شرطا: 130 لایک 60 کامنت 30 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_19
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
یهو صدایِ زنگِ گوشیِ بورا بلند شد. امیلی بود، با یه لحنِ اضطرابآلود که انگار داشت از تهِ چاه حرف میزد.
امیلی: «بورا! جون! لامصبها! زودددد خودتونو برسونید خونه ما! بابام قاطی کرده! میخواد همین الان مدارک رو ببینه. انگار یه بویِ گندی به دماغش خورده… یا شایدم یکی از این آشناها لو داده که داریم شبانهروزی کار میکنیم. خلاصه، زود باشین که وضع وخیمه!»
تماس قطع شد و بورا با چشمایِ گرد شده به جونگکوک نگاه کرد. صورتِ جونگکوک هم یه کم جمع شد، انگار که یه خبرِ بد شنیده باشه.
بورا: «امیلی گفت باباش از کوره در رفته. انگار قضیه خیلی جدیتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
جونگکوک: (با همون خونسردیِ همیشگی، ولی یه تهِ هیجانی تو صداش بود) «پس باید زودتر خودمون رو برسونیم. شاید اونجا بتونیم یه نقشهیِ بهتری برایِ این وضعیتِ پیچیده بکشیم.»
راه افتادن سمتِ خونه امیلی. هوا سنگین بود، یه جورِ خاصی ساکت، انگار که طبیعت هم داشت نفسش رو حبس میکرد تا ببینه چه اتفاقی قراره بیفته. پدرِ امیلی، با اون ابهتِ همیشگیاش، پشتِ میز نشسته بود. چشمهاش تو هم بود و انگار داشت دنیا رو تجزیه و تحلیل میکرد. کنارش امیلی، با دستایی که از استرس میلرزید و صورتِ رنگپریده.
پدرِ امیلی: (با صدایِ بم و نافذ، که تویِ سکوتِ خونه میپیچید) «بورا، جونگکوک. خوب شد اومدید. اوضاع یه کم فرق کرده. شایعهها در موردِ شرکتِ بابل خیلی زیاد شده، ولی من باید یه چیزِ محکم دستم باشه. یه مدرکِ قطعی که بتونه جلویِ هر حرف و حدیثی رو بگیره.»
نگاهش رو بینِ بورا و جونگکوک رد و بدل کرد، انگار که داشت تواناییهاشون رو ارزیابی میکرد.
پدرِ امیلی: «من تصمیم گرفتم یه تیمِ کوچیک و حرفهای تشکیل بدم. جونگکوک، تو که تو این کارایِ کامپیوتری و اطلاعاتی استادی، کارِ تو اینه که بری سراغِ شرکتِ بابل. اطلاعاتِ شخصی، مدارکِ غیرقانونی، هر چی که پیدا میکنی، باید بیاری. میدونم کارِ سختیه، ولی باید مثلِ یه شکارچی، همهیِ سرنخها رو دنبال کنی.»
جونگکوک با قاطعیت سر تکون داد.
جونگکوک: «چشم قربان. مطمئن باشید که هیچ سِرّی باقی نمیمونه.»
*درِ امیلی: «بورا، تو هم دستیارِ من میشی. باید کمکم کنی این انبوهِ مدارک رو دستهبندی کنی، مهمها رو جدا کنی، و یه پروندهیِ منظم درست کنی. دقت و هوشِ تو برایِ این مرحله حیاتیه.»
بورا با اعتماد به نفسِ خاص خودش جواب داد:
بورا: «وظیفهام رو به بهترین نحو انجام میدم.»
پدرِ امیلی: (یه لبخندِ محو رو لبش نشست) «و تو امیلی… تو هم اختیارِ تام داری. هر کاری که لازم میدونی رو انجام بده. شاید وقتشه که یه کم تو دنیایِ مجازی، حسابی فعال بشی و اطلاعاتِ بیشتری به دست بیاری.»
امیلی با یه شیطنتِ کوچیک چشمکی زد.
امیلی: «بابا، خیالت راحت. من بلدم چکار کنم!»
خلاصه جونگکوک، با انگشتایِ جادوییاش، از دیوارِ امنیتیِ بابل رد شد. انگار که هیچ مانعی وجود نداشت. اطلاعاتِ بانکیِ محرمانه، قراردادهایِ مشکوک، ایمیلهایِ رد و بدل شده… همه رو مثلِ یه جاروبرقیِ قوی، کشید بیرون.
اون طرف، بورا هم با تمرکزِ کامل، داشت مدارک رو زیر و رو میکرد. بینِ اون همه کاغذ و عدد و رقم، دنبالِ یه چیزِ خاص میگشت. یه نقطه ضعف، یه اشتباه، یه سرنخِ طلایی.
اما امیلی هم بیکار ننشسته بود. رفت سراغِ صفحه اجتماعیِ جیمین. آره، همون جیمینی که شده بود رئیسِ جدیدِ بابل و داشت با تهیونگ نقشه میکشید. امیلی شروع کرد به "استالک کردنِ مجازی" جیمین. یعنی زیرِ نظر گرفتنش. عکسهاش، پستهاش، دوستاش… شاید از این طریق، بتونه یه راهی به این باندِ خلافکار پیدا کنه و یه مدرکِ محکمتر گیر بیاره.
خلاصه، هر کدوم از اعضایِ تیم، داشتن با روشِ خودشون میجنگیدن. ولی این تازه اولِقصه است....
#دیسگایز
#Part_19
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
یهو صدایِ زنگِ گوشیِ بورا بلند شد. امیلی بود، با یه لحنِ اضطرابآلود که انگار داشت از تهِ چاه حرف میزد.
امیلی: «بورا! جون! لامصبها! زودددد خودتونو برسونید خونه ما! بابام قاطی کرده! میخواد همین الان مدارک رو ببینه. انگار یه بویِ گندی به دماغش خورده… یا شایدم یکی از این آشناها لو داده که داریم شبانهروزی کار میکنیم. خلاصه، زود باشین که وضع وخیمه!»
تماس قطع شد و بورا با چشمایِ گرد شده به جونگکوک نگاه کرد. صورتِ جونگکوک هم یه کم جمع شد، انگار که یه خبرِ بد شنیده باشه.
بورا: «امیلی گفت باباش از کوره در رفته. انگار قضیه خیلی جدیتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
جونگکوک: (با همون خونسردیِ همیشگی، ولی یه تهِ هیجانی تو صداش بود) «پس باید زودتر خودمون رو برسونیم. شاید اونجا بتونیم یه نقشهیِ بهتری برایِ این وضعیتِ پیچیده بکشیم.»
راه افتادن سمتِ خونه امیلی. هوا سنگین بود، یه جورِ خاصی ساکت، انگار که طبیعت هم داشت نفسش رو حبس میکرد تا ببینه چه اتفاقی قراره بیفته. پدرِ امیلی، با اون ابهتِ همیشگیاش، پشتِ میز نشسته بود. چشمهاش تو هم بود و انگار داشت دنیا رو تجزیه و تحلیل میکرد. کنارش امیلی، با دستایی که از استرس میلرزید و صورتِ رنگپریده.
پدرِ امیلی: (با صدایِ بم و نافذ، که تویِ سکوتِ خونه میپیچید) «بورا، جونگکوک. خوب شد اومدید. اوضاع یه کم فرق کرده. شایعهها در موردِ شرکتِ بابل خیلی زیاد شده، ولی من باید یه چیزِ محکم دستم باشه. یه مدرکِ قطعی که بتونه جلویِ هر حرف و حدیثی رو بگیره.»
نگاهش رو بینِ بورا و جونگکوک رد و بدل کرد، انگار که داشت تواناییهاشون رو ارزیابی میکرد.
پدرِ امیلی: «من تصمیم گرفتم یه تیمِ کوچیک و حرفهای تشکیل بدم. جونگکوک، تو که تو این کارایِ کامپیوتری و اطلاعاتی استادی، کارِ تو اینه که بری سراغِ شرکتِ بابل. اطلاعاتِ شخصی، مدارکِ غیرقانونی، هر چی که پیدا میکنی، باید بیاری. میدونم کارِ سختیه، ولی باید مثلِ یه شکارچی، همهیِ سرنخها رو دنبال کنی.»
جونگکوک با قاطعیت سر تکون داد.
جونگکوک: «چشم قربان. مطمئن باشید که هیچ سِرّی باقی نمیمونه.»
*درِ امیلی: «بورا، تو هم دستیارِ من میشی. باید کمکم کنی این انبوهِ مدارک رو دستهبندی کنی، مهمها رو جدا کنی، و یه پروندهیِ منظم درست کنی. دقت و هوشِ تو برایِ این مرحله حیاتیه.»
بورا با اعتماد به نفسِ خاص خودش جواب داد:
بورا: «وظیفهام رو به بهترین نحو انجام میدم.»
پدرِ امیلی: (یه لبخندِ محو رو لبش نشست) «و تو امیلی… تو هم اختیارِ تام داری. هر کاری که لازم میدونی رو انجام بده. شاید وقتشه که یه کم تو دنیایِ مجازی، حسابی فعال بشی و اطلاعاتِ بیشتری به دست بیاری.»
امیلی با یه شیطنتِ کوچیک چشمکی زد.
امیلی: «بابا، خیالت راحت. من بلدم چکار کنم!»
خلاصه جونگکوک، با انگشتایِ جادوییاش، از دیوارِ امنیتیِ بابل رد شد. انگار که هیچ مانعی وجود نداشت. اطلاعاتِ بانکیِ محرمانه، قراردادهایِ مشکوک، ایمیلهایِ رد و بدل شده… همه رو مثلِ یه جاروبرقیِ قوی، کشید بیرون.
اون طرف، بورا هم با تمرکزِ کامل، داشت مدارک رو زیر و رو میکرد. بینِ اون همه کاغذ و عدد و رقم، دنبالِ یه چیزِ خاص میگشت. یه نقطه ضعف، یه اشتباه، یه سرنخِ طلایی.
اما امیلی هم بیکار ننشسته بود. رفت سراغِ صفحه اجتماعیِ جیمین. آره، همون جیمینی که شده بود رئیسِ جدیدِ بابل و داشت با تهیونگ نقشه میکشید. امیلی شروع کرد به "استالک کردنِ مجازی" جیمین. یعنی زیرِ نظر گرفتنش. عکسهاش، پستهاش، دوستاش… شاید از این طریق، بتونه یه راهی به این باندِ خلافکار پیدا کنه و یه مدرکِ محکمتر گیر بیاره.
خلاصه، هر کدوم از اعضایِ تیم، داشتن با روشِ خودشون میجنگیدن. ولی این تازه اولِقصه است....
- ۱۰.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط