وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و... p29
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و... p29
ویو ا.ت
نور آفتاب از لای پارچهی چادر داخل میتابید و صدای موجهای دریا به گوش میرسید. آروم چشمهام رو باز کردم و متوجه شدم هنوز توی بغل هیونجین خوابیدم. دستش دور کمرم بود و صورتش نزدیک موهام قرار داشت.
با احتیاط دستش رو کنار زدم و از جام بلند شدم. لباسهام رو عوض کردم و موهام رو مرتب کردم. بعد برگشتم سمت هیونجین که هنوز با خیال راحت خوابیده بود.
ا.ت : هیونجین. پاشو دیگه.
$ : چشمهاش رو بسته نگه میداره. پنج دقیقه دیگه.
ا.ت : پنج دقیقههات از دیشب شروع شده. الان پاشو بریم ساحل.
$ : بیا اینجا.
ا.ت : برای چی؟
$ : یه بوس بده بعد بلند میشم.
ا.ت : بعداً.
$ : نه. الان.
ا.ت : هیونجین. من با تو حرف میزنما.
$ : منم با تو حرف میزنم. فقط فرقش اینه که من یه بوس میخوام و تو داری زندگی رو برای خودت سخت میکنی.
ا.ت : تو واقعاً غیرقابل تحملی.
$ : ولی دوستداشتنیام.
ا.ت : کی گفته؟
$ : تو. توی ذهنت. هر روز.
ا.ت : عجب اعتمادبهنفسی داری.
هیونجین با قیافهای مظلوم به طرف دیگه برگشت و پتو رو تا زیر چونهاش بالا کشید.
$ : باشه. برو. منم همینجا میمونم و با غم تنهایی میمیرم.
ا.ت : خیلی خب. خداحافظ.
$ : وایسا ببینم. واقعاً داری میری؟
ا.ت : آره.
خواستم از چادر بیرون برم که مچ دستم رو گرفت و آروم به سمت خودش کشید. تعادلم رو از دست دادم و روی تشک افتادم. هیونجین دستهاش رو دو طرفم گذاشت و بالای سرم خم شد.
ا.ت : هیونجین. داری چیکار میکنی؟
$ : همون چیزی که از اول میخواستم.
قبل از اینکه جوابی بدم لبهاش رو کوتاه روی لبهام گذاشت. وقتی خواستم عقب برم لبخند زد و دوباره من رو بوسید. این بار کمی طولانیتر. بعد از چند لحظه ازم فاصله گرفت و با لبخند نگاهم کرد.
ا.ت : تو واقعاً یه بچهای.
$ : بچهای که بوسش رو گرفت.
ا.ت : به گونههای سرخش نگاه میکنم. چرا قرمز شدی؟
$ : نشدم.
ا.ت : هیونجین. گوشهاتم قرمز شدن.
$ : هوا گرمه.
ا.ت : صبح زوده.
$ : خب خورشید زودتر از چیزی که باید طلوع کرده.
ا.ت : با خنده سرم رو تکون میدم. چه بهونهی مسخرهای.
$ : بخند. بخند. یه روزی همین خندهات باعث میشه ازت شکایت کنم.
ا.ت : به چه جرمی؟
$ : آزار روانی یک مرد بیگناه.
ا.ت : بیگناه؟ تو همین الان منو گروگان گرفتی که ازت بوس بگیرم.
$ : و موفق هم شدم.
از روی تشک بلند شد و دستم رو گرفت.
$ : حالا بریم ساحل قبل از اینکه دوباره نظرت عوض بشه.
ا.ت : صبر کن. باید یه چیزی بردارم.
کیف کوچیکم رو برداشتم و وسایلم رو چک کردم. بعد دستم رو روی شکمم گذاشتم و لبخند زدم. هنوز هم وقتی به این فکر میکردم که یه کوچولوی دیگه هم به زندگیمون اضافه میشه باورم نمیشد.
$ : از پشت نزدیکم میشه و دستش رو آروم روی شکمم میذاره. خب کوچولو. امروز قراره مامانت رو ببریم ساحل. امیدوارم مثل مامانت بهونهگیر نباشی.
ا.ت : هیونجین. بچه هنوز به دنیا نیومده. چرا داری از الان بهش تهمت میزنی؟
$ : دارم از تجربههام استفاده میکنم.
ا.ت : تجربههات رو بذار برای خودت.
$ : باشه. ولی اگه یه روز دیدی بچهمون هم مثل تو جواب منو میده بدون تقصیر توئه.
ا.ت : اگه مثل تو لجباز باشه چی؟
$ : اون موقع میفهمم ژنهای من خیلی قویان.
ا.ت : واقعاً که.
هیونجین خندید و پیشونیم رو بوسید. بعد دستم رو گرفت و با هم از چادر بیرون رفتیم.
### ویو راوی
چند دقیقه بعد هر دو کنار ساحل بودن. ا.ت کفشهاش رو درآورده بود و با پاهای برهنه روی شنهای خیس راه میرفت. هیونجین هم کنارش قدم میزد و هر چند لحظه یک بار بهش نگاه میکرد تا مطمئن بشه خسته نشده.
ا.ت : هیونجین. بیا بریم توی آب.
$ : خودت برو. من همینجا ازت حمایت معنوی میکنم.
ا.ت : یعنی میترسی آب سرد باشه؟
$ : من از آب نمیترسم.
ا.ت : پس بیا.
$ : من فقط نمیخوام توی آب بیفتم.
ا.ت : مگه کسی میخواد هلت بده؟
ا.ت دستش رو گرفت و به سمت آب کشید. هیونجین هم همراهش رفت اما همچنان حواسش بود که روی شنهای خیس لیز نخوره.
$ : آرومتر. لازم نیست با دریا مسابقه بدی.
ا.ت : تو فقط بهونه میاری.
$ : من دارم از دو نفر مراقبت میکنم. معلومه که باید حواسم جمع باشه.
ا.ت : با لبخند دستش رو روی شکمم میذارم. شنیدی کوچولو؟ بابات فکر میکنه ما دوتا از پس خودمون برنمیایم.
$ : من نگفتم از پس خودتون برنمیاین. گفتم نمیخوام اتفاقی براتون بیفته.
لحنش برای لحظهای جدی شد. بهش لبخند زدم و دستش رو فشردم.
ا.ت : میدونم.
هیونجین پیشونیم رو بوسید و بعد دوباره با هم وارد آب کمعمق شدیم.
ا.ت : مقداری آب به سمتش میپاشم. اینم برای اینکه انقدر غر میزنی.
$ : خیلی خب. خودت خواستی.
باشه....
ویو ا.ت
نور آفتاب از لای پارچهی چادر داخل میتابید و صدای موجهای دریا به گوش میرسید. آروم چشمهام رو باز کردم و متوجه شدم هنوز توی بغل هیونجین خوابیدم. دستش دور کمرم بود و صورتش نزدیک موهام قرار داشت.
با احتیاط دستش رو کنار زدم و از جام بلند شدم. لباسهام رو عوض کردم و موهام رو مرتب کردم. بعد برگشتم سمت هیونجین که هنوز با خیال راحت خوابیده بود.
ا.ت : هیونجین. پاشو دیگه.
$ : چشمهاش رو بسته نگه میداره. پنج دقیقه دیگه.
ا.ت : پنج دقیقههات از دیشب شروع شده. الان پاشو بریم ساحل.
$ : بیا اینجا.
ا.ت : برای چی؟
$ : یه بوس بده بعد بلند میشم.
ا.ت : بعداً.
$ : نه. الان.
ا.ت : هیونجین. من با تو حرف میزنما.
$ : منم با تو حرف میزنم. فقط فرقش اینه که من یه بوس میخوام و تو داری زندگی رو برای خودت سخت میکنی.
ا.ت : تو واقعاً غیرقابل تحملی.
$ : ولی دوستداشتنیام.
ا.ت : کی گفته؟
$ : تو. توی ذهنت. هر روز.
ا.ت : عجب اعتمادبهنفسی داری.
هیونجین با قیافهای مظلوم به طرف دیگه برگشت و پتو رو تا زیر چونهاش بالا کشید.
$ : باشه. برو. منم همینجا میمونم و با غم تنهایی میمیرم.
ا.ت : خیلی خب. خداحافظ.
$ : وایسا ببینم. واقعاً داری میری؟
ا.ت : آره.
خواستم از چادر بیرون برم که مچ دستم رو گرفت و آروم به سمت خودش کشید. تعادلم رو از دست دادم و روی تشک افتادم. هیونجین دستهاش رو دو طرفم گذاشت و بالای سرم خم شد.
ا.ت : هیونجین. داری چیکار میکنی؟
$ : همون چیزی که از اول میخواستم.
قبل از اینکه جوابی بدم لبهاش رو کوتاه روی لبهام گذاشت. وقتی خواستم عقب برم لبخند زد و دوباره من رو بوسید. این بار کمی طولانیتر. بعد از چند لحظه ازم فاصله گرفت و با لبخند نگاهم کرد.
ا.ت : تو واقعاً یه بچهای.
$ : بچهای که بوسش رو گرفت.
ا.ت : به گونههای سرخش نگاه میکنم. چرا قرمز شدی؟
$ : نشدم.
ا.ت : هیونجین. گوشهاتم قرمز شدن.
$ : هوا گرمه.
ا.ت : صبح زوده.
$ : خب خورشید زودتر از چیزی که باید طلوع کرده.
ا.ت : با خنده سرم رو تکون میدم. چه بهونهی مسخرهای.
$ : بخند. بخند. یه روزی همین خندهات باعث میشه ازت شکایت کنم.
ا.ت : به چه جرمی؟
$ : آزار روانی یک مرد بیگناه.
ا.ت : بیگناه؟ تو همین الان منو گروگان گرفتی که ازت بوس بگیرم.
$ : و موفق هم شدم.
از روی تشک بلند شد و دستم رو گرفت.
$ : حالا بریم ساحل قبل از اینکه دوباره نظرت عوض بشه.
ا.ت : صبر کن. باید یه چیزی بردارم.
کیف کوچیکم رو برداشتم و وسایلم رو چک کردم. بعد دستم رو روی شکمم گذاشتم و لبخند زدم. هنوز هم وقتی به این فکر میکردم که یه کوچولوی دیگه هم به زندگیمون اضافه میشه باورم نمیشد.
$ : از پشت نزدیکم میشه و دستش رو آروم روی شکمم میذاره. خب کوچولو. امروز قراره مامانت رو ببریم ساحل. امیدوارم مثل مامانت بهونهگیر نباشی.
ا.ت : هیونجین. بچه هنوز به دنیا نیومده. چرا داری از الان بهش تهمت میزنی؟
$ : دارم از تجربههام استفاده میکنم.
ا.ت : تجربههات رو بذار برای خودت.
$ : باشه. ولی اگه یه روز دیدی بچهمون هم مثل تو جواب منو میده بدون تقصیر توئه.
ا.ت : اگه مثل تو لجباز باشه چی؟
$ : اون موقع میفهمم ژنهای من خیلی قویان.
ا.ت : واقعاً که.
هیونجین خندید و پیشونیم رو بوسید. بعد دستم رو گرفت و با هم از چادر بیرون رفتیم.
### ویو راوی
چند دقیقه بعد هر دو کنار ساحل بودن. ا.ت کفشهاش رو درآورده بود و با پاهای برهنه روی شنهای خیس راه میرفت. هیونجین هم کنارش قدم میزد و هر چند لحظه یک بار بهش نگاه میکرد تا مطمئن بشه خسته نشده.
ا.ت : هیونجین. بیا بریم توی آب.
$ : خودت برو. من همینجا ازت حمایت معنوی میکنم.
ا.ت : یعنی میترسی آب سرد باشه؟
$ : من از آب نمیترسم.
ا.ت : پس بیا.
$ : من فقط نمیخوام توی آب بیفتم.
ا.ت : مگه کسی میخواد هلت بده؟
ا.ت دستش رو گرفت و به سمت آب کشید. هیونجین هم همراهش رفت اما همچنان حواسش بود که روی شنهای خیس لیز نخوره.
$ : آرومتر. لازم نیست با دریا مسابقه بدی.
ا.ت : تو فقط بهونه میاری.
$ : من دارم از دو نفر مراقبت میکنم. معلومه که باید حواسم جمع باشه.
ا.ت : با لبخند دستش رو روی شکمم میذارم. شنیدی کوچولو؟ بابات فکر میکنه ما دوتا از پس خودمون برنمیایم.
$ : من نگفتم از پس خودتون برنمیاین. گفتم نمیخوام اتفاقی براتون بیفته.
لحنش برای لحظهای جدی شد. بهش لبخند زدم و دستش رو فشردم.
ا.ت : میدونم.
هیونجین پیشونیم رو بوسید و بعد دوباره با هم وارد آب کمعمق شدیم.
ا.ت : مقداری آب به سمتش میپاشم. اینم برای اینکه انقدر غر میزنی.
$ : خیلی خب. خودت خواستی.
باشه....
- ۱۵۸
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط