سناریو سگ های ولگرد بانگو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از سگ های ولگرد بانگو★
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«دازای اوســــــــــــــــــامـــــــــــــــــــو.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
شامِ آن شب در رستوران ثروتمند شهر، زیر نور لوسترهای کریستالی که سایههایی مخملوار روی سفرههای ابریشمی میانداخت، به طرز خفقانآوری لوکس بود. دازای روبهروی من نشسته بود؛ با آن کت نسکافهای و باندهایی که مچها و ساعدهای استخوانیاش را پوشانده بودند. میان موسیقی ملایم ویولن، نگاه بیحال و خستهاش ناگهان به نقطهای پشت سرم دوخته شد؛
چند ثانیه بعد، لبخند معصومانه و در عین حال سردش روی لبهایش نشست.
«ا.ت، عزیزم... چه تصادف جالبی. فکر کنم یکی داره تو رو دنبال میکنه.»
نیازی نبود برگردم؛ میدانستم کیست. همان همکار سابقم که از ماه پیش، ردِ من و این قرارهای عجیب را گرفته بود. دازای با نهایت ظرافت با پیشخدمت حرف زد و یک بطری شـ&ـراب برای میز آن مرد فرستاد تا خیال او را راحت کند. اما وقتی پیشخدمت برگشت تا بشقابهای غذای اصلی را بچیند، در همان ثانیهای که دستمال سفید را روی پایم انداخت، انگشتهای بلند و یخزدهی دازای بهآرامی روی لبهی هر بشقاب کشیده شد.
من چیزی نفهمیدم. فقط دیدم انبوهی از پودرهای کریستالی و بیرنگ، مثل شبنم، درون بشقابهای همه حل شد. حتی نفهمیدم چطور قاشق مرا با بقیه عوض کرد تا مطمئن شود غذای من پاک مانده.
وقتِ سرو دسر بود که فاجعه به اوج رسید. اولین نفر، مردی چاق در میز کناری بود که ناگهان دستش را به گلویش چسباند و سرفههایش به خسخس سینه تبدیل شد. چند ثانیه بعد، صدای جیغ از هر سو بلند شد. سفرههای سفید ابریشمی یکباره رنگ خون گرفتند. زنها و مردها یکییکی از روی صندلیهای مخملیشان به زمین میافتادند. از بینی و گوشهایشان خونِ سیاه و غلیظی بیرون میزد و بدنها روی فرش گرانقیمت، با تشنجهای وحشتناک میلرزیدند و به خود میپیچیدند. عطر گرانقیمت سالن، کمتر از یک دقیقه بعد، جایش را به بوی مرگ داد.
من مثل مجسمهای بیجان، وسط آن همه آشوب نشسته بودم و فقط مردمک چشمهایم میلرزید. در همین حال، دازای، در میان نالههای جانکندنِ صدها نفر، دستان سرد و لرزانم را گرفت. اشکهای شیشهای و مصنوعی در گوشهی چشمهایش جمع شده بود. بعد، لبخندی از سر شیفتگیِ کودکانه زد و گفت: «ا.ت، ببین... این همه آدم، فقط به خاطر عشق من به تو مردن. میدونم بیگناه بودن... ولی برای من مزاحم بودن. حالا دیگه تو حق نداری به هیچکس غیر از من نگاه کنی.»
انگشتهایش را چنان محکم به انگشتهایم قفل کرد که استخوانهایم به هم فشرده شد. «اگر یه روز چشمت به یکی دیگه بیفته، دفعهی بعد سم رو میریزم توی غذای خودت، که برای همیشه پیش من بمونی... درست همونجایی که این مردهها، با چشمهای باز، به سقف خیره شدن.»
وسط آن همه انسان مرده، فقط آرامش سرد و ترسناکِ نگاهش بود که از اجسادِ کف سالن هم بیشتر میترساندم. موسیقی ویولن هنوز ادامه داشت، اما برای من، نواهایش دیگر فقط آهنگِ خاکسپاریِ آزادیام بود.
ـ پایان. (چقدر دارک شد-)
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«دازای اوســــــــــــــــــامـــــــــــــــــــو.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
شامِ آن شب در رستوران ثروتمند شهر، زیر نور لوسترهای کریستالی که سایههایی مخملوار روی سفرههای ابریشمی میانداخت، به طرز خفقانآوری لوکس بود. دازای روبهروی من نشسته بود؛ با آن کت نسکافهای و باندهایی که مچها و ساعدهای استخوانیاش را پوشانده بودند. میان موسیقی ملایم ویولن، نگاه بیحال و خستهاش ناگهان به نقطهای پشت سرم دوخته شد؛
چند ثانیه بعد، لبخند معصومانه و در عین حال سردش روی لبهایش نشست.
«ا.ت، عزیزم... چه تصادف جالبی. فکر کنم یکی داره تو رو دنبال میکنه.»
نیازی نبود برگردم؛ میدانستم کیست. همان همکار سابقم که از ماه پیش، ردِ من و این قرارهای عجیب را گرفته بود. دازای با نهایت ظرافت با پیشخدمت حرف زد و یک بطری شـ&ـراب برای میز آن مرد فرستاد تا خیال او را راحت کند. اما وقتی پیشخدمت برگشت تا بشقابهای غذای اصلی را بچیند، در همان ثانیهای که دستمال سفید را روی پایم انداخت، انگشتهای بلند و یخزدهی دازای بهآرامی روی لبهی هر بشقاب کشیده شد.
من چیزی نفهمیدم. فقط دیدم انبوهی از پودرهای کریستالی و بیرنگ، مثل شبنم، درون بشقابهای همه حل شد. حتی نفهمیدم چطور قاشق مرا با بقیه عوض کرد تا مطمئن شود غذای من پاک مانده.
وقتِ سرو دسر بود که فاجعه به اوج رسید. اولین نفر، مردی چاق در میز کناری بود که ناگهان دستش را به گلویش چسباند و سرفههایش به خسخس سینه تبدیل شد. چند ثانیه بعد، صدای جیغ از هر سو بلند شد. سفرههای سفید ابریشمی یکباره رنگ خون گرفتند. زنها و مردها یکییکی از روی صندلیهای مخملیشان به زمین میافتادند. از بینی و گوشهایشان خونِ سیاه و غلیظی بیرون میزد و بدنها روی فرش گرانقیمت، با تشنجهای وحشتناک میلرزیدند و به خود میپیچیدند. عطر گرانقیمت سالن، کمتر از یک دقیقه بعد، جایش را به بوی مرگ داد.
من مثل مجسمهای بیجان، وسط آن همه آشوب نشسته بودم و فقط مردمک چشمهایم میلرزید. در همین حال، دازای، در میان نالههای جانکندنِ صدها نفر، دستان سرد و لرزانم را گرفت. اشکهای شیشهای و مصنوعی در گوشهی چشمهایش جمع شده بود. بعد، لبخندی از سر شیفتگیِ کودکانه زد و گفت: «ا.ت، ببین... این همه آدم، فقط به خاطر عشق من به تو مردن. میدونم بیگناه بودن... ولی برای من مزاحم بودن. حالا دیگه تو حق نداری به هیچکس غیر از من نگاه کنی.»
انگشتهایش را چنان محکم به انگشتهایم قفل کرد که استخوانهایم به هم فشرده شد. «اگر یه روز چشمت به یکی دیگه بیفته، دفعهی بعد سم رو میریزم توی غذای خودت، که برای همیشه پیش من بمونی... درست همونجایی که این مردهها، با چشمهای باز، به سقف خیره شدن.»
وسط آن همه انسان مرده، فقط آرامش سرد و ترسناکِ نگاهش بود که از اجسادِ کف سالن هم بیشتر میترساندم. موسیقی ویولن هنوز ادامه داشت، اما برای من، نواهایش دیگر فقط آهنگِ خاکسپاریِ آزادیام بود.
ـ پایان. (چقدر دارک شد-)
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۱۳.۷k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط