهو! دارم باهات حرف می‌زنم!

مینهو گوشی را به او برگرداند و سرد گفت:

«امشب، حتی اگه مجبور بشم تمام سئول رو زیرورو کنم، نمی‌ذارم از این عمارت خارج بشی.»

لونا پوزخند زد.

لونا: پس بهتره محافظ‌هات رو بیشتر کنی، آقای لی. چون من حتماً می‌رم.

مینهو به چشم‌هایش خیره شد.

مینهو: فقط امتحانش کن، کیم لونا.

آن‌ها هنوز نمی‌دانستند فرستنده‌ی پیام، کسی است که هر دو تصور می‌کردند برای همیشه از زندگی‌شان حذف شده است. 🖤
دیدگاه ها (۳)

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

shh,my baby is sleeping-part 1

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.20(روایت از زبان ا.ت)...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت چهاردهمیونا با ناباوری به کانگ ن...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.ـ...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

عرررررررر

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

the lost leaves/رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط