آینه جادویی

پارت ۳

که یه دفعه دازای اومد و به خون اشام نگاه کرد و گفت
«گمشو»
خوناشام با دیدن دازای چویا رو ول کرد و رفت
دازای نزدیک چویا شد و زانوی خونیش رو دید
چویا با دیدن دازای که به زانوش خیره شده ترسید
سریع از جاش بلند شد تعادولشو از دست داد و میخواست بیافته که دازای گرفتش
چویا: ولم کن عجیب غریب
دازای با حرف چویا عصبی شد و براید استایل بغلش کرد
چویا داشت دست و پا میزد اما دازای کاری کرد که نتونه تکون بخوره و راه افتاد سمت قصر
"قصر"
فئودور: دختر کوچولو دوباره برگشته.......تعجب کردم که دازای برای نجاتت اومد
چویا: چی
دازای چویا رو گذاشت زمین
دازای: خدمتکار این دخترو ببر اتاق مهمان
خدمتکار: چشم.......لطفا بیاید دنبالم
خدمتکار راه افتاد و چویا هم پشت سرش رفت
خدمتکار: اینجا اتاق شماست
چویا: ممنون
چویا رفت تو اتاق خودشو انداخت روی تخت و گریه کرد
چویا: خدایا لطفا همش یه خواب باشه
بعد از کمی گریه کردن خوابش برد

با در اومدن صدای در از خواب پرید
چویا: بله
خدمتکار: ببخشید میتونم بیام داخل
چویا: بله
خدمتکار کار درو باز کرد و رفت داخل
خدمتکار: لطفا بفرمایید شام
چویا: باشه
خدمتکار: ببخشید فقط لطفا این لباسارو بپوشید لباساتون خاکی شده
چویا: ممنون
خدمتکار: بیرون منتظرتون هستم
خدمتکار رفت بیرون و چویا دلش نمیخواست بره سر میز شام
بعد کمی کلنجار رفتن لباساشو پوشید و رفت بیرون
خدمتکار: دنبالم بیاین
چویا رفت دنبالش رسید سر میز شام سلام کرد و نشست
فئودور: دختر کوچولو از خواب بیدار شد
چویا: ها
فئودور: نفهمیدی که اومدم بالا سرت
چویا: تو اتاق من چیکار میکردی من که درو قفل کرده بودم
فئودور: تو واقعا هیچی از ما نمیدونی
چویا: چیو نمیدونم
فئودور: اینکه میتونیم این ور و اون ور تلپورت کنیم
دازای: بسه الان سر میز شام هستیم
فئودور و چویا ساکت شدن
الیس(خواهر): داداشی این دختره کیه؟
دازای: چه بدونم
الیس: اخه داداش فئو گفت تو اوردیش اینجا
دازای: هااا
فئودور: شوخی میکنه
الیس: نه راست میگم
موری(پدر): تمومش کنید (با داد)
دازای فئودور الیس : ببخشید
موری: و تو یه انسانی؟
چویا: ب.بله
موری: اسمت؟
چویا: ناکاهارا چویا
موری: چطور شد که اومدی اینجا
چویا: خب من یه آینه خریدم و توی یه برگه نوشته بود که باید یه ورد بخونیم تا وارد این دنیا بشیم منم باور نکردم و تصمیم گرفتم که امتحان کنم و حالا اینجام
موری: هوممم پس اینطوریه
چویا: بله
موری: خب پس میتونی چند روز اینجا ببمونی تا من دربارش تحقیق کنم که چطوری بری به دنیای خودت
چویا: واقعا (با ذوق )
موری: بله
چویا: ممنون
بعد از خوردن شام چویا با ذوق رفت تو اتاقش
رفت سمت حموم لباساشو در اورد
توی وان دراز کشید و به سقف خیره شد و به فکر این بود که چرا اون کارو کرد
بعد از چند نیم ساعت از حموم اومد
چویا: هاه الان مجبور با این لباس مسخره بخوابم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها یادم رفت بگم که تو این رمان چویا دختره😁
دیدگاه ها (۱۲)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

یک سگ زیادی ولگرد

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

بهار بدون تو

«سوگند عشق»³:partصبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط