رمان جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت شش
همینطور داشتیم بحث میکردیم که یهو قطار ایستاد
خیلی عجیب بود چون هنوز به هاگوارتز نرسیده بودیم
ناگهان سرمای جان سوزی کوپه رو در بر گرفت احساس خیلی بدی داشتم
علامت روی دست چپم شروع به سوزش کرد علامتی که همیشه با لباس های آستین بلند و باندپیچی کردن مخفیش میکردم
اون علامت رو مادرم وقتی بدنیا اومدم روی دستم حک کرد
علامت مرگ خواری رو
خیلی وحشتناکه که آدم علامت مرگ خواری را روی دست بچه ی چند روزه اش حک کنه تا اون بچه انتخابی جز ادامه دادن راه اون نداشته باشه
یکی دیگه از دلایلی که از خانوادم متنفرم
سوزش علامت هی بیشتر میشد چراغ ها خاموش شدن سرما شدیدتر میشد و یهو در کوپه باز شد موجودی با شنل که کلاه شنلش کامل صورتشو میپوشوند دستی دراز و گندیده داشت و با ورودش سرما شدیدتر و سوزش علامت روی دستم بیشتر میشد
یسری صدا ها میشنیدم اولش صدای یه زن بود بعد صدای یه مرد هم اضافه شد انگار داشتن دعوا میکردن
صدا ها ناواضح ولی بلند بودن
سرم گیج میرفت
یه لحظه صورت مادرم رو جلوی چشمام دیدم
سوزش علامت...سرما....صداها.......چهره ی مادرم... خاموش شدن چراغ ها
چه اتفاقی داره میافته؟
نمیدونم
اما مطمئنم به این موجود ربط داره
اون مرد کنار کوپه بیدار شد
وردی خوند و اون موجود رو دور کرد
هر چی موجود دور تر میشد صداها هم ضعیف تر میشدن
سوزش علامت کمتر میشد
سرما کمتر میشد
و چند دقیقه بعد نور چراغها هم برگشت
چشمم به زمین کوپه افتاد هری بیهوش اونجا افتاده بود
رو به مرد کردم و گفتم:اون چی بود؟
گفت:دیوانه ساز
نگهبان های زندان ازکابان
برای پیدا کردن سیریوس بلک دارن همه ی قطار هارو میگردن.
و یک بسته شکلات بزرگ از جیبش درآورد.
همون موقع بود که هری بهوش اومد
گیج بود عرق کرده بود و میگفت که صدای جیغ یک زن رو شنیده.
پروفسور ار.جی.لوپین گفت:دیوانه سازها اگر در نزدیکی کسی باشن باعث میشن بدترین خاطرات فرد یادش بیاد و حس کنه که دیگه هیچوقت خوشحال و خوشبخت نمیشه
سپس یک تکه ی بزرگ از شکلات کند و به هری داد و ادامه داد:بخورش حالتو بهتر میکنه
بعد هم بقیه ی شکلات را به تکه هایی مساوی تقسیم کرد و به بقیمون داد
و گفت:من میرم با راننده حرف بزنم
حالا یک هفته از اون اتفاق گذشته بود
برای اینکه ذهنم درگیر اتفاقای اون روز توی قطار نشه توی هاگوارتز خودمو سخت مشغول درسا کرده بودم
بجز تایم کلاسا و غذا و خواب کل زمان رو توی کتابخانه میگذروندم ولی بازم شبا که میخواستم بخوابم ذهنم درگیر میشد
میدونستم چیزی درمورد پدرم هست که نمیدونم یعنی همه ی اینا خیلی منطقی و در عین حال غیر منطقیه
بیخیال این فکرها شدم و به سمت کتابخانه رفتم
که یهو شنیدم که کسی اسممو صدا زد برگشتم پروفسور لوپین بود
گفتم:سلام پروفسور لوپین
گفت:سلام کلاسای امروزت تموم شده نه؟
گفتم:بله پروفسور
گفت:خوبه پس بیا بریم دفتر من همین الان زردمبویی که برای جلسه بعد سفارش دادم رسید.
به درون دفتر پروفسور لوپین رفتم و چشمم به موجود رنگ پریده ایی که دو شاخ کوچک تیز داشت و صورتش را به شیشه چسبانده بود و درحالی که انگشت های دراز و باریکش را باز بسته میکرد شکلک در می اورد.
پروفسور لوپین استاد بسیار خوبی بود و درس هایی که به آنها میداد عملی بود او این را در جلسه اول ثابت کرده بود او در جلسه اول به آنها مقابله با لولو خرخره را آموزش داده بود
پروفسور گفت:دیو دریاییه تنها کاری که باید بکنین اینه که دستشو بشکنین
ادامه داد:با یه فنجون چای چطوری؟همین الان میخواستم واسه خودم درست کنم
گفتم:بله ممنون
گفت:از چیزی ناراحتی؟
گفتم :نه چیزی نیست پروفسور فقط فقط فقط ذهنم درگیر پدرمه میدونین که اون فرار کرده و خب
گفت :درکت میکنم. میدونی پدرت یه زمانی مرد بسیار شجاع و شرافتمند و خوبی بود اوایل باورم نمیشد که اون مرد انقد عوض شده که همچین کاری کرده
گفتم:شما پدرمو میشناختین؟
گفت:بله من میشناختمش حتی یکی از بهترین دوستانم بود
شجاع،بی پروا،مهربون،متفاوت
قبل اینکه بره سمت ولدمورت همچین آدمی بود.
تعجب کردم به جز دامبلدور و هری نشنیده بودم کسی ولدمورت رو به اسم صدا کنه همه میترسیدن که اسمشو بگن
انگار که از خیال بیرون اومده باشه رو به من کرد و گفت:اون ممکنه سعی کنه تو رو ببینه ازت میخوام که مراقب باشی و به هیچ وجه تا جایی که میتونی از دیدار با سیریوس جلوگیری کنی.
میدونم اون پدرته ولی اون مرد ۱۳ ساله که توی ازکابان بوده خودت دیوانه ساز هارو دیدی و الان مطمئنم که سیریوس دیونه شده پس منطقی باش باشه.
حالام برو به درسات برس سر شام میبینمت دوشیزه بلک.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
پارت شش
همینطور داشتیم بحث میکردیم که یهو قطار ایستاد
خیلی عجیب بود چون هنوز به هاگوارتز نرسیده بودیم
ناگهان سرمای جان سوزی کوپه رو در بر گرفت احساس خیلی بدی داشتم
علامت روی دست چپم شروع به سوزش کرد علامتی که همیشه با لباس های آستین بلند و باندپیچی کردن مخفیش میکردم
اون علامت رو مادرم وقتی بدنیا اومدم روی دستم حک کرد
علامت مرگ خواری رو
خیلی وحشتناکه که آدم علامت مرگ خواری را روی دست بچه ی چند روزه اش حک کنه تا اون بچه انتخابی جز ادامه دادن راه اون نداشته باشه
یکی دیگه از دلایلی که از خانوادم متنفرم
سوزش علامت هی بیشتر میشد چراغ ها خاموش شدن سرما شدیدتر میشد و یهو در کوپه باز شد موجودی با شنل که کلاه شنلش کامل صورتشو میپوشوند دستی دراز و گندیده داشت و با ورودش سرما شدیدتر و سوزش علامت روی دستم بیشتر میشد
یسری صدا ها میشنیدم اولش صدای یه زن بود بعد صدای یه مرد هم اضافه شد انگار داشتن دعوا میکردن
صدا ها ناواضح ولی بلند بودن
سرم گیج میرفت
یه لحظه صورت مادرم رو جلوی چشمام دیدم
سوزش علامت...سرما....صداها.......چهره ی مادرم... خاموش شدن چراغ ها
چه اتفاقی داره میافته؟
نمیدونم
اما مطمئنم به این موجود ربط داره
اون مرد کنار کوپه بیدار شد
وردی خوند و اون موجود رو دور کرد
هر چی موجود دور تر میشد صداها هم ضعیف تر میشدن
سوزش علامت کمتر میشد
سرما کمتر میشد
و چند دقیقه بعد نور چراغها هم برگشت
چشمم به زمین کوپه افتاد هری بیهوش اونجا افتاده بود
رو به مرد کردم و گفتم:اون چی بود؟
گفت:دیوانه ساز
نگهبان های زندان ازکابان
برای پیدا کردن سیریوس بلک دارن همه ی قطار هارو میگردن.
و یک بسته شکلات بزرگ از جیبش درآورد.
همون موقع بود که هری بهوش اومد
گیج بود عرق کرده بود و میگفت که صدای جیغ یک زن رو شنیده.
پروفسور ار.جی.لوپین گفت:دیوانه سازها اگر در نزدیکی کسی باشن باعث میشن بدترین خاطرات فرد یادش بیاد و حس کنه که دیگه هیچوقت خوشحال و خوشبخت نمیشه
سپس یک تکه ی بزرگ از شکلات کند و به هری داد و ادامه داد:بخورش حالتو بهتر میکنه
بعد هم بقیه ی شکلات را به تکه هایی مساوی تقسیم کرد و به بقیمون داد
و گفت:من میرم با راننده حرف بزنم
حالا یک هفته از اون اتفاق گذشته بود
برای اینکه ذهنم درگیر اتفاقای اون روز توی قطار نشه توی هاگوارتز خودمو سخت مشغول درسا کرده بودم
بجز تایم کلاسا و غذا و خواب کل زمان رو توی کتابخانه میگذروندم ولی بازم شبا که میخواستم بخوابم ذهنم درگیر میشد
میدونستم چیزی درمورد پدرم هست که نمیدونم یعنی همه ی اینا خیلی منطقی و در عین حال غیر منطقیه
بیخیال این فکرها شدم و به سمت کتابخانه رفتم
که یهو شنیدم که کسی اسممو صدا زد برگشتم پروفسور لوپین بود
گفتم:سلام پروفسور لوپین
گفت:سلام کلاسای امروزت تموم شده نه؟
گفتم:بله پروفسور
گفت:خوبه پس بیا بریم دفتر من همین الان زردمبویی که برای جلسه بعد سفارش دادم رسید.
به درون دفتر پروفسور لوپین رفتم و چشمم به موجود رنگ پریده ایی که دو شاخ کوچک تیز داشت و صورتش را به شیشه چسبانده بود و درحالی که انگشت های دراز و باریکش را باز بسته میکرد شکلک در می اورد.
پروفسور لوپین استاد بسیار خوبی بود و درس هایی که به آنها میداد عملی بود او این را در جلسه اول ثابت کرده بود او در جلسه اول به آنها مقابله با لولو خرخره را آموزش داده بود
پروفسور گفت:دیو دریاییه تنها کاری که باید بکنین اینه که دستشو بشکنین
ادامه داد:با یه فنجون چای چطوری؟همین الان میخواستم واسه خودم درست کنم
گفتم:بله ممنون
گفت:از چیزی ناراحتی؟
گفتم :نه چیزی نیست پروفسور فقط فقط فقط ذهنم درگیر پدرمه میدونین که اون فرار کرده و خب
گفت :درکت میکنم. میدونی پدرت یه زمانی مرد بسیار شجاع و شرافتمند و خوبی بود اوایل باورم نمیشد که اون مرد انقد عوض شده که همچین کاری کرده
گفتم:شما پدرمو میشناختین؟
گفت:بله من میشناختمش حتی یکی از بهترین دوستانم بود
شجاع،بی پروا،مهربون،متفاوت
قبل اینکه بره سمت ولدمورت همچین آدمی بود.
تعجب کردم به جز دامبلدور و هری نشنیده بودم کسی ولدمورت رو به اسم صدا کنه همه میترسیدن که اسمشو بگن
انگار که از خیال بیرون اومده باشه رو به من کرد و گفت:اون ممکنه سعی کنه تو رو ببینه ازت میخوام که مراقب باشی و به هیچ وجه تا جایی که میتونی از دیدار با سیریوس جلوگیری کنی.
میدونم اون پدرته ولی اون مرد ۱۳ ساله که توی ازکابان بوده خودت دیوانه ساز هارو دیدی و الان مطمئنم که سیریوس دیونه شده پس منطقی باش باشه.
حالام برو به درسات برس سر شام میبینمت دوشیزه بلک.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
- ۶.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط