رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟔 𓆩୨୧𓆪

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

بعد یکی‌یکی کادوها رو توی ماشین ته گذاشتیم و دقیقاً همون موقعی که خواستیم سوار ماشین‌هامون بشیم، بارون شروع به باریدن کرد.

ته با لبخند نگاهم کرد و گفت:

&: پرنسس من، ببین چه روزی تولدشه!

راستش هنوز به این کلمه عادت نکرده بودم و نگاهش نکردم تا سرخی گونه‌هام معلوم نشه.

ته متوجه شد و لبخند کمرنگی زد.

بعد در ماشین رو برام باز کرد و گفت:

&: بفرمایید، پرنسس.

لبخند کمرنگی زدم.

×: ممنونم.

ته در رو بست و سوار ماشین شد.

بعد حرکت کردیم.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

آت هنوز به کلمه‌ی «پرنسس من» عادت نکرده بود.

هر وقت می‌گفتمش، خجالت می‌کشید.

ولی من از حالت صورتش وقتی خجالت می‌کشید خوشم میومد.

بعد لحظه‌ای به آت نگاه کردم.

سرش رو به شیشه تکیه داده بود و به بیرون نگاه می‌کرد.

نگاهم برای چند لحظه روش ثابت موند.

همین‌طور نگاهش می‌کردم که آت صورتش رو چرخوند و چند لحظه با هم چشم تو چشم شدیم.

انگار هیچ‌کدوم قصد نداشتیم نگاهمون رو جدا کنیم.

که در آخر، آت نگاهش رو دزدید.

منم پوزخندی زدم و نگاهم رو به جاده دادم.

بعد از نیم ساعت رسیدیم دم در خونه‌شون.

پیاده شدم و در رو برای آت باز کردم.

آت پیاده شد و نگاهی به هوا کرد.

هوا تاریک شده بود.

آت نگاهش رو از آسمون گرفت و به من داد و گفت:

×: ممنونم.

لبخند کمرنگی زدم.

&: برای چی؟

نگاهش رو دزدید.

×: بابت همه‌چیز.

لبخندی زدم.

&: من کارایی رو می‌کنم که مهم باشه.

نگام کرد.

×: الان کدوم یکی از کارای امروز مهم بود برات؟

کل صورتش رو آنالیز کردم و گفتم:

&: تو.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

از این حرف ته، قلبم لرزید.

ولی خودمو عادی نشون دادم.

لبخندی زدم.

×: خوبه.

&: چی خوبه؟

نگاهش کردم.

×: هیچی.

کاری نداری؟

&: نه. مراقب خودت باش.

×: تو هم همین‌طور... خدافظ.

&: خدافظ.

آت در رو باز کرد و رفت خونه.

منم سوار ماشین شدم و رفتم خونه.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

رفتم تو، کفشام رو درآوردم و دمپایی پوشیدم.

قبل اینکه برم بالا، رینا بهم پیام داد.

گفت‌وگو (پیام)

$: سلام آت.

کوتاه جواب دادم.

×: سلام.

بعد لحظه‌ای پیام اومد.

$: رسیدی خونه؟

×: آره.

بعد دوباره پشت سر هم پیام اومد.

$: آت...

$: میای بریم باشگاه فردا؟

جواب دادم:

×: نه رینا، اصلاً حال ندارم.

این بار رینا اصرار نکرد.

$: باشه، شب بخیر.

×: شب بخیر.

بعد گوشی رو خاموش کردم و رفتم بالا.

لباسام رو عوض کردم.

آرایشم رو پاک کردم.

یه دوش مینی گرفتم و رفتم خوابیدم.

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
دیدگاه ها (۱۰)

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗╰─━━━...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۳ — روبه‌رو شدنرینا و جونگکوک به عمارت برگش...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط