{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P32

یک ساعت بعد ، به ساحل رسیدین . به محض پیاده شدن از ماشین ، گرمای هوا رو احساس کردی البته غیر قابل تحمل نبود . برعکس خیلی هم لذت بخش بود .
بعد از برداشتن وسایل ، وارد ساحل شدین . فکر می کردی اینجا باید شلوغ باشه ولی اینطور نبود و نسبتا خلوت به نظر میومد .
وقتی جای نشستنتون رو درست کردین ، کرم ضد آفتاب رو برداشتی . پوستت به آفتاب حساس بود برای همین اگه مراقب نباشی ، خیلی بد میشه .
بعد از تموم کردن کارت ، یکم به اطراف نگاه کردی . بیشتر دخترهای اینجا ، با مایو بودن . یا برای اون ها خیلی عادیه و یا تو خیلی حساسی . ولی در هرصورت هیچ وقت نمی تونستی اینجوری لباس بپوشی برای همین با تاپ و شلوارک اومده بودی . البته مزیت دیگه اش اینه که ریچارد هم بهت گیر نداد . درسته که مثل قبلا از روش های خشونت بارش استفاده نمیکنه ولی بازم اون موقع یه روشی پیدا می کرد تا مجبورت کنه لباست رو عوض کنی .
بیخیال فکرای بیخود شدی و بلند شدی تا بری توی دریا
《تو باهام نمیای؟》
《نه . حوصله ندارم》
《باشه . خودم میرم》
این حرفی بود که گفتی ولی قطعا قرار نبود همینقدر راحت بیخیال ماجرا بشی . یه نقشه خوب لازم داری .
یه مدتی رو توی آب بودی و وقتی اومدی بیرون ، رفتی و دوتا آبمیوه گرفتی و با ریچارد خوردین . بعد از تموم کردن آبمیوه و خشک کردن بدنت ، چشمت به لوازم طراحیت خورد و یادت اومد که می خواستی یه ایده پیدا کنی . وقتی به رو به روت نگاه کردی ، از منظره ای که ساحل داشت خوشت اومد .
خورشید که داشت به دریا نزدیک می شد ، چند نفر که داشتن والیبال ساحلی بازی می کردن و دو نفر که کنار هم نشسته بودن . یک منظره ساده و عالی !
عکسی ازش گرفتی و مشغول کشیدنش شدی . تا به حال ایده ای برای کشیدن همچین منظره ای نداشتی برای همین از جدید بودنش خوشحال بودی و لذت می بردی .
وقتی طراحیت تموم شد ، متوجه شدی که تقریبا نزدیک غروب آفتابه و خیلی از آدما رفتن . الان وقت خوبیه !
《باید برگردیم . هوا داره سرد میشه》
《باشه . فقط قبلش میشه بیای کمک کنی یکم صدف جمع کنم؟》
《واقعا کار بهتری...》
《کل روز رو تفریح کردیم . بیا آخریش رو هم انجام بدیم دیگه!》
《باشه . بیا بریم اینو هم انجام بدیم تا سریع تر برگردیم و بتونم لااقل گزارش هارو چک کنم》
《واقعا خیلی کار می کنی . توی استراحت هم ول کن نیستی》
دیدگاه ها (۰)

فقط وقتی پیش زنش بود میتونستی تحملش کنی در بقیه‌ی مواقع اینج...

وقتی...(پارت چهارم)

#چندپارتیموضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)تا ابد و یک، دوست دارم!ج...

و کم کم چشات تار شد ....وقتی بیدار شدی توی بیمارستان بودی ...

پارت ۱۱ویلایی که جونگکوک در ججو داشت، درست کنار دریا بود.وقت...

از یه نفر شنيدم كه میگفت:

وقتی شروع می‌کنم به دیدن ایرادها و اشتباهات دیگران، یه حقیقت...

من تو رو از خدا همیشه آرزو می‌کردم… قبل از اینکه مال من باشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط