پارت ۴۳
تهیونگ منو کشید سمت در پشتی. تو تاریکی، انگشتهاش روی پنل دیجیتالِ کنار در حرکت کرد.
& (زمزمه کرد) ۹... ۴... ۷... ۲.
صدای یه بوقِ خفیف اومد. در باز شد. یه راهپلهی باریک و سرد بود. تهیونگ منو انداخت جلو.
& (آروم) برو. سریع.
پلهها رو دو به دو پایین رفتیم. تهیونگ پشت سرم بود. اسلحهش تو دستش. صدای نفسهای تندمون تو فضای بسته میپیچید.
رسیدیم به طبقهی منفی یک. پارکینگ. سکوت. تهیونگ یه لحظه ایستاد. به اطراف نگاه کرد.
& (زمزمه کرد) ماشین من گوشهی پارکینگه. باید بریم. آروم. بیصدا.
دستش رو گرفتم. با هم قدم برداشتیم. ولی هنوز ده متر نرفتیم که صدای قدمهایی از پشت ستونها اومد. تهیونگ منو کشید پشت یه ماشین بزرگ. دستش رو گذاشت روی دهنم.
دو تا مرد با اسلحه از جلوی ما رد شدن. داشتند پچپچ میکردن.
= ژان وی گفت دوربینها قطع شدن. اونها تو پارکینگن.
= عروس رو میخوایم. مرد رو بکشید.
تهیونگ چشمهاش سرد شد. یه نگاه به من کرد. با یه اشاره بهم فهموند که سرت رو پایین بگیرم. من چشمهام رو بستم. یه صدای شلیک کوتاه اومد. بعد یه صدای افتادن.
چشمهام رو باز کردم. تهیونگ از پشت ماشین بیرون زد. اون دو تا مرد روی زمین بودن.
& (به من اشاره کرد) بیا. الان.
دویدیم سمت ماشین مشکی. سوار شدیم. تهیونگ ماشین رو روشن کرد و با سرعت از پارکینگ بیرون زد.
وقتی از ساختمون بیرون اومدیم، نفس راحتی کشیدم. ولی تهیونگ ساکت بود. دستش رو گذاشت روی فرمان.
& (آروم) اون پیام... اون ناشناس...
· چ... چرا انقدر نگرانی؟
& (به من نگاه کرد) چون هیچکس تو این شهر نیست که این کدِ در پشتی رو بدونه. حتی نگهبانهای خودم. یعنی یه نفر خیلی وقته که من رو زیر نظر داره. و من نمیدونم کیه.
گوشی تهیونگ دوباره روشن شد. همون شمارهی ناشناس. تهیونگ پیام رو باز کرد.
«فرار خوبی بود. ولی ژان وی ولت نمیکنه. یه خونهی امن توی حاشیهی شهر هست. آدرسش رو برات میفرستم. برو اونجا. تهیونگ... ولی اگه به روآن آسیبی برسه، من اولین کسی میشم که تیکهتیکهت میکنه.»
تهیونگ گوشی رو پایین آورد. به جاده خیره شد.
& (زمزمه کرد) این دیگه کیه
& (زمزمه کرد) ۹... ۴... ۷... ۲.
صدای یه بوقِ خفیف اومد. در باز شد. یه راهپلهی باریک و سرد بود. تهیونگ منو انداخت جلو.
& (آروم) برو. سریع.
پلهها رو دو به دو پایین رفتیم. تهیونگ پشت سرم بود. اسلحهش تو دستش. صدای نفسهای تندمون تو فضای بسته میپیچید.
رسیدیم به طبقهی منفی یک. پارکینگ. سکوت. تهیونگ یه لحظه ایستاد. به اطراف نگاه کرد.
& (زمزمه کرد) ماشین من گوشهی پارکینگه. باید بریم. آروم. بیصدا.
دستش رو گرفتم. با هم قدم برداشتیم. ولی هنوز ده متر نرفتیم که صدای قدمهایی از پشت ستونها اومد. تهیونگ منو کشید پشت یه ماشین بزرگ. دستش رو گذاشت روی دهنم.
دو تا مرد با اسلحه از جلوی ما رد شدن. داشتند پچپچ میکردن.
= ژان وی گفت دوربینها قطع شدن. اونها تو پارکینگن.
= عروس رو میخوایم. مرد رو بکشید.
تهیونگ چشمهاش سرد شد. یه نگاه به من کرد. با یه اشاره بهم فهموند که سرت رو پایین بگیرم. من چشمهام رو بستم. یه صدای شلیک کوتاه اومد. بعد یه صدای افتادن.
چشمهام رو باز کردم. تهیونگ از پشت ماشین بیرون زد. اون دو تا مرد روی زمین بودن.
& (به من اشاره کرد) بیا. الان.
دویدیم سمت ماشین مشکی. سوار شدیم. تهیونگ ماشین رو روشن کرد و با سرعت از پارکینگ بیرون زد.
وقتی از ساختمون بیرون اومدیم، نفس راحتی کشیدم. ولی تهیونگ ساکت بود. دستش رو گذاشت روی فرمان.
& (آروم) اون پیام... اون ناشناس...
· چ... چرا انقدر نگرانی؟
& (به من نگاه کرد) چون هیچکس تو این شهر نیست که این کدِ در پشتی رو بدونه. حتی نگهبانهای خودم. یعنی یه نفر خیلی وقته که من رو زیر نظر داره. و من نمیدونم کیه.
گوشی تهیونگ دوباره روشن شد. همون شمارهی ناشناس. تهیونگ پیام رو باز کرد.
«فرار خوبی بود. ولی ژان وی ولت نمیکنه. یه خونهی امن توی حاشیهی شهر هست. آدرسش رو برات میفرستم. برو اونجا. تهیونگ... ولی اگه به روآن آسیبی برسه، من اولین کسی میشم که تیکهتیکهت میکنه.»
تهیونگ گوشی رو پایین آورد. به جاده خیره شد.
& (زمزمه کرد) این دیگه کیه
- ۱۶.۱k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط