جادویی به نام عشق
8سال بعد
تهیونگ:اخ بابایی قربونت بره گریه نکن دخترم.....کوک باید چیکار کنم
کوک:خوبه بچه دومته
کوک بچه رو از دست تهیونگ گرفت و ارومش کرد
جیمین: تهیونگ کاری نداره که فقط پستونک رو بزار تو دهنش مثل کوچولوی من نگاه چقدر قشنگ خوابیده
کوک:ولش کن الان دیگه آرومه ،تها و میونجی کجان..هوی تهیونگ پسرت دخترم رو کجا برده
تهیونگ:بهشون پول دادم برن ابنبات بخرن حتما الان میان
(میونجی6 ساله تها 7 ساله)
صدای بچه(دختر جیمین)
جیمین: اخ بخابه دختر قشنگم، اه پس سارا کی میاد دارم روانی میشم
در اتاق باز شد
تها :بابا بابا نگاه چی خریدیم
میونجی:تازه تها برام انگشتر خریده
کوک:جان؟چی گفتی؟! انگشتر؟! مگه تو چند سالته جوجهتیغی، واسهی دخترِ من انگشتر خریدی هان؟
میونجی:عه بابا اینجوری نگو ،تها برام با پول تو جیبیاش یه انگشتر صولتی خریده،بهم گفت باهاش شبیه ملکه ها میشم
کوک با حرص دستش رو روی پیشونیاش کشید و نگاهِ غضبناکی به تهیونگ انداخت
کوک:تهیونگ! این پسرت از الان داره نقشهی دزدیدنِ دخترِ من رو میکشه! تو بهش یاد داری بهش
تهیونگ: به من چه ربطی داره
جیمین: ولش کن کوک! طفلی بچهها دارن بازی میکنن، تازه انگشترِ صورتی به این قشنگی براش خریده، کجاش بده؟ بذار خوش باشن
کوک نفس عمیقی کشید و روبه تها لب زد
کوک:حواسم بهت هست
تها:منم همینطور
8سال چشماش رو ریز کرد
کوک:ای پسره ای پرو بزنم پهن زمین شی جوجه
میونجی:هییییی،بابایی اگه با تها دعوا کنی باهات قهر میکنم تها تو هم همینطور ،با هم دعوا نکنید
تها:باشه
کوک:باشه
میونجی:افرین
همون لحضه در باز شد
ات:ما اومدیم
سارا:اخ خسته شدم
سو جین :اما چه چیزایی خریدیما
ات:اره خیلی خشگلن
تا روشن رو برگردوندن با چشمای ملتمس سه تا مرد گنده روبه رو شدن
تهیونگ: جانم من یکیشون رو ببرد ،دیگه نمیتونم
کوک:تها رو گمو گور کنید
جیمین:عشقم گریه میکنه
به بچه اشاره کرد
سارا:خوبه سه تا مرد کنده اید
سوجین: راس میگه دوتا بچه که این حرفا رو نداره خوبه فقط یه نصف روز پیشتونن
کوک:اخه من چی بگم که تها داره دخترم رو ازم میدوزد و دختر خودم ازش طرفداری میکنه
ات:چی
کوک:اقا برای میونجی انگشتر خریده
ات:هاهاها وقعاسوجین:چه رومانتیک
سارا:مبارکه، کو شیرینی
کوک:از شما دیگه انتظار نداشتن
ات پیش تهیونگ نشست
تهیونگ دستش رو دور کمر ات گذاشت و سرش رو تو گردنش فرو کرد
کوک:ما هنوز اینجایما
تهیونگ: خفه شو خستم
تها: بابا برو اون ور
تها بینشون نشست
تها:مامان منه نچسب بهش
تهیونگ: برو اون ور بچه ،زن منه تو خودت میونجی رو داری
کوک:چیکار به دختر من داری ...داد..
جیمین: آرام باش مرد
سارا و سوجین ریز میخندیدن
سارا:انقدر حسودی نکن کوک
کوک:حسودی چیه ،من دارم از آبروی خاندانِ سلطنتی دفاع میکنم! این جوجهتیغیِ تهیونگ از همین الان داره تور میزنه
تها از جاش بلند شد و جلوی کوک ایستاد
تها:میونجی ملکهی منه، بهش حسودی نکن عمو کوک!
کلِ اتاق با این حرفِ تها رفت هوا. جیمین روی مبل پخش زمین شده بود و از شدتِ خنده ریسه میرفت
جیمین:خدا مرگت بده تها! دقیقا خودِ تهیونگی
کوک:ات تو رو خدا این بچهات رو جمع کن
ات:ولش کن ،اتفاقا خیلیم خوش سلیقس مگه نه میونجی
میونجی سرش رو تکون داد و با ذوق پرید بغلِ تها.
اون روز هم با خنده به پایان رسید
پایان...
in the and...
این فیک هم به پایان رسید💃
خدود یک سال هست که این فیک طولانی رو با هم شروع کردیم.
شده بعضی وقتا ناامید بشم و نخوام ادامه رو بنویسم اما باز هم تمامش کردم🤧
واقعا خوشحالن از این که حتی یک لحضه تونستم خنده به لباتون بیارم😭
من خیلی دوست داشتم با نوشتن این فیک عشق پاک و زیبایی رو به شما نشون بدم 💞✨️
امیدوارم از خوندن این فیک لذت برده باشید و حمایت های خشگلتون رو زیر پست ببینم 🤗
برای فیک های بعدی باید بگم که اصلا معلوم نیستن اما
امکان داره سبک نوشتنم رو تعقیر بدم که البته بستگی به ژانر داره
تا فیک بعدی خدانگهدار 😘
تهیونگ:اخ بابایی قربونت بره گریه نکن دخترم.....کوک باید چیکار کنم
کوک:خوبه بچه دومته
کوک بچه رو از دست تهیونگ گرفت و ارومش کرد
جیمین: تهیونگ کاری نداره که فقط پستونک رو بزار تو دهنش مثل کوچولوی من نگاه چقدر قشنگ خوابیده
کوک:ولش کن الان دیگه آرومه ،تها و میونجی کجان..هوی تهیونگ پسرت دخترم رو کجا برده
تهیونگ:بهشون پول دادم برن ابنبات بخرن حتما الان میان
(میونجی6 ساله تها 7 ساله)
صدای بچه(دختر جیمین)
جیمین: اخ بخابه دختر قشنگم، اه پس سارا کی میاد دارم روانی میشم
در اتاق باز شد
تها :بابا بابا نگاه چی خریدیم
میونجی:تازه تها برام انگشتر خریده
کوک:جان؟چی گفتی؟! انگشتر؟! مگه تو چند سالته جوجهتیغی، واسهی دخترِ من انگشتر خریدی هان؟
میونجی:عه بابا اینجوری نگو ،تها برام با پول تو جیبیاش یه انگشتر صولتی خریده،بهم گفت باهاش شبیه ملکه ها میشم
کوک با حرص دستش رو روی پیشونیاش کشید و نگاهِ غضبناکی به تهیونگ انداخت
کوک:تهیونگ! این پسرت از الان داره نقشهی دزدیدنِ دخترِ من رو میکشه! تو بهش یاد داری بهش
تهیونگ: به من چه ربطی داره
جیمین: ولش کن کوک! طفلی بچهها دارن بازی میکنن، تازه انگشترِ صورتی به این قشنگی براش خریده، کجاش بده؟ بذار خوش باشن
کوک نفس عمیقی کشید و روبه تها لب زد
کوک:حواسم بهت هست
تها:منم همینطور
8سال چشماش رو ریز کرد
کوک:ای پسره ای پرو بزنم پهن زمین شی جوجه
میونجی:هییییی،بابایی اگه با تها دعوا کنی باهات قهر میکنم تها تو هم همینطور ،با هم دعوا نکنید
تها:باشه
کوک:باشه
میونجی:افرین
همون لحضه در باز شد
ات:ما اومدیم
سارا:اخ خسته شدم
سو جین :اما چه چیزایی خریدیما
ات:اره خیلی خشگلن
تا روشن رو برگردوندن با چشمای ملتمس سه تا مرد گنده روبه رو شدن
تهیونگ: جانم من یکیشون رو ببرد ،دیگه نمیتونم
کوک:تها رو گمو گور کنید
جیمین:عشقم گریه میکنه
به بچه اشاره کرد
سارا:خوبه سه تا مرد کنده اید
سوجین: راس میگه دوتا بچه که این حرفا رو نداره خوبه فقط یه نصف روز پیشتونن
کوک:اخه من چی بگم که تها داره دخترم رو ازم میدوزد و دختر خودم ازش طرفداری میکنه
ات:چی
کوک:اقا برای میونجی انگشتر خریده
ات:هاهاها وقعاسوجین:چه رومانتیک
سارا:مبارکه، کو شیرینی
کوک:از شما دیگه انتظار نداشتن
ات پیش تهیونگ نشست
تهیونگ دستش رو دور کمر ات گذاشت و سرش رو تو گردنش فرو کرد
کوک:ما هنوز اینجایما
تهیونگ: خفه شو خستم
تها: بابا برو اون ور
تها بینشون نشست
تها:مامان منه نچسب بهش
تهیونگ: برو اون ور بچه ،زن منه تو خودت میونجی رو داری
کوک:چیکار به دختر من داری ...داد..
جیمین: آرام باش مرد
سارا و سوجین ریز میخندیدن
سارا:انقدر حسودی نکن کوک
کوک:حسودی چیه ،من دارم از آبروی خاندانِ سلطنتی دفاع میکنم! این جوجهتیغیِ تهیونگ از همین الان داره تور میزنه
تها از جاش بلند شد و جلوی کوک ایستاد
تها:میونجی ملکهی منه، بهش حسودی نکن عمو کوک!
کلِ اتاق با این حرفِ تها رفت هوا. جیمین روی مبل پخش زمین شده بود و از شدتِ خنده ریسه میرفت
جیمین:خدا مرگت بده تها! دقیقا خودِ تهیونگی
کوک:ات تو رو خدا این بچهات رو جمع کن
ات:ولش کن ،اتفاقا خیلیم خوش سلیقس مگه نه میونجی
میونجی سرش رو تکون داد و با ذوق پرید بغلِ تها.
اون روز هم با خنده به پایان رسید
پایان...
in the and...
این فیک هم به پایان رسید💃
خدود یک سال هست که این فیک طولانی رو با هم شروع کردیم.
شده بعضی وقتا ناامید بشم و نخوام ادامه رو بنویسم اما باز هم تمامش کردم🤧
واقعا خوشحالن از این که حتی یک لحضه تونستم خنده به لباتون بیارم😭
من خیلی دوست داشتم با نوشتن این فیک عشق پاک و زیبایی رو به شما نشون بدم 💞✨️
امیدوارم از خوندن این فیک لذت برده باشید و حمایت های خشگلتون رو زیر پست ببینم 🤗
برای فیک های بعدی باید بگم که اصلا معلوم نیستن اما
امکان داره سبک نوشتنم رو تعقیر بدم که البته بستگی به ژانر داره
تا فیک بعدی خدانگهدار 😘
- ۱۵.۵k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط