جنگ برای تو ( پارت 29)
اون برای چی اینجاست؟ چرا اومده؟ از کجا فهمیده من اینجام
سوریو : این.... اینجا چیکار میکنی، برو
تهیونگ : چرا گریه میکردی
سوریو : من گریه نمیکنم
تهیونگ : آره راست میگی... از چشات که خیلی معلومه
سوریو : حساسیت دارم
تهیونگ : اوه واقعا
سوریو : اوهوم..... چیکار داری
تهیونگ : من سوالامو بدون جواب نمیذارم.... پرسیدم چرا گریه میکردی
سوریو : همینجوری بابا
تهیونگ : جونگ کوک چیکار کرده
سوریو : میشه اسمشو نیاری
تهیونگ : آهان چیشد تا دیروز که عشقت بود براش میمردی
سوریو : الان نیست... برای همین دیگه د... درموردش حرف نزن
تهیونگ : خیلی خب در موردش نمیگم، بیا
سوریو : ک..کجا بیام
تهیونگ : بیا بهت میگم
سوریو قدم زنان و اروم آروم میرفت جلو، رسید به تهیونگ و تهیونگ رفت جلوتر، صورت سوریو رو گرفت و اشکاشو پاک میکرد و در حین پاک کردن اشکاش همینجوری بهش نگاه میکرد
سوریو : چیه ؟چرا نگام میکنی
تهیونگ : چیه مگه ، من به همه ی ندیمه ها نگاه میکنم.... توام یکی از همونا
ولی تو یه فرقی باهاشون داری
سوریو : چ... چه فرقی
تهیونگ : من عاشق اونا نیستم و اونا رو نمیبوسم
و با تمام احساس سوریو رو بوسید
امپراطور داشت توی همون ناحیه با ملکه قدم میزد و اونا رو دید
امپراطور : اون تهیونگ نیست
ملکه : خودشه و...ولی اونم سوریوعه
امپراطور : همونی که جونگ کوک دوسش داره؟
ملکه : جونگ کوک ؟
سرورم اون دختر قراره با ولیعهد ازواج کنه
امپراطور : پس پسرم جونگ کوک چی میشه؟
ملکه : اون میتونه فرد دیگه ای رو انتخاب کنه، ولی ولیعهد از بین این همه آدم اون دخترو انتخاب کرده
امپراطور : من میرم پیششون تا دلیل اینکاره تهیونگ رو بپرسم
تهیونگ از سوریو جدا شد... سوریو با تعجب نگاه تهیونگ میکرد
سوریو : چرا اینکارو کردی
تهیونگ: چون دوسِت دارم
سوریو : دیگه نمیخوام از این چیزا بشنوم، از هیچ پسر دیگه ای
امپراطور : تهیونگ.....
تهیونگ و سوریو به هم نزدیک شده بودن ولی با شنیدن صدای امپراطور به خودشون اومدن و از هم فاصله گرفتن......
سوریو : این.... اینجا چیکار میکنی، برو
تهیونگ : چرا گریه میکردی
سوریو : من گریه نمیکنم
تهیونگ : آره راست میگی... از چشات که خیلی معلومه
سوریو : حساسیت دارم
تهیونگ : اوه واقعا
سوریو : اوهوم..... چیکار داری
تهیونگ : من سوالامو بدون جواب نمیذارم.... پرسیدم چرا گریه میکردی
سوریو : همینجوری بابا
تهیونگ : جونگ کوک چیکار کرده
سوریو : میشه اسمشو نیاری
تهیونگ : آهان چیشد تا دیروز که عشقت بود براش میمردی
سوریو : الان نیست... برای همین دیگه د... درموردش حرف نزن
تهیونگ : خیلی خب در موردش نمیگم، بیا
سوریو : ک..کجا بیام
تهیونگ : بیا بهت میگم
سوریو قدم زنان و اروم آروم میرفت جلو، رسید به تهیونگ و تهیونگ رفت جلوتر، صورت سوریو رو گرفت و اشکاشو پاک میکرد و در حین پاک کردن اشکاش همینجوری بهش نگاه میکرد
سوریو : چیه ؟چرا نگام میکنی
تهیونگ : چیه مگه ، من به همه ی ندیمه ها نگاه میکنم.... توام یکی از همونا
ولی تو یه فرقی باهاشون داری
سوریو : چ... چه فرقی
تهیونگ : من عاشق اونا نیستم و اونا رو نمیبوسم
و با تمام احساس سوریو رو بوسید
امپراطور داشت توی همون ناحیه با ملکه قدم میزد و اونا رو دید
امپراطور : اون تهیونگ نیست
ملکه : خودشه و...ولی اونم سوریوعه
امپراطور : همونی که جونگ کوک دوسش داره؟
ملکه : جونگ کوک ؟
سرورم اون دختر قراره با ولیعهد ازواج کنه
امپراطور : پس پسرم جونگ کوک چی میشه؟
ملکه : اون میتونه فرد دیگه ای رو انتخاب کنه، ولی ولیعهد از بین این همه آدم اون دخترو انتخاب کرده
امپراطور : من میرم پیششون تا دلیل اینکاره تهیونگ رو بپرسم
تهیونگ از سوریو جدا شد... سوریو با تعجب نگاه تهیونگ میکرد
سوریو : چرا اینکارو کردی
تهیونگ: چون دوسِت دارم
سوریو : دیگه نمیخوام از این چیزا بشنوم، از هیچ پسر دیگه ای
امپراطور : تهیونگ.....
تهیونگ و سوریو به هم نزدیک شده بودن ولی با شنیدن صدای امپراطور به خودشون اومدن و از هم فاصله گرفتن......
۱۰.۹k
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.