عاشقی کافیست بعد از این، پریشانی بس است

عاشقی کافیست بعد از این، پریشانی بس است
غصّه ی این قصّه ی پردردِ پنهانی بس است

«دل» شهیدِ راه عشقِ کافری دلسنگ شد
بر سر این جسمِ بی جان، تعزیه خوانی بس است

با خدا بودن، خودش یعنی خدا بودن، عزیز
قصد کوه قاف کن، امیال انسانی بس است

نقل «فاضل» میکنم، دلسرد از این بیهودگی؛
«هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است»

«مرگ» رخداد عجیبی نیست، پایان غم است
شوقِ دنیایی چنین بیهوده و فانی بس است

جنگ کن با سرنوشتت، مرگ را تسخیر کن
ترس از چیزی که ناچار است و می دانی بس است...
دیدگاه ها (۱)

عاشقی کافیست بعد از این، پریشانی بس است غصّه ی این قصّه ی پر...

«مرگ» رخداد عجیبی نیست، پایان غم استشوقِ دنیایی چنین بیهوده ...

. .کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه ی خالی ، ن...

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه خالی نگهبانی ...

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه ی خالی ، نگه...

شاعر فاضل نظری

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه خالی نگهبانی ...

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه خالی نگهبانی ...

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه خالی نگهبانی ...

کِبریایِ توبه را بشکن پشیمانی بس استاز جواهرخانه خالی نگهبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط