007-پنهان در مه - پارت ۱۰۶

....
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۶
....

دامیان با تعجب و حیرت به او نگاه می‌کرد. برای اولین بار، آنیا او را نه با عنوانِ خانوادگی و نه با نگاهی از روی قضاوت، بلکه با نامِ کوچک و واقعی‌اش صدا زده بود.

آنیا که از نگاه خیره‌ی دامیان سرخ شده بود، با لکنت ادامه داد: «د…درضمن این تو بودی که اول به من نزدیک شدی پس باید مسئولیتشو قبول کنی!»

دامیان دستش را روی سرش گذاشت و ریزریز خندید.

آنیا که با تعجب به او خیره شده بود، پرسید: «به چی می خندی؟»

دامیان با لبخندی که بر لبانش نشسته بود، به او نگاه کرد: «تو واقعا دختر عجیبی هستی…خیلی عجیب…»

او کار شگفت انگیزی نکرده بود ولی برای دامیان، اینکارِ آنیا به آرامی تمامِ زنجیرهای گذشته را از دورِ قلب دامیان باز کرده بود.

آنیا و دامیان از روی زمین برخاستند. دامیان چترش را باز کرد و در حالی که سعی می‌کرد لحنش را عادی نشان دهد، رو به آنیا گفت: «با اینکه دیگه تاثیری روی رنگ موهات نداره... ولی حداقل سرما نمی‌خوری!»

آنیا با شنیدن این جمله‌ی مهربانانه، خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: «ممنونم دامیان!»

دامیان که هنوز به شنیدن نامش از زبان آنیا عادت نکرده بود، از خجالت ، بیشتر سرخ شد و زیر لب، با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «خواهش می‌کنم...و...»

او در حالی که کلاهی را در دست دیگرش نگه داشته بود، آن را بالا آورد و رو به آنیا گرفت: «اینو برای تو خریده بودم، پس...»

آنیا کلاه را از او گرفت، آن را روی سرش گذاشت و به سمت اتوبوسی که تازه رسیده بود، قدم برداشت. او درست قبل از اینکه سوار شود، لحظه‌ای مکث کرد، به سمت دامیان برگشت و با لبخندی گرم نگاهش کرد: «بعداً... می‌بینمت!»

و در حالی که برای دامیان دست تکان می‌داد، وارد اتوبوس شد. دامیان در جای خود ایستاد، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و با نگاهی که حالا دیگر از ترس و اضطراب خالی شده بود، رفتنِ آنیا را تماشا کرد.

او آهی کشید و گفت :« تو واقعا آدم عجیبی هستی...هیچوقت نمیفهممت!»

......

آنیا از اتوبوس پیاده شد و با قدم‌هایی آرام به سمت خانه حرکت کرد، هرچند او از نگاهی نافذ و سنگین، از جایی که هرگز تصور نمی‌کرد، او را زیر نظر داشته باشند ، بی‌خبر بود.
....

لوید، که از آن سوی خیابان شاهد پیاده شدن دختری از اتوبوس بود، در برابر چشمانش صحنه‌ای رخ داد که ضربان قلبش را تند کرد؛ دختری که دقیقاً شباهت خیره‌کننده‌ای به دختر گمشده‌اش، آنیا، داشت.

از شدت شوک، چتر از دست لوید رها شد و روی زمین افتاد. او با عجله و درماندگی به سمت دختر دوید، اما با اولین قدم ، قطار با سرعتی بی‌رحمانه از مقابل او گذشت. لوید، غرق در ناامیدی و درماندگی، تنها توانست شاهد رد شدن قطار از روبروی خود باشد؛ تا زمانی که آن دختر، در میان هیاهوی جمعیت و پیچ‌وخم‌های بی‌انتها‌ی خیابان، برای همیشه در میان انبوه جمعیت ناپدید شد.

لوید به آرامی روی زمین نشست و در حالی که دستش را می فشرد و با ناباوری و گیجی به فضای خالیِ روبروی خود خیره شده بود، زیر لب گفت: «این که... یه رویا نبود...بود؟»

هرچند پرسش او در سکوت غرق شد و پاسخی نیافت؛ چرا که در آن مکان، تنها پاسخ‌دهندگان، قاصدک‌های بهاری بودند؛ موجوداتی که تنها می‌توانستند با گوش سپردن به طنینِ بی‌قرارِ صدای او، در سکوت با او همدم شوند.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۶)

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

آوای شب پارت (ادامه) ۳۱ویو نویسندهناگهان ببری از داخل بوته ه...

Anya x Damian پارت۶۳

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط