فیکشن
☆BETWEEN US☆
P♡22
_______
*ویو هاری*
*از اون روزی که برای پروژم جایزه برنده شدم چند هفته گذشته بود..توی این مدت کمتر تهیونگ رو دیده بودم ولی باز هم سر کلاس ها ازش نقاشی هایی میکشیدم با اینکه کلاسش با کلاس من فرق میکرد دیدنش از دور...یجورایی باعث میشد قلبم بیشتر از قبل بزنه...توی این مدت متوجه شده بودم احساساتم بهش خیلی بیشتر از یه کراش دبیرستانی ساده بود...شاید...شاید تصمیم گرفته باشم......بهش...اعتراف کنم..*
* صبح روز بعد چند ساعت زود تر از حالت معمول بیدار شده بود و دوش گرفته بود موهاشو شونه زده بود و با روبان نازک کوچیکی دور کش موهاش رو پاپیون درست کرد..سویشرت جدیدی از روز لباسش پوشید و ناخن هاشو دقیق لاک زد و از خوشبو کننده و ادکلن استفاده کرد و هر از گاهی هم محض اطمینان توی مسیر بالم لب میزد و آرایش لایتی که مخفیانه دور از چشم مدیر و.. انجام داده بود رو تمدید میکرد تا این که توی مسیر پله ها از طبقه سال اول ها به سال ارشد ها منتظر کنار پنجره ایستاده بود...بارون ریز و بیحوصلهای میبارید. زنگ آخر خورده بود و بیشتر بچهها رفته بودند. راهرو نیمهخالی بود؛ نور سفید فلورسنت روی کف خیس از رد کفشها میدرخشید.
هاری چند دقیقه بود کنار پنجره ایستاده بود. دستهاش سرد شده بود، اما نه از هوا.
تهیونگ داشت از پلهها بالا میاومد. کیفش روی یک شونه، صورتش خونسرد. وقتی هاری صداش زد، مکث کوتاهی کرد.*
+...م..میشه..یه لحظه حرف بزنیم؟
×....(آروم مکث کرد و با نگاه سردش خیره بود)
*...هاری با دستای آروم لرزون شیشه در دار صورتی از کوله پشتیش بیرون آورد و به طرف تهیونگ گرفت...شیشه..پر بود از ستاره های رنگارنگ که هاری درست کرده بود...یه شیشه پر از ستاره...*
+...من… من یه چیزی میخواستم بگم...نمیدونم چطور باید بگم، ولی...خب.من...یجورایی...ازت..خوشم میاد...(آروم و با لکنت)
×از من خوشت میاد؟(حالت صورتش سرد تر شد)
+..خ..خب_
×لیم هاری...(سرد و جدی)تو واقعاً فکر کردی من ممکنه ازت خوشم بیاد؟
با چی؟ با اون تردید همیشگیت؟ با این که حتی الان هم نمیتونی صاف حرفتو بزنی؟
نه، هاری… تو فقط به اولین کسی که باهات مهربون بوده وابسته شدی.
این علاقه نیست، عادت کردنه.
و من قرار نیست تاوان اینو بدم که تو فرق این دوتا رو نمیدونی.
من هیچ قولی بهت ندادم.
هیچ نشونهای هم نبود جز چیزایی که خودت ساختی.....
*با هر حرف تهیونگ انگار تکه از قلب هاری رو توی دستش مشت میکرد و فشار میداد تا جایی که دیگه خونی توی قلبش باقی نمونه..احساسی توی قلبش باقی نمونه...انگار..انگار بین شش هاش خورده شیشه هایی پر کرده بودن که حتی نیم نفسی هم باعث سوزش قفسه سینش میشد...*
×اگه اینارو واسه خودت نگه میداشتی..شاید الان غروری هم داشتی(بی رحم تر از قبل)
*و بلاخره..اولین قطره اشک پایین افتاد...اولین قطره اشک از چشمای سرخ شده و نوک بینی سرخ شده هاری...دستاش بیشتر از قبل میلرزی...تحقیر تهیونگ...بدتر از هر درد دیگه ای براش بود...انگار فقط..یکی حقیقتو تو صورتش کوبیده بود تا دست از خیال پردازی برداره...با لرزش دست هاش شیشه پر از ستاره هم از دستش افتاد و با صدای بلند بینشون شکست..شیشه ها به هر طرف پرت شد و ستاره ها روی کل زمینو پوشونده بود...هاری با چشمای اشکی و بدون معطلی کیفش رو از جلوی پنجره روی دوشش انداخت و سریع از پله ها پایین رفت و اونجارو ترک کرد..*
فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
P♡22
_______
*ویو هاری*
*از اون روزی که برای پروژم جایزه برنده شدم چند هفته گذشته بود..توی این مدت کمتر تهیونگ رو دیده بودم ولی باز هم سر کلاس ها ازش نقاشی هایی میکشیدم با اینکه کلاسش با کلاس من فرق میکرد دیدنش از دور...یجورایی باعث میشد قلبم بیشتر از قبل بزنه...توی این مدت متوجه شده بودم احساساتم بهش خیلی بیشتر از یه کراش دبیرستانی ساده بود...شاید...شاید تصمیم گرفته باشم......بهش...اعتراف کنم..*
* صبح روز بعد چند ساعت زود تر از حالت معمول بیدار شده بود و دوش گرفته بود موهاشو شونه زده بود و با روبان نازک کوچیکی دور کش موهاش رو پاپیون درست کرد..سویشرت جدیدی از روز لباسش پوشید و ناخن هاشو دقیق لاک زد و از خوشبو کننده و ادکلن استفاده کرد و هر از گاهی هم محض اطمینان توی مسیر بالم لب میزد و آرایش لایتی که مخفیانه دور از چشم مدیر و.. انجام داده بود رو تمدید میکرد تا این که توی مسیر پله ها از طبقه سال اول ها به سال ارشد ها منتظر کنار پنجره ایستاده بود...بارون ریز و بیحوصلهای میبارید. زنگ آخر خورده بود و بیشتر بچهها رفته بودند. راهرو نیمهخالی بود؛ نور سفید فلورسنت روی کف خیس از رد کفشها میدرخشید.
هاری چند دقیقه بود کنار پنجره ایستاده بود. دستهاش سرد شده بود، اما نه از هوا.
تهیونگ داشت از پلهها بالا میاومد. کیفش روی یک شونه، صورتش خونسرد. وقتی هاری صداش زد، مکث کوتاهی کرد.*
+...م..میشه..یه لحظه حرف بزنیم؟
×....(آروم مکث کرد و با نگاه سردش خیره بود)
*...هاری با دستای آروم لرزون شیشه در دار صورتی از کوله پشتیش بیرون آورد و به طرف تهیونگ گرفت...شیشه..پر بود از ستاره های رنگارنگ که هاری درست کرده بود...یه شیشه پر از ستاره...*
+...من… من یه چیزی میخواستم بگم...نمیدونم چطور باید بگم، ولی...خب.من...یجورایی...ازت..خوشم میاد...(آروم و با لکنت)
×از من خوشت میاد؟(حالت صورتش سرد تر شد)
+..خ..خب_
×لیم هاری...(سرد و جدی)تو واقعاً فکر کردی من ممکنه ازت خوشم بیاد؟
با چی؟ با اون تردید همیشگیت؟ با این که حتی الان هم نمیتونی صاف حرفتو بزنی؟
نه، هاری… تو فقط به اولین کسی که باهات مهربون بوده وابسته شدی.
این علاقه نیست، عادت کردنه.
و من قرار نیست تاوان اینو بدم که تو فرق این دوتا رو نمیدونی.
من هیچ قولی بهت ندادم.
هیچ نشونهای هم نبود جز چیزایی که خودت ساختی.....
*با هر حرف تهیونگ انگار تکه از قلب هاری رو توی دستش مشت میکرد و فشار میداد تا جایی که دیگه خونی توی قلبش باقی نمونه..احساسی توی قلبش باقی نمونه...انگار..انگار بین شش هاش خورده شیشه هایی پر کرده بودن که حتی نیم نفسی هم باعث سوزش قفسه سینش میشد...*
×اگه اینارو واسه خودت نگه میداشتی..شاید الان غروری هم داشتی(بی رحم تر از قبل)
*و بلاخره..اولین قطره اشک پایین افتاد...اولین قطره اشک از چشمای سرخ شده و نوک بینی سرخ شده هاری...دستاش بیشتر از قبل میلرزی...تحقیر تهیونگ...بدتر از هر درد دیگه ای براش بود...انگار فقط..یکی حقیقتو تو صورتش کوبیده بود تا دست از خیال پردازی برداره...با لرزش دست هاش شیشه پر از ستاره هم از دستش افتاد و با صدای بلند بینشون شکست..شیشه ها به هر طرف پرت شد و ستاره ها روی کل زمینو پوشونده بود...هاری با چشمای اشکی و بدون معطلی کیفش رو از جلوی پنجره روی دوشش انداخت و سریع از پله ها پایین رفت و اونجارو ترک کرد..*
فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
- ۴.۲k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط