باز هم شب شد
باز هم شب شد
و این تکرار بی پایان
واین سکوتِ پُر هیاهو
و من
سکوتِ صدایم میشکافد بغض خاطره هارا
این منم؟؟
به سان پیرمردی بنشسته در کنج خرابات با کوله باری از نداشته ها و آرزویی ناممکن
به سکوتم می اندیشم
وَه که چه زیبا سکوتیست
من و غم و خاطراتِ کهنه باز هم چونان همیشه در تنگاتنگ هم بنشسته به سوگ
به چه می اندیشم
مرا چه شد؟؟
به کدامین کورسو بدینجا کشیده شدم
گرداگردم همه ظلمات است و وَهم
و چه دردناک است مَنی را یافتن که خویش را گم کرده
اینک ناگزیر از گذشته
بدون امید به آینده
همچنان میتپد قلب نا آگاه
تا نفس بی اختیار فرو دهم و به ناچار پس
و گونه ای که خیس میشود از تکرار خاطره ای تلخ
و آهی از اعماق وجود
مرا چه شد؟؟
و این تکرار بی پایان
واین سکوتِ پُر هیاهو
و من
سکوتِ صدایم میشکافد بغض خاطره هارا
این منم؟؟
به سان پیرمردی بنشسته در کنج خرابات با کوله باری از نداشته ها و آرزویی ناممکن
به سکوتم می اندیشم
وَه که چه زیبا سکوتیست
من و غم و خاطراتِ کهنه باز هم چونان همیشه در تنگاتنگ هم بنشسته به سوگ
به چه می اندیشم
مرا چه شد؟؟
به کدامین کورسو بدینجا کشیده شدم
گرداگردم همه ظلمات است و وَهم
و چه دردناک است مَنی را یافتن که خویش را گم کرده
اینک ناگزیر از گذشته
بدون امید به آینده
همچنان میتپد قلب نا آگاه
تا نفس بی اختیار فرو دهم و به ناچار پس
و گونه ای که خیس میشود از تکرار خاطره ای تلخ
و آهی از اعماق وجود
مرا چه شد؟؟
- ۵۸۰
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط