{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷ : تهیونگ : خوب شد جیمین رفت دستاشو بشوره و اگر نه

پارت ۲۷ : تهیونگ : خوب شد جیمین رفت دستاشو بشوره و اگر نه اگه میشنید پاره بودی کوک : یک بدبخت کامل من : اوه...بلند فکر کردم؟ وی : من یکلحظه فکر کردم داری فکت میگی کوک : ارع خیلی جدی و مستقلانه جواب دادی وی : مستقلانه چیه؟ کوک : یعنی رو پای خودش وایس...تو مگه بلد نیستی وی : چرا ولی هیچوت مستقلانه رو نشنیده بودم کوک : اه!منظورم اینه که انگار داشت باهامون حرف میزد و اگه اخرش سرشو پایین نمینداخت من واقعا باور میکردم که داره حرف میزنه...گرفتی؟ من : اوه... ‌.
و همون موقع که سکوت کردیم در دستشویی بسته شد و جیمین اومد و سکوتمون جوری بود که معلوم بود داشتیم چیزی میگفتیم .
اومد نشست و تو همین سکوت داشتیم البالوهارو پاک میکردیم .
با اخم و نگاه سنگین به تهیونگ اشاره کردم یکچیزی بگه
چرا هیچی نمیگن؟
تهیونگ گفت : پاستا مامان کوک یا کوک؟
کوک با تعجب سرشو بالا اورد و نگام کرد و با اخم تهیونگ رو نگا کرد . با پاش به تهیونگ زد که تهیونگ گفت : ا.ت یا جیمین؟
با تعجب خیره به تهیونگ بودم . جیمین با تعجب به ما نگا میکرد که گفتم : کوک...خفش کن .
کوک هم کم نزاشت و یک مشت البالو برداشت کرد دهنش که گفتم : چرااا البالوووو .
همه ساکت شدیم .
این سکوت قابل درک تره . تا حرف های منظور دار .
نگاه سنگینی رو حس کردم که مطمئن بودم از کوکه...ولی اون نبود بلکه جیمین بود .
نگاش کردم و که چندثانیه زل زد تو چشمام و با صدای کوک نگاشو ازم گرفت : ا.ت...
²years ago...
بی حال چشمامو باز کردم . بیمارستان بودیم .
با صدای مامان و خواهرم برگشتم نگاشون کردم . خوشحال بودن
مگه تو بیمارستان بودن خوشحالی داره؟
چه اتفاقی واسم افتاده؟
یکم هوشیار تر شدم و متوجه شدم که بچم به سلامتی دنیا اومده .
خوشحال بودم . متوجه شدم بچه طبیعی دنیا اومده .
همینجوری که قربون صدقه بچه میرفتن و هی تعریف میکردن در اتاق باز شد و با ورود جیمین روبه رو شدم .
منو نگا کرد و بعد رو به خانوادم گفت : میشه مارو تنها بزارید.
مامان و خواهرم رفتن بیرون و جیمین نزدیک شد بهم .
کنارم نشست و سرشو رو بازوم گذاشت که اروم گفتم : ج..جیمین..
صدام گرفته بود...
نگام کرد و لبخند زد و گفت : باید ببینی بچمون چقدر خوشگله.
لبخندی زدم و با متوجه شدن چشماش اخم کردم و گفتم : زیر چشمات گوده چرا؟ جیمین : تمام دیشب مراقبت بودم..واسه اونه .
لبخندی زدم و دستشو گرفتم .
بعد چند ثانیه گفتم : جیمین...ما واسه بچه اسم انتخاب نکردیم/: جیمین : کردیم...دیشب یادت رفت...رونیلا من : ارع...رونی...نه قرار بود لونیرا باشه جیمین : نخیر رونیلا من : نه من زحمت کشیدم دنیا اوردمش پس لونیرا .
جیمین سرشو نزدیکم کرد و گفت : اگه من نبودم که اصلا بچه دار نمیشدی هوم؟پس رونیلا من : جیمین اذیت نکن لونِیرا قشنگ تره جیمین : باشه...منم رونی....
دیدگاه ها (۳۸)

پارت ۲۸ : پس منم رونیلا صداش میکنم من : خوبه .خندیدم که اونم...

پارت ۲۹ : کوک رفت بهش لباس بده .جیمین با صورت بی حس و روحش د...

اوه!...این خبر خیلی افتضاهی بودولی اون قویهزود خوب شو

پارت ۲۶ : زیاد فشار نده اوکی؟؟من : اوهومکوک : خب بیب از اول ...

وقتی بچه هاتون ...کوک ماشین رو پارک کرد و سمتمون اومد . دست ...

تو اون دنیا می بینمت:) p19

وقتی به پارتی میرین ولی....دست کوک دور شونم حلقه شد برگشتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط