برف سیاه 🖤(پارت5)
با استرس نگاهش کردی. تو: چیزه... من... من میخواستم. جونگکوک: از مدرسه تا اینجا داشتی منو دنبال میکردی؟ تو: چی من؟ نه بابا.. من داشتم مرفتم.. جونگکوک:پس داشتی میکردی. تو سرتو پایین انداختی. جونگکوک: چرا داری دنبالم میکنی؟ تو:چون... چون رفتارای عجیب داری. جونگکوک:باهوشی! تنها کسی که فهمیده تویی. تو:چیو؟ جونگکوک: میخوام الان له اون سوال بزرگت جواب بدم، به اینکه من کیم و چیکار میکنم، فقط خوب اتفاقی رو که الان میخواد بیفته رو نگاه کن.و اومد کنار تو وایساد. بعد از پنج دقیقه یه ماشین اومد رو پل وایساد. راننده از ماشبن اومد بیرون. رفت تا صندوق عقب ماشینشو باز کنه. اما وقتی باز کرد از ترس فریاد زد و پا به فرار گزاشت. تو متعجب داشتب نگاه میکردی. جونگکوک نامه رو دراورد و بازش کرد. یه اسم تو پاکت بود... پاکت و گرفت دستش و رفت جلو. رسید به صندوق عقب ماشین. تو نمیتونستی دقیق ببینی اون پشت داره چه اتفاقی میفته. جونگکوک خم شد و دست کسی رو گرفت. بعد پسر بچه ای از اونجا اومد ببرون. دور گردنش زخم بود. انگار کسی خفه اش کرده بود.جونگکوک روی زانوهاش نشست روبه روی بچه. به کاغذ نگاهی کرد و گفت:جانگ هو سانگ، پنج ساله، تاریخ تولد سال 2017، درسته؟ پسر بچه با ترس سرشو تکون میده. جونگکوک: از این طرف باید بری، یه زره که قدم بزنه به یه باغی میرسی، اونجا راهنماییت میکنن. پسر بچه خیلی آروم شروع به رذه رفتن میکنه. چند بار برمیگرده و به جونگکوک نگاه میکنه و اون با لبخند سرشو تکون میده.
۱۷.۲k
۱۰ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.