p2
جیهوپ=پس میگی اگه یک بچه رو بیاریم... میتونم بهش بگیم که وقتی بررگتر شد میتونه بردگیش رو بکنه براش... بتونم سالها وقت بخریم؟
نامجون=حالا دقیقا نه این اما... اره
شوگا=فکر بدی هم نمیکنی
جونگکوک=اصلا بچه رو از کجا بیاریم؟
جین=از تو کووووووچههههه ی من بیارش(پسرم تو چرا)
تهیونگ=خیلی بی ادبی هیونگ
جین=نه که تو خیلی با ادبی
تهیونگ=خب.. با ادبم.. نیستم؟
جبمین=بسه
گوشی جیمین با شماره ی ناشناسی زنگ میخوره...
جیمین=یکلحظه ساکت شین ببینم کیه..
بله؟
ناشناس=سلام بر اقای پارک....
چطوری؟
جیمین=باز چی میخوای؟(حرصی)
ناشناس=شناختی؟
جیمین=مگه میشه عامل بدبختیم یادم بره.... کیم لارا...
لارا=هنوز هم مثل قبلی.. هنوز هم خوشگلی؟.. اون موقع خیلی خوب بودی
جیمین=ههه.... بغل ته ایل خیلی بهت خوش گذشته ها...
لارا= اها راستی گفتی ته ایل...ته ایل خیلی ازتون دلخوره
جیمین=احیانا ما نباید دلخور باشیم؟
لارا=اها یادم رفته بود که هنوز قبول نکردین باعث مرگ خواهرتونین...
جیمین=درمورد نونا حق نداری حرف بزنی...
لارا=جایگزینی براش نداری؟.. چون سالها باهات رابطه داشتم و دوست پسرم بودی... نامرد نیستم... در حق خوبی هایی که بهم کردی میخوام خوبی کنم
جیمین=من به کمکت نیاز ندارم....
لارا=برو پرورشگاه سئول.... اونجا یک خانمی هست.... صداش کن خانم جانگ.. بگو از طرف من اومدی.. من خودم یک دختر کوچولو انتخاب کردم..دقیا مثل خواهرته...
جیمین=نیاز نک.....
لارا=برو اونجا و پرونده امضا کن و مالکیتش رو بگیر....
جیمین=با ته ایل جونت صحبت کردی؟(با تمسخر)
لارا=به تو ربطی نداره
این رو گفت و تلفن رو قطع کرد
نامجون=کی بود؟
جیمین=لارا
جین=شمارت رو از کجا گرفت؟
جیمین=نمیدونم...
جونگکوک=چیکارت داشت؟
جیمین شروع میکنه به توضیح دادن و همشون دیگه داشتن شاخ در می اوردن
شوگا=یعنی میگی اون میخواد کمک کنه؟
تهیونگ=خیلی عجیبه... 10 سال زنگ نزد.. الان زنگ زد میخواد کمک کنه..
جیهوپ=الان چیکار کنیم به نظرتون؟
نامجون=هنوز نمیدونم...
شوگا=الان فعلا باید بریم حومه ی شهر... اونجا چند بار جدید اوردن
جین=باشه.. پس بلند شین بریم
همه لباساشون رو پوشیدن و بلند شدن و تا حومه ی شهر 20 دقیقه رانندگی کردن و رسیدن اونجا..
جیهوپ اولین نفر رفت سمت اون نفر تا بار رو بگیره
جیهوپ=کسی ندیدتتون؟
ناشناس=نه اقای جانگ... خیالتون راحت باشه مراقب بودیم..
جیهوپ=این دوتا رو بده من... بقیه رو بیار تو صندوق ماشینمون بزار
ناشناس =چشم اقای جانگ..
اون فرد سریع بار هارو گذاشت تو ماشین و رفت
جین=هوففف... خسته شدم.. بریم خونه؟
جونگکوک=اره بریم.. الان اجوما نگرانمون میشه...
تهیونگ=بریم... فردا بار رو انتقال میدیم...
اعضا رفتن تو خونه و در زدن و اجوما در رو باز کرد
اجوما=سلام پسرم.. خسته نباشید عزیزای دلم(نکته: اجوما چون از بچگی اعضا مادر و پدر نداشتن فقط از دار دنیا یک خواهر کوچیک داشتن اجوما بزرگشون کردن و مثل مادرشون پس باهاش صمیمی هستن)
جیهوپ=مرسی.. اجوما غذا چی داریممممممممم
اجوما=باز غذا نخوردین؟
جین=ببخشید اجومااااا
اجوما=باشه حالا.. بیاین.. براتون غذای مورد علاقه ی بچگیتون رو درست کردم
اجوما غذا رو گذاشت روی میز و اعضا شروع کردن به خوردن غذا
تهیونگ=اجوما شما هم بخور
اجوما=میخورم پسرم
و همه شروع کردن غذا خوردن... که... جونگکوک یکدفعه گفت
جونگگوک=اجوما... مظرت با اینکه یک بچه بیاریم خونه چیه؟
جین=کوک بس کن غذات رو بخور
اجوما یکم تعجب کرد و گفت
اجوما=چی؟ بچه؟
جونگکوک=یک بچه مثل نونا بیاریم تو خونه...
اجوما=دلتون میخواد پای این بچه به ماموریت هاتون باز بشه؟
نامجون=نه.. اما تو اینجا خونه همیشه تنهایی... میتونم بیاریم که این بچه هم بهت کمک کنه
اجوما=من نیازی به کمک ندارم...
جیمین=اجوما خواهش میکنیممم... خرجش با ما
اجوما=به یک شرط
شوگا=چه شرطی؟
اجوما=ازش مراقبت کنین و پاش به ماموریت باز نشه
شوگا=چشم
جین=ممنون بابت غذا اجوماااااا
اجوما=خواهش پسرم.. برین برین بربن بخوابین
جونگکوک=باشه اجوما چه عجه ای داری
همه با خنده رفتن اتاقاشون و لباسشون رو عوض کردن و دراز کشیدن
جونگکوک=شوگا هیونگ
شوگا=ها..
جونگکوک=ها نه بله... چرا به اجوما دروغ گفتی؟
شوگل=جلوش با اجوما خوبیم...
تهیونگ=به نظرت جواب میده؟
نامجون=فعلا تنها کلید نجاتمون
♡ ♡ این בاستان هنوز تمام نشـבه.. ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
نامجون=حالا دقیقا نه این اما... اره
شوگا=فکر بدی هم نمیکنی
جونگکوک=اصلا بچه رو از کجا بیاریم؟
جین=از تو کووووووچههههه ی من بیارش(پسرم تو چرا)
تهیونگ=خیلی بی ادبی هیونگ
جین=نه که تو خیلی با ادبی
تهیونگ=خب.. با ادبم.. نیستم؟
جبمین=بسه
گوشی جیمین با شماره ی ناشناسی زنگ میخوره...
جیمین=یکلحظه ساکت شین ببینم کیه..
بله؟
ناشناس=سلام بر اقای پارک....
چطوری؟
جیمین=باز چی میخوای؟(حرصی)
ناشناس=شناختی؟
جیمین=مگه میشه عامل بدبختیم یادم بره.... کیم لارا...
لارا=هنوز هم مثل قبلی.. هنوز هم خوشگلی؟.. اون موقع خیلی خوب بودی
جیمین=ههه.... بغل ته ایل خیلی بهت خوش گذشته ها...
لارا= اها راستی گفتی ته ایل...ته ایل خیلی ازتون دلخوره
جیمین=احیانا ما نباید دلخور باشیم؟
لارا=اها یادم رفته بود که هنوز قبول نکردین باعث مرگ خواهرتونین...
جیمین=درمورد نونا حق نداری حرف بزنی...
لارا=جایگزینی براش نداری؟.. چون سالها باهات رابطه داشتم و دوست پسرم بودی... نامرد نیستم... در حق خوبی هایی که بهم کردی میخوام خوبی کنم
جیمین=من به کمکت نیاز ندارم....
لارا=برو پرورشگاه سئول.... اونجا یک خانمی هست.... صداش کن خانم جانگ.. بگو از طرف من اومدی.. من خودم یک دختر کوچولو انتخاب کردم..دقیا مثل خواهرته...
جیمین=نیاز نک.....
لارا=برو اونجا و پرونده امضا کن و مالکیتش رو بگیر....
جیمین=با ته ایل جونت صحبت کردی؟(با تمسخر)
لارا=به تو ربطی نداره
این رو گفت و تلفن رو قطع کرد
نامجون=کی بود؟
جیمین=لارا
جین=شمارت رو از کجا گرفت؟
جیمین=نمیدونم...
جونگکوک=چیکارت داشت؟
جیمین شروع میکنه به توضیح دادن و همشون دیگه داشتن شاخ در می اوردن
شوگا=یعنی میگی اون میخواد کمک کنه؟
تهیونگ=خیلی عجیبه... 10 سال زنگ نزد.. الان زنگ زد میخواد کمک کنه..
جیهوپ=الان چیکار کنیم به نظرتون؟
نامجون=هنوز نمیدونم...
شوگا=الان فعلا باید بریم حومه ی شهر... اونجا چند بار جدید اوردن
جین=باشه.. پس بلند شین بریم
همه لباساشون رو پوشیدن و بلند شدن و تا حومه ی شهر 20 دقیقه رانندگی کردن و رسیدن اونجا..
جیهوپ اولین نفر رفت سمت اون نفر تا بار رو بگیره
جیهوپ=کسی ندیدتتون؟
ناشناس=نه اقای جانگ... خیالتون راحت باشه مراقب بودیم..
جیهوپ=این دوتا رو بده من... بقیه رو بیار تو صندوق ماشینمون بزار
ناشناس =چشم اقای جانگ..
اون فرد سریع بار هارو گذاشت تو ماشین و رفت
جین=هوففف... خسته شدم.. بریم خونه؟
جونگکوک=اره بریم.. الان اجوما نگرانمون میشه...
تهیونگ=بریم... فردا بار رو انتقال میدیم...
اعضا رفتن تو خونه و در زدن و اجوما در رو باز کرد
اجوما=سلام پسرم.. خسته نباشید عزیزای دلم(نکته: اجوما چون از بچگی اعضا مادر و پدر نداشتن فقط از دار دنیا یک خواهر کوچیک داشتن اجوما بزرگشون کردن و مثل مادرشون پس باهاش صمیمی هستن)
جیهوپ=مرسی.. اجوما غذا چی داریممممممممم
اجوما=باز غذا نخوردین؟
جین=ببخشید اجومااااا
اجوما=باشه حالا.. بیاین.. براتون غذای مورد علاقه ی بچگیتون رو درست کردم
اجوما غذا رو گذاشت روی میز و اعضا شروع کردن به خوردن غذا
تهیونگ=اجوما شما هم بخور
اجوما=میخورم پسرم
و همه شروع کردن غذا خوردن... که... جونگکوک یکدفعه گفت
جونگگوک=اجوما... مظرت با اینکه یک بچه بیاریم خونه چیه؟
جین=کوک بس کن غذات رو بخور
اجوما یکم تعجب کرد و گفت
اجوما=چی؟ بچه؟
جونگکوک=یک بچه مثل نونا بیاریم تو خونه...
اجوما=دلتون میخواد پای این بچه به ماموریت هاتون باز بشه؟
نامجون=نه.. اما تو اینجا خونه همیشه تنهایی... میتونم بیاریم که این بچه هم بهت کمک کنه
اجوما=من نیازی به کمک ندارم...
جیمین=اجوما خواهش میکنیممم... خرجش با ما
اجوما=به یک شرط
شوگا=چه شرطی؟
اجوما=ازش مراقبت کنین و پاش به ماموریت باز نشه
شوگا=چشم
جین=ممنون بابت غذا اجوماااااا
اجوما=خواهش پسرم.. برین برین بربن بخوابین
جونگکوک=باشه اجوما چه عجه ای داری
همه با خنده رفتن اتاقاشون و لباسشون رو عوض کردن و دراز کشیدن
جونگکوک=شوگا هیونگ
شوگا=ها..
جونگکوک=ها نه بله... چرا به اجوما دروغ گفتی؟
شوگل=جلوش با اجوما خوبیم...
تهیونگ=به نظرت جواب میده؟
نامجون=فعلا تنها کلید نجاتمون
♡ ♡ این בاستان هنوز تمام نشـבه.. ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
- ۱۶۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط