☆When he was your friend's brother2☆›
☆When he was your friend's brother2☆›
‹☆part_⁹☆›
ات ویو
تهیونگ: ات
ات: بله
تهیونگ: راستش جونگکوک اومده اینجا
ات: چییییی(داد)
تهیونگ: جیا هم حتما اون برده
ات: نه.. نه.. نباید اینطور میشد... من ببرم اونجا
تهیونگ: اما
ات: زود
رفتم و لباس پوشیدم (اسلاید بعد) گوشیم و برداشتم سری زدم از خونه بیرون سوار ماشین شدم تهیونگ هم اومد سوار شد و شروع کرد روندن چند دقیقه بعد رسیدیم پیاده شدیم بادیگار ها تا تهیونگ و دیدن گذاشتن وارد شه منم پشت سرش رفتم در خونه رو باز کرد و دیدیم جیا و جونگکوک تو حال عمارتن
جیا: مامانننن
ات: جیا
رفتم بغلش کردم
ات: عشقم.. خوبی.. چیزیت نشد؟
از بغلم در اومد
جیا: نه مامان من خوبم.. من کلی با عمو باژی کردم
جونگکوک: سلام خانم جئون
ات: من با تو هیچ نسبتی ندارم فامیلیتو رو من نزار
جونگکوک: من که یادم نمیاد طلاق گرفته باشیم
وایی خاک تو سرم
ات: من و جیا میریم دیگه هم در و ور ما پیدات نشه
جونگکوک: فکر کردی میزارم حالا که با پای خودت اومدی بری؟ نه اشتباه میکنی
یهودیدم بادیگارد ها اومدن و من و تهیونگ و گرفتن
ات: یااا... ولم کنین
جیا: مامان
ات: چیزی نیست جیا
جیا: مامان نرو(بغض)
جونگکوک: جیا... منو ببین
جیا: بله
جونگکوک: مامانت فقط میره طبقه بالا تا با عمو یکم حرف بزنه باشه لازم نیست بترسی
جیا: باش... پس عمو تهیونگ چی
جونگکوک: با اونم حرف دارم... ببریدشون.... آجومااا
آجوما: جانم
جونگکوک: جیا رو ببر و باهاش بازی کن
آجوما: باش.. بریم
آجوما جیا رو برد
جونگکوک ویو
آجوما جیا رو برد منم رفتم طبقه بالا اول رفتم اتاق تهیونگ تا به حسابش برسم در و باز کردم نشسته بود رو تخت
تهیونگ: جونگکوک
جونگکوک: خب خب... که از من مخفی میکنی
تهیونگ: ات.. ات ازم خواست من نمیتونستم درخواستش. رد کنم
جونگکوک: میدونی با این کار هر دوتا تون من چقدر زجر کشیدم(داد)
تهیونگ: میدونم.... و...
جونگکوک: تو دیدی که من هر روز چقدر برای پیدا کردن ات جون کندم چقدر آدم کشتم آدم برای پیدا کردنش فرستادم... تو میدونستی اما بهم چیزی نگفتیم..... اصلا نگفتی این بچه نیاز به بابا داره(داد)
تهیونگ: میخوایتم بگم... ولی ات قسمم داد
جونگکوک: دیگه مهم نیست الان من دوتاشون و دارم ولی به حسابتون الان میرسم... بیاید تو
تهیونگ: میخوای چیکار کنی
جونگکوک: شکنجه... من برم... با خودتون(سرد)
و از تو اتاق خارج شدم رفتم سمت اتاق خودم درشو باز کردم ات نشسته بود رو تخت در اتاق و بستم رفتم رو بروش وایستادم
جونگکوک: خب
ات: جونگکوک.... تروخدا بزار ما بریم
جونگکوک: من به سختی پیداتون کردم و نمیزارم برین
ات: چرا
جونگکوک: ات... من هنوز دوست دارم...... باور کن
ات: چطور ها چطور(داد)
جونگکوک: شما باید بمونید قول میدم زندگی خوبی داشته باشیم
ات:.........
‹☆part_⁹☆›
ات ویو
تهیونگ: ات
ات: بله
تهیونگ: راستش جونگکوک اومده اینجا
ات: چییییی(داد)
تهیونگ: جیا هم حتما اون برده
ات: نه.. نه.. نباید اینطور میشد... من ببرم اونجا
تهیونگ: اما
ات: زود
رفتم و لباس پوشیدم (اسلاید بعد) گوشیم و برداشتم سری زدم از خونه بیرون سوار ماشین شدم تهیونگ هم اومد سوار شد و شروع کرد روندن چند دقیقه بعد رسیدیم پیاده شدیم بادیگار ها تا تهیونگ و دیدن گذاشتن وارد شه منم پشت سرش رفتم در خونه رو باز کرد و دیدیم جیا و جونگکوک تو حال عمارتن
جیا: مامانننن
ات: جیا
رفتم بغلش کردم
ات: عشقم.. خوبی.. چیزیت نشد؟
از بغلم در اومد
جیا: نه مامان من خوبم.. من کلی با عمو باژی کردم
جونگکوک: سلام خانم جئون
ات: من با تو هیچ نسبتی ندارم فامیلیتو رو من نزار
جونگکوک: من که یادم نمیاد طلاق گرفته باشیم
وایی خاک تو سرم
ات: من و جیا میریم دیگه هم در و ور ما پیدات نشه
جونگکوک: فکر کردی میزارم حالا که با پای خودت اومدی بری؟ نه اشتباه میکنی
یهودیدم بادیگارد ها اومدن و من و تهیونگ و گرفتن
ات: یااا... ولم کنین
جیا: مامان
ات: چیزی نیست جیا
جیا: مامان نرو(بغض)
جونگکوک: جیا... منو ببین
جیا: بله
جونگکوک: مامانت فقط میره طبقه بالا تا با عمو یکم حرف بزنه باشه لازم نیست بترسی
جیا: باش... پس عمو تهیونگ چی
جونگکوک: با اونم حرف دارم... ببریدشون.... آجومااا
آجوما: جانم
جونگکوک: جیا رو ببر و باهاش بازی کن
آجوما: باش.. بریم
آجوما جیا رو برد
جونگکوک ویو
آجوما جیا رو برد منم رفتم طبقه بالا اول رفتم اتاق تهیونگ تا به حسابش برسم در و باز کردم نشسته بود رو تخت
تهیونگ: جونگکوک
جونگکوک: خب خب... که از من مخفی میکنی
تهیونگ: ات.. ات ازم خواست من نمیتونستم درخواستش. رد کنم
جونگکوک: میدونی با این کار هر دوتا تون من چقدر زجر کشیدم(داد)
تهیونگ: میدونم.... و...
جونگکوک: تو دیدی که من هر روز چقدر برای پیدا کردن ات جون کندم چقدر آدم کشتم آدم برای پیدا کردنش فرستادم... تو میدونستی اما بهم چیزی نگفتیم..... اصلا نگفتی این بچه نیاز به بابا داره(داد)
تهیونگ: میخوایتم بگم... ولی ات قسمم داد
جونگکوک: دیگه مهم نیست الان من دوتاشون و دارم ولی به حسابتون الان میرسم... بیاید تو
تهیونگ: میخوای چیکار کنی
جونگکوک: شکنجه... من برم... با خودتون(سرد)
و از تو اتاق خارج شدم رفتم سمت اتاق خودم درشو باز کردم ات نشسته بود رو تخت در اتاق و بستم رفتم رو بروش وایستادم
جونگکوک: خب
ات: جونگکوک.... تروخدا بزار ما بریم
جونگکوک: من به سختی پیداتون کردم و نمیزارم برین
ات: چرا
جونگکوک: ات... من هنوز دوست دارم...... باور کن
ات: چطور ها چطور(داد)
جونگکوک: شما باید بمونید قول میدم زندگی خوبی داشته باشیم
ات:.........
۲۲.۳k
۰۵ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.