وقتی مریض بودی ولی ..
#سونگمین
روی مبل لم داده بودی و بیحوصله توی گوشیت میچرخیدی صدای باز شدن در که اومدآروم سرت رو برگردوندی سونگمین بود که تازه از سرکار برگشته بود
+ سلام
_ سلام عزیزم
چند لحظه همونجا جلوی در ایستاد و با لبخند نگاهت کردبعد کمکم لبخندش محو شد و حالت متعجب و ناراحتی گرفت
_ تو… نمیخوای بیای بغلم کنی؟
+ نه حال ندارم
_ من کاری کردم دارلینگ؟
+ نه فقط خستهام
_ یعنی فقط چون خستهای بغلم رو نمیخوای؟
+ اره
از لحن کوتاهت فهمید که واقعاً حوصله نداری اخم کوچیکی کرد و بدون اینکه چیزی دیگه بگه، به سمت اتاق رفت و در رو بست
یه پوف آروم کشیدی چند ثانیه همونجا موندی و بعد بالاخره از جات بلند شدی
+سونگمینا… من معذ—
همین که چند قدم برداشتی یهدفعه سرت شروع کرد به درد گرفتن همهچیز جلوی چشمت تار شد و قبل از اینکه بتونی خودت رو نگه داری تعادلت رو ازدست دادی و روی زمین افتادی
صدای افتادنت باعث شد سونگمین فوراً در اتاق رو باز کنه و بیرون بیاد
_ ات؟!
با دیدنت که روی زمین افتاده بودی رنگش پرید سریع کنارت زانو زد
_ ات پاشو… ات؟
وقتی جوابی نگرفت با نگرانی بغلت کرد و بدون معطلی تو رو برای دکتر برد
بیمارستان…..
چشمهات رو آروم باز کردی چند لحظه طول کشید تا بفهمی کجایی
اولین چیزی که دیدی سونگمین بود که کنار تخت نشسته بود و با نگرانی خم شده بود سمتت
_ ات… خوبی؟
+ من چرا اینجام؟
_ دکتر گفت یه ویروس گرفتی توی خونه یهویی بیهوش شدی برات سرم زد
چند لحظه مکث کرد و با نگرانی نگاهت کرد
_ الان بهتری؟
+ اره خوبم
سونگمین نفس عمیقی کشید انگار تازه همون لحظه سنگینی که روی قلبش بود برداشته شده بود
_ ببخشید…
+برای چی؟
_ تقصیر من بود بیدلیل قهر کردم
+نه سونگمینا تقصیر تو نیست حق داشتی ناراحت بشی
_بازم ببخشید
+یاااا! معذرتخواهی نکن دیگه
سونگمین لبخند کوچیکی زد
_ قول میدم وقتی خوب شدی بریم بستنی بخوریم
+اخجون!
دستش رو آروم روی دستت گذاشت و با انگشتهاش نوازشت کرد
همون موقع پرستار وارد اتاق شد
* تا نیم ساعت دیگه میتونید مرخص بشید. فقط تا بهبودی کامل غذاهای چرب و خیلی تند نخورید و داروهاتون رو هم سر وقت مصرف کنید
_ حتماً… ممنونم
پرستار لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت
سونگمین یهدفعه گفت
_ فردا نمیرم سرکار
+ چی ؟ نه نیازی نیست من خوبم
_ نه خیر میمونم خونه
+ سونگمین واقعا نیازی نیست من خوبم
_ میمونم
+ وای خدا …
سونگمین خندید و ارومدخم شد و بوسهای روی پیشونیت گذاشت
+مریض میشی
_ مهم نیست
روی مبل لم داده بودی و بیحوصله توی گوشیت میچرخیدی صدای باز شدن در که اومدآروم سرت رو برگردوندی سونگمین بود که تازه از سرکار برگشته بود
+ سلام
_ سلام عزیزم
چند لحظه همونجا جلوی در ایستاد و با لبخند نگاهت کردبعد کمکم لبخندش محو شد و حالت متعجب و ناراحتی گرفت
_ تو… نمیخوای بیای بغلم کنی؟
+ نه حال ندارم
_ من کاری کردم دارلینگ؟
+ نه فقط خستهام
_ یعنی فقط چون خستهای بغلم رو نمیخوای؟
+ اره
از لحن کوتاهت فهمید که واقعاً حوصله نداری اخم کوچیکی کرد و بدون اینکه چیزی دیگه بگه، به سمت اتاق رفت و در رو بست
یه پوف آروم کشیدی چند ثانیه همونجا موندی و بعد بالاخره از جات بلند شدی
+سونگمینا… من معذ—
همین که چند قدم برداشتی یهدفعه سرت شروع کرد به درد گرفتن همهچیز جلوی چشمت تار شد و قبل از اینکه بتونی خودت رو نگه داری تعادلت رو ازدست دادی و روی زمین افتادی
صدای افتادنت باعث شد سونگمین فوراً در اتاق رو باز کنه و بیرون بیاد
_ ات؟!
با دیدنت که روی زمین افتاده بودی رنگش پرید سریع کنارت زانو زد
_ ات پاشو… ات؟
وقتی جوابی نگرفت با نگرانی بغلت کرد و بدون معطلی تو رو برای دکتر برد
بیمارستان…..
چشمهات رو آروم باز کردی چند لحظه طول کشید تا بفهمی کجایی
اولین چیزی که دیدی سونگمین بود که کنار تخت نشسته بود و با نگرانی خم شده بود سمتت
_ ات… خوبی؟
+ من چرا اینجام؟
_ دکتر گفت یه ویروس گرفتی توی خونه یهویی بیهوش شدی برات سرم زد
چند لحظه مکث کرد و با نگرانی نگاهت کرد
_ الان بهتری؟
+ اره خوبم
سونگمین نفس عمیقی کشید انگار تازه همون لحظه سنگینی که روی قلبش بود برداشته شده بود
_ ببخشید…
+برای چی؟
_ تقصیر من بود بیدلیل قهر کردم
+نه سونگمینا تقصیر تو نیست حق داشتی ناراحت بشی
_بازم ببخشید
+یاااا! معذرتخواهی نکن دیگه
سونگمین لبخند کوچیکی زد
_ قول میدم وقتی خوب شدی بریم بستنی بخوریم
+اخجون!
دستش رو آروم روی دستت گذاشت و با انگشتهاش نوازشت کرد
همون موقع پرستار وارد اتاق شد
* تا نیم ساعت دیگه میتونید مرخص بشید. فقط تا بهبودی کامل غذاهای چرب و خیلی تند نخورید و داروهاتون رو هم سر وقت مصرف کنید
_ حتماً… ممنونم
پرستار لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت
سونگمین یهدفعه گفت
_ فردا نمیرم سرکار
+ چی ؟ نه نیازی نیست من خوبم
_ نه خیر میمونم خونه
+ سونگمین واقعا نیازی نیست من خوبم
_ میمونم
+ وای خدا …
سونگمین خندید و ارومدخم شد و بوسهای روی پیشونیت گذاشت
+مریض میشی
_ مهم نیست
- ۲۰.۰k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط