سناریو باجی کیسوکه
کُننیچیوا !🤗
اومدم با سناریو ی باجی کیسوکه. ژانر این سناریو درام هستش.
اگه خوشتون اومد اشتیاقتون رو لایک و کامنت کنید برام تا بدونم دوست داشتید و پارت بعد رو هم بزارم❤️🔥
دنبالم کنید که گمم نکنید💫
به سناریو ی قبلی ای هم که نوشتم داخل کانالم سر بزن و بهم انرژی بده.
بار سومه این سناریو رو مینویسم هر دفعه باگ میخوره به خدا اگه ایندفعه باگ بخوره...👹🔪
داستان :شما با ماشین گرون قیمت💸 باجی سان (نامزدتون) رفتید دور دور کنید. که یکدفعه یه ماشین باهاتون تصادف وحشتناکی میکنه و شما سرتون ضربه میبینه و ...(باقی رو توی سناریو بخون🐈)
سناریو: سایهی سیاه در غروبِ سرد
پیچِ جادهی ساحلی، آخرین جایی بود که فکر میکردی زندگیات به تار مو بند شده...
فرمانِ چرمیِ ماشینِ مدلبالای باجی زیر دستهایت سرد بود. بوی چرمِ نو و ادکلنِ تندِ باجی که هنوز توی فضای کابین بود، آرامشبخش بود.
**لحظهی برخورد:**
صدای لاستیکهای ماشینِ «شوتی» که با سرعتی غیرمجاز از جادهی فرعی بیرون آمد، شبیه به فریادِ فلز بود. برخورد، نه شبیه فیلمها بود و نه آرام. یک ضربهی هولناک، یک تکانِ آنی که باعث شد ماشین مثل یک اسباببازی روی هوا بلند شود و با شدت روی لبهی جدولِ سیمانی سقوط کند.
زمان برای چند ثانیه ایستاد.
صدای خرد شدنِ شیشهی جلو مثل رگبار گلوله بود.
سرت با شدت به قابِ شیشه خورد. دردی تیز و گدازنده از شقیقهات شروع شد و به پشتِ چشمت رسید.
دنیای اطرافت تیره و تار شد. وقتی دستت را به پیشانیات کشیدی، گرمایِ لزجِ خون را حس کردی که از شقیقه سرازیر میشد. طعمِ فلزی و شورِ خون، از گوشهی لبت به دهانت نفوذ کرد. دستت میلرزید.
پنج دقیقه گذشته بود...
ماشین در یک جادهی خلوت که دور و برش پر از درختهای کاجِ در هم تنیده بود، متوقف شده بود. دودِ خفیفی از کاپوتِ مچاله شده بلند میشد. ضربانِ قلبت را توی گوشهایت میشنیدی.
ترس از دیدنِ ماشینِ داغونشدهاش، بیشتر از دردِ سرت بود.
**محتوای پیام:**
گوشیات را با دستِ خونی برداشتی. صفحه نمایش ترک خورده بود و نورِ ضعیفی داشت. دستت روی کیبورد میلرزید و چند بار تایپ کردی و پاک کردی. میدانستی باجی چقدر روی این ماشین حساس است، اما بیشتر از آن، میترسیدی که وقتی بفهمد، چقدر وحشتزده شود.
*متن پیام:*
> "کیسوکه... من... من متاسفم. خیلی متاسفم.
> ماشینت... پیچِ جادهی [نام جاده]... یه احمق با سرعت زد بهم. من حالم خوبه، فقط یکم سرم گیج میره و... ماشینت خیلی داغون شده. نمیخواستم این اتفاق بیفته. لطفاً... لطفاً عصبانی نشو، فقط بیا... میترسم."
***
### ادامهی ماجرا: واکنشِ Baji
هنوز پیام را ارسال نکرده بودی که دیدی گوشیات شروع به زنگ خوردن کرد ...
نامِ «Baji 🐾» روی صفحه میدرخشید ...
«اگه این سناریو رو دوست داشتید و دلتون میخواد پارت بعدی رو زودتر بخونید، حتماً لایک کنید و برام بنویسید نظرتون راجع به اتفاقات این پارت چی بود؟ رسیدن به ۵ لایک یعنی شما برای خوندنِ ادامه ماجرا آمادهاید! 😉✨»
#سناریو #توکیو_ریونجرز #فن_فیکشن #باجی #انیمه #سناریو_توکیو_ریونجرز #سناریو_باجی_کیسوکه #سناریو_ات_و_باجی #ا.ت_و_باجی
اومدم با سناریو ی باجی کیسوکه. ژانر این سناریو درام هستش.
اگه خوشتون اومد اشتیاقتون رو لایک و کامنت کنید برام تا بدونم دوست داشتید و پارت بعد رو هم بزارم❤️🔥
دنبالم کنید که گمم نکنید💫
به سناریو ی قبلی ای هم که نوشتم داخل کانالم سر بزن و بهم انرژی بده.
بار سومه این سناریو رو مینویسم هر دفعه باگ میخوره به خدا اگه ایندفعه باگ بخوره...👹🔪
داستان :شما با ماشین گرون قیمت💸 باجی سان (نامزدتون) رفتید دور دور کنید. که یکدفعه یه ماشین باهاتون تصادف وحشتناکی میکنه و شما سرتون ضربه میبینه و ...(باقی رو توی سناریو بخون🐈)
سناریو: سایهی سیاه در غروبِ سرد
پیچِ جادهی ساحلی، آخرین جایی بود که فکر میکردی زندگیات به تار مو بند شده...
فرمانِ چرمیِ ماشینِ مدلبالای باجی زیر دستهایت سرد بود. بوی چرمِ نو و ادکلنِ تندِ باجی که هنوز توی فضای کابین بود، آرامشبخش بود.
**لحظهی برخورد:**
صدای لاستیکهای ماشینِ «شوتی» که با سرعتی غیرمجاز از جادهی فرعی بیرون آمد، شبیه به فریادِ فلز بود. برخورد، نه شبیه فیلمها بود و نه آرام. یک ضربهی هولناک، یک تکانِ آنی که باعث شد ماشین مثل یک اسباببازی روی هوا بلند شود و با شدت روی لبهی جدولِ سیمانی سقوط کند.
زمان برای چند ثانیه ایستاد.
صدای خرد شدنِ شیشهی جلو مثل رگبار گلوله بود.
سرت با شدت به قابِ شیشه خورد. دردی تیز و گدازنده از شقیقهات شروع شد و به پشتِ چشمت رسید.
دنیای اطرافت تیره و تار شد. وقتی دستت را به پیشانیات کشیدی، گرمایِ لزجِ خون را حس کردی که از شقیقه سرازیر میشد. طعمِ فلزی و شورِ خون، از گوشهی لبت به دهانت نفوذ کرد. دستت میلرزید.
پنج دقیقه گذشته بود...
ماشین در یک جادهی خلوت که دور و برش پر از درختهای کاجِ در هم تنیده بود، متوقف شده بود. دودِ خفیفی از کاپوتِ مچاله شده بلند میشد. ضربانِ قلبت را توی گوشهایت میشنیدی.
ترس از دیدنِ ماشینِ داغونشدهاش، بیشتر از دردِ سرت بود.
**محتوای پیام:**
گوشیات را با دستِ خونی برداشتی. صفحه نمایش ترک خورده بود و نورِ ضعیفی داشت. دستت روی کیبورد میلرزید و چند بار تایپ کردی و پاک کردی. میدانستی باجی چقدر روی این ماشین حساس است، اما بیشتر از آن، میترسیدی که وقتی بفهمد، چقدر وحشتزده شود.
*متن پیام:*
> "کیسوکه... من... من متاسفم. خیلی متاسفم.
> ماشینت... پیچِ جادهی [نام جاده]... یه احمق با سرعت زد بهم. من حالم خوبه، فقط یکم سرم گیج میره و... ماشینت خیلی داغون شده. نمیخواستم این اتفاق بیفته. لطفاً... لطفاً عصبانی نشو، فقط بیا... میترسم."
***
### ادامهی ماجرا: واکنشِ Baji
هنوز پیام را ارسال نکرده بودی که دیدی گوشیات شروع به زنگ خوردن کرد ...
نامِ «Baji 🐾» روی صفحه میدرخشید ...
«اگه این سناریو رو دوست داشتید و دلتون میخواد پارت بعدی رو زودتر بخونید، حتماً لایک کنید و برام بنویسید نظرتون راجع به اتفاقات این پارت چی بود؟ رسیدن به ۵ لایک یعنی شما برای خوندنِ ادامه ماجرا آمادهاید! 😉✨»
#سناریو #توکیو_ریونجرز #فن_فیکشن #باجی #انیمه #سناریو_توکیو_ریونجرز #سناریو_باجی_کیسوکه #سناریو_ات_و_باجی #ا.ت_و_باجی
- ۱۸.۷k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط